تبليغاتX
دختر آفتاب

دوستان خوب و عزیز، که در طول این مدت مرا همراه بودید، یک فرصت بی نظیر نصیب من و رضا شد و ما به امید خدا به زودی عازم سفر حج هستیم، فقط از همه شما عزیزان تقاضا دارم هر بدی از من دیدید به بزرگی خودتان ببخشید و مرا حلال کنید. انشاالله وقتی از سفر برگشتم، قاعدتاْ گفتنی های بسیار دارم.  برای همه کسانی که التماس دعا دارند نیایش می کنم، امیدوارم مقبول شود.

بدرود...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 8:50 توسط منیره موضوع: شخصی

با هرچه مقابله کنید، ایستادگی می کند.

فکر کنم از کارل یونگ باشد. طبق قانون جاذبه، از هر چی بدت بیاد، سرت میاد. حالا شده حکایت من! هرچه سعی می کنم بهش فکر نکنم و بی تفاوت باشم، نمیشه. واقعاْ سخت و طاقت فرساست.

+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 23:37 توسط منیره موضوع: شخصی |

شاید واژه تجربه برای این مواردی که می خواهم بگویم مناسب نباشد! اما نتیجه اش مهم است. از وقتی که یادم می آید، ابتدا در مورد بعضی ها قضاوت نادرست می کردم، اما کمی بعد که آنها را می شناختم، متوجه اشتباهم می شدم، شاید این ناشی از منفی نگری من باشد که اکنون بسیار سعی می کنم اینطور نباشم، اما قطعا اول راه هستم، چون هنوز قدم های لرزانی بر می دارم و هنوز نتوانستم از پس مشکلاتم بر بیایم. یک چیزی که پارسال یاد گرفتم این است که آدم ها با هم خیلی فرق دارند، بنابراین هر کس را همان طور که هست باید پذیرفت، نه آنطور که ما دوست داریم، عقاید هرکس برای خودش محترم است برای ما هم باید محترم باشد، شاید چند سال بود که بنا به دلایلی از یک بنده خدا به شدت متنفر بودم، اما وقتی فهمیدم که آدمها چقدر با هم متفاوت هستند از این احساس خودم خیلی پشیمانم، درست است که مدت زیادی تنفر و کینه داشتم، اما اکنون خوشحالم که دیگر اینطور نیستم و این نشانه خوبی است! در مورد تفاوت آدم ها گفتم، مثلا شخصی که حسود است، ما نمی دانیم در کودکی چطور بزرگ شده و چه چیزی باعث این حس در او است، اگر کمی به آن شخص نزدیک شویم و بیشتر از او بدانیم متوجه می شویم که حسادت یک عکس العمل است، بنابراین شاید خود آن شخص هم دوست نداشته باشد که حسود باشد اما به دلیل مجموعه ای از عوامل چنین شده، از همه مهمتر اینکه همیشه باید به یاد داشته باشیم که نه ما، نه هیچ کس دیگری قادر به تغییر شخصی نیست، مگر اینکه آن شخص خود بخواهد تغییر کند و از دیگران کمک بخواهد، آن موقع می تواند با تدابیری خود را تغییر دهد یا رفتارش را تعدیل کند، اما ما هیچ وقت قادر به تغییر افراد و طرز تفکر آنها نیستیم.( امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم). یک چیز دیگر که همیشه باعث خوشحالی من است و آن را بسیار می پسندم این است که هنگامی که از بعضی ناراحت می شوم بی اختیار یاد خوبیهایی که در حق من کردند می افتم، و نمی توانم از آنها چشم بپوشم، حالا این میزان علاقه و تنفر به یک شخص کاملا بستگی به آن شخص دارد، بنابراین وقتی کسی ناراحتم کند، یا بدی در حقم بکند، من در آن لحظه مرتب خوبیهای آن شخص را به یاد می آورم و نمی توانم از آنها بگذرم، همین باعث می شود که حداقل در دلم قدردان آن شخص باشم. اما اینکه واقعا دلم بزرگ باشد، نه هنوز خیلی مانده تا به آنجا برسم. ...

پی نوشت: امشب ساعت ۸:۴۰ شبکه چهار (سینما و ماورا) یک فیلم فوق العاده پخش می کند، که نامش راز است، البته تکراری است احتمالا درخواست شده، توصیه می کنم حتما آن را ببینید.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 8:53 توسط منیره موضوع: شخصی |

بعد از تعطیلات نوروز، توسط آوای عزیز به بازی دعوت شدم، شاید برای خیلی از دوستان قدیمی شده اما من تازه آمدم، اگرچه بحث آروزها خیلی شخصی است اما چشم، می نویسم. 1- اگرچه سفر کردن در این دوره کار سختی نیست اما چون هربار قصد سفر به کشور هند را کردیم و یک مساله باعث شده این سفر به تاخیر بیافتد اکنون سفر به هند برایم یک آرزو شده! 2- دوست دارم اینقدر زیاد نخوابم! 3- دوست دارم علی رغم همه تنبلی هایم به هدفم که تحصیل در مقطع دکترا است برسم، امان از تنبلی! 4- خیلی دوست دارم روزی کشور من هم یک کشور آزاد باشد، تا همه با صلح و آرامش در آن زندگی کنند و کسی مجبور به مهاجرت به خارج از ایران نشود. 5- برای خانواده ام آرزوی بهترینها را دارم و خوشبختی همه آنها، اینطوری منهم خوشبخت ترینم. دوستان عزیزی که به این بازی دعوت می کنم:

۱- لاله واژگون، ۲- بوی خاک، ۳- بی فصل و نادرخت، ۴- افق آزادی، ۵- نقطه دید

البته دوستان زیاد هستند اما می دانم که نمی نویسند، برای همین منهم خودم را سبک نمی کنم. اگرچه همین دوستان را هم مطمئن نیستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 13:23 توسط منیره موضوع: شخصی |

چند وقتی نبودم، چون آخر ساله و همه کارها زیاده، خوشبختانه کلاسهای رسانه هفته پیش تمام شد، البته این ور سال، من هم از پنج شنبه شروع کردم به خانه تکانی! همین موضوع باعث شد افسوس بخورم که ما جوونهای این دوره عجب جوونهایی هستیم! اصلا جون نداریم، رمق نداریم! شاید زندگی ماشینی امروز باعث این امر شده، برای هر کاری که قدیم مردم خودشون با دست انجام می دادند امروز یک وسیله فراهم شده، برای شستن البسه ، ماشین لباسشویی، شستن ظرف، ماشین ظرف شویی، می خوای غذا گرم کنی، مایکروفر، تا حتی یه دستگاههای لوسی مثل تخم مرغ پز و گوشکوب برقی و ... خلاصه هر روز یه چیزی روانه بازار میشه، ما هم خوشحال، که چه خوب کارها راحت شده، اما موقع کار کردن، تازه می فهمی ای بابا، عُرضه یه کار  ساده رو هم نداری! البته جسارت نشه خودمو می گم! دیشب که چند تا رومیزی ترمه رو که روشون سرمه دوزی شده بود و نمی شد به هیچ طریقی از ماشین استفاده کرد رو با دست شدم، فهمیدم چقدر بی رمقم! اما این سه روز تعطیلی خیلی به من  خوش گذشت، چون من و رضا با هم خانه  تکانی کردیم البته من کار خاصی نکردم، فقط پرده ها رو اطو کردم، اما رضا کل خونه رو تمیز کرد، و الان کلی همه جا تمیز شده، ضمنا جمعه هم خیلی خوب بود برای اینکه اصلا کسل کننده نبود و نفهمیدم که جمعه است، جدی اگر عید نبود و خانه تکانی نبود! چی می شد؟ تازه امسال کلی پُررو شدم، می خوام شیرینی عید هم خودم درست کنم، آخه از همه شیرینی هایی که هر سال خونه همه هست خسته شدم، به فهی پیشنهاد دادم او هم پذیرفت، حالا قراره از قزوین برامون آرد و مواد دیگه بیارن که ما دو تا شیرینی بپزیم، چه شود!

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 7:30 توسط منیره موضوع: شخصی |

اگرچه ده روز از این بازی گذشته، اما چون دو دوست عزیز آوا و آقای یزدان پناه مرا به این بازی دعوت کردند، منهم به جمع دوستان می پیوندم.اما حقیقتاْ این بازی به ضرر بازیکن است! آخر اعتراف کار سختی است. خدا را شکر که پنج مورد است اگر بیشتر بود، چه می شد؟! اما پنج مورد من:

۱- متاسفانه هنگام رانندگی آدم قانونمندی نیستم! (البته فقط در مورد سرعت مطمئن) کلی کیف می کنم از اینکه تند بروم، و اینکه گاهی حال جوجه ها رو بگیرم، حیف که در خیلی از اتوبان ها دوربین گذاشتند و تازگی هم که پلیس بزرگراه آمده و باید حسابی مراقب بود.

۲- با عرض پوزش از همه کسانی که موتور دارند و احیاناْ راننده تاکسی یا ماشین شخصی هستند ( مسافرکش)! اگر روزی این قدرت را داشتم، بدون شک حتماْ موتورسوارها و مسافرکش ها را اعدام می کردم، دلیلش هم این است که هر طور دوست دارند تو خیابان و بعضاْ پیاده رو تردد می کنند، هیچ قانونی جلو دارشان نیست، موتوری ها که طول و عرض و چراغ و یک طرفه و ... اینها ابداْ سرشان نمی شود، مسافرکشها هم چیزی جز مسافر چشمشان نمی بیند و هرجا که خالی شد، سر فرمان را کج کرده به آنجا می روند، بی هیچ راهنما و علامتی و اکثر آنها قسمت جلوی ماشینشان تصادفی است و فرو رفته!

۳- من خیلی به خواب علاقه دارم، وقتی صبح زود از خواب بیدار می شوم به خودم نوید می دهم فردا یا پس فردا بیشتر می خوابم و یا زمانیکه خسته ام و خواب آلوده با خودم فکر می کنم وقتی رفتم خانه حتماْ می خوابم!

۴- بزرگترین عیب من! نداشتن اعتماد به نفس است. هنوز نمی دانم قابل اکتساب است یا اینکه باید به من می دادند؟! در هر حال این عیب بزرگ مهم ترین مانع من برای پیشرفتم است.

۵- دو تا دوست صمیمی بیشتر تو این دنیا ندارم! که یکیشون انگلیس است، آن یکی هم خبرنگار است و شاید اگر آفتاب از یک طرف دیگر در بیاید همدیگر را می بینیم! خلاصه اگر تو داشتن دوست و رفت و آمد با دوستان خیلی سخت گیر نبودم الآن دوستان زیادی داشتم.

اما قطعاْ اشکالات من به پنج مورد محدود نمی شود، اما شما همین را هم نشنیده و نخوانده بگیرید! حالا دوستانی که من به این بازی دعوت می کنم: مونا، نسترن، امیر وفا، از امروز و محمد هستند، امیدوارم آنها هم وارد بازی شوند، برای تنوع بد نیست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 8:13 توسط منیره موضوع: شخصی |

خدا را شکر که بالاخره پاییز هم از راه رسید، اگرچه یک ماه و ده روز از آمدنش گذشته اما فکر می کنم از وقتی بارانهای پاییزی شروع شد پاییز رسما حضورش را اعلام کرد، در هر حال این هوای بارانی، درختان رنگارنگ خیابانهای خیس را دوست دارم، دوست دارم هر روز باران ببارد، هم برای حس زیبایی که دارد، هم برای اینکه فرصتی برای تنفس داشته باشم، بعد از باران وقتی انبوه ساختمانهای کوتاه و بلند را در شرق و غرب، جنوب و شمال می بینم شگفت زده می شوم، وقتی برج آزادی را که اسم سابقش را بیشتر دوست دارم (میدان شهیاد ) از کوههای شهران می بینم بی اختیار قلبم فشرده می شود ـ جمعه من و مونا و رضا رفتیم کوه زیر رگبار، تهران را تماشا کردیم، رنگین کمان کامل را دیدیم و بلند بلند قهقهه زدیم ـ و از همه زیباتر کوههای اطراف تهران است که قله های آنها سپید پوش شده اند، و در یک روز پاییزی بعد از بارش باران در حالیکه آفتاب می تابد، دیدن کوه دماوند خیلی خیلی دلپذیر است، نهایت شکوه و پایداری! اگر به همه این زیباییها یک موسیقی خوب هم اضافه شود که دیگر حرف ندارد! حدود دو هفته ای هست که آلبوم جدید همایون شجریان " با ستاره ها" منتشر شده است. منم بلافاصله آن را تهیه کردم و مرتب آن را گوش می کنم، به نظرم شبیه به نسیم وصل است. در هر حال من که خیلی آن را دوست دارم. موقع بارش باران شنیدن دو آهنگ خیلی لذت بخش است، یکی بارون از آلبوم شب، سکوت کویر شجریان که گاهی هم موقع بارش باران رادیو پیام آن را پخش می کند، یکی هم بارون بارونه معروف که اجراهای متفاوت داره و من اجرای خانم سوسن دیهیم را خیلی دوست دارم. امیدوارم این بارش همچنان ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 11:28 توسط منیره موضوع: شخصی |

این روزها خیلی مشغولم، هم به لحاظ کاری، هم از نظر فکری! از همه اینها که بگذریم، کامپیوتر خانه دچار مشکل شده، یک مدتی طول می کشه تا درست شه، بنابراین نتونستم آپ کنم، الان هم از دفتر رضا دارم کارهایم را انجام می دهم. وقتی مدت زیادی با اینترنت کار می کنی، بعد فاصله می افته، حس می کنی از دنیا بی خبری! منهم الان مدت زیادیه که از همه دوستان  بی خبرم، هیچ نمی دونم کی آپ کرده، کی مثل من گرفتاره و ... . در هر حال من زنده ام، همه چیز روبراه و هر روز بیشتر از دیروز به اطلاعاتم اضافه می شه، از ابتدای مهر در کلاسهای موسسه رسانه شرکت می کنم، استادهای خیلی خوبی داریم، با بچه های مطبوعات و نشریات بیشتر در ارتباطم. حالا نگاهم نسبت به نشریات خیلی فرق کرده، از این بابت خیلی خوشحالم. با وجود اینکه قبلا واحد عکاسی را در دانشگاه گذراندم، اما کلاسهای عکاسی اینجا فرق داره. خلاصه در مجموع خیلی مفید است. حرف برای گفتن زیاد است، اما وقت اندک!

تا درودی دیگر بدرود

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 10:33 توسط منیره موضوع: شخصی |

پاییز از راه رسید و من نیز پاییزی ام! هوای دلم ابری است، گاه نم نم بارانی دارد و گاه در درون غرش می کند. نمی دانم چرا؟ گویی همه چیز طور دیگری است، هیچ چیز سر جای خود نیست. وبلاگستان هم که سوت و کور است، هیچ خبری نیست، اکثر دوستان هم از کامنت های توهین آمیز گله مند هستند، بعضی نیز کلا وبلاگ را تعطیل کردند، خیلی مستاصل شدم، ابتدا شور و شوق عجیبی داشتم، دوستان زیادی پیدا کردم، اما اکنون باز هم احساس تنهایی می کنم، با خودم می گویم از چه بگویم، از که، در چه مورد؟ نمی دانم، هر چه هست، احساس خوبی نیست، نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم. کاش خبر خوبی برسد! کاش اتفاق خوبی بیافتد! کاش...

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 14:49 توسط منیره موضوع: شخصی |

حرفی نیست، جز اینکه امروز تولدم است!

صبح که مامان زنگ زد تولدم را تبریک بگوید، از آن روز سخت گفت، حکومت نظامی بود، یک روز دوشنبه، حدود ساعت شش صبح! طفلی مامان! چقدر عذاب کشیده، در اورژانس بیمارستان شریعتی به دنیا آمدم. نمی دانم من وقت نشناس بودم یا حکومت نظامی؟ خوب یا بد، همین است که هست! از دیشب دوستان و عزیزانم مرا مورد لطف قرار دادند، مرتب صدای sms تکرار می شد، رضا خندید و گفت دیگه دیوانه مان می کنند، گفتم  یک روز هم مال من است، امروز، روز من است!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 8:25 توسط منیره موضوع: شخصی |

به نظر می آید خیلی از مواقع، متاسفانه خصلت های بد را از بیگانگان می گیریم! یا خصلت های خوب برایمان کمرنگ است. اگر بخواهم مطلب را باز کنم مثال و مورد بسیار است، اما اینجا فقط می خواهم در مورد راحتی و رُک بودن بگویم، بی هیچ رودربایستی! البته برای همه ما اتفاق می افتد که خود را به خاطر خوش آمد دیگری به دردسر می اندازیم، که از نظر انسان دوستی بد نیست، اما مواردی هم هست که خیلی مرتبط به این حس نوع دوستی نیست. مثلا هنگامی که می خواهیم در محیط مجازی جستجویی داشته باشیم، ضمنا از یاهو مسنجر هم می خواهیم استفاده کنیم. خوب به محض ورود، ممکن است دوست عزیزی هم به اصطلاح چراغش روشن باشد یا on باشد! ما هم نمی خواهیم در آن زمان با او گپ بزنیم یا chat کنیم! در نتیجه بلافاصله invisible می شویم. حالا یکبار، دوبار، دفعه بعد، که ما می آییم، این دوست ماست که به محض ورودمان invisible می شود! حالا حتما هزار جور فکر و خیال می کنیم که چه و چه...! اما اگر راحت باشیم هیچ فکر بدی نمی کنیم، چون قطعا هر یک از ما بنا به دلایلی از این محیط استفاده می کنیم، زمانی تمایل داریم با دوستانی که در لیست مسنجر هستند صحبت کنیم، و گاهی یا تمایل نداریم، یا فرصت نداریم و یا هر دلیل شخصی دیگر که قابل احترام است، پس چه دلیلی دارد که تصور کنیم هرگاه که on می شویم، حتما با هر عزیزی که on است، الزاما باید chat کنیم؟ و اگر نمی خواهیم از گزینه invisible  استفاده کنیم؟ اصلا شاید با یکی می خواهیم حرف بزنیم با یکی نه! پس بهتر است با هم راحت باشیم، بی هیچ تعارفی. اگر کمی منطقی باشیم، ناراحت نمی شویم، و چیزی هم به خود نسبت نمی دهیم که به این دلیل و آن دلیل او با من حرف نزد! راحت باشیم، راحت!

روی سخنم با خودم است، یک وقت به دل نگیرید! هر وقت من on بودم، مجبور نیستید chat کنید. به کارتان برسید، شاد باشید...

+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 8:22 توسط منیره موضوع: شخصی |

نبسته ام به کس دل     نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج       رها رها رها من
...
نه چشم دل به سویی 

نه باده در سبویی  

که تر کنم گلویی  

به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتن در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست    هوای گریه با من

دلم گرفته ای دوست    هوای گریه با من...

فردا می رویم شمال! دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 11:50 توسط منیره موضوع: شخصی |

روزمرگی و باز هم روزمرگی! جبر، جبر باز هم جبر! هنوز به این مرحله نرسیدم که بدانم اختیاری هم هست! متاسفانه از این همه تعهد، خیلی احساس دلزدگی می کنم. عشق، دوستی، خواهری، برادری، همسری هر رابطه ای که اندکی انس و الفت در آن باشد تعهد آور است و من از این تعهدات بیزار. حتی به راحتی نمی توانم احساسم را بروز دهم باید احساس را خفه کرد، عشق را کشت، نیاز را سرکوب کرد و ... دلم آزادی می خواهد، فراغ بال، بی آنکه به کسی تعهد داشته باشم. مدتی است این بیت شعر خیلی در ذهنم تکرار می شود:

عمر گرانمایه بدین صرف شد              تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

وقتی دلم لک زده برای اینکه نقاشی کنم اما وقت نمی کنم دلم می گیرد، امروز غذا چه درست کنم؟ امروز باید چنین کنم، امروز باید چنان کنم، این کار را انجام دهم تا او خوشش بیاید، این کار را انجام ندهم که آن بدش می آید! پس کی خودم باشم؟ کی برای خودم زندگی کنم؟ کی به خواست دل خودم گوش دهم؟ آیا دل من آزرده نمی شود! آری  همین دل است که مرا بیچاره کرده! فکر، فکر، فکر، غم، غم، غم تا در نهایت به این نتیجه می رسم که تنها هستم! تنهاترین ! پریروز از سفر برگشتم، تمام طول راه در فکر بودم، شب بود و ستارگان در آسمان، ماه نیز همچون همیشه می درخشید، به جاده خیره بودم و گاه به دشت تیره که جز سیاهی دیده نمی شد و گاه به آسمان! با وجود اینکه تاریک بود و ترسناک اما با تمام وجود دوست داشتم به تنهایی در آن دشت بودم، به تنهایی بدوم، فریاد بکشم، تنها باشم، آزاد باشم، وقتی به آسمان خیره شده بودم با تمام وجود و با عشق دوست داشتم بمیرم! آری مرگ! چرا همه فکر می کنند به خاطر اندوه و غصه آدم آرزوی مرگ می کند؟ به خدا نه! من به خاطر عشق آرزوی مرگ می کنم، اما هیچ کس مرا نمی فهمد، به هرکه می گویم تعجب می کند! آنها می گویند مشکلت چیست؟ هیچ! به خدا هیچ! فقط حس می کنم روحم گنجایش اینجا را ندارد، "من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ!" آری تنها دلیل این اشتیاق مفرط عاشق بودن من است؟! نمی دانم شاید با مرگ هم به این عشق نرسم! اما حس خوبی داشتم، با خودم در دنیایی دگر بودم، آنجا تنها بودم، در دشت می دویدم، در آسمان پرواز می کردم، من بودم و من و باز هم من...! 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 15:32 توسط منیره موضوع: شخصی |

روزها از پی هم گذشت و گذشت... و شهریورگان در این اندیشه که از چه رو این گونه شده است! او به اطرافش نگاه می کرد، دیگران می خندیدند، می گریستند، اما همه امیدوار به آینده بودند و زندگی می کردند،... ! او را چه شد که دیگر رویایی نداشت؟ انگیزه ای برای ادامه راه نداشت؟ او که همیشه به آرزوهایش دست یافته بود؟ همه با او خوب بودند، همه مهربان بودند، پس او را چه می شد؟ او که همسر مهربانی داشت! همسرش همواره همراه او بود و از همه مهمتر شهریورگان را دوست داشت! شهریورگان دوستان زیادی نداشت، اما همان هایی هم که داشت، خیلی خوب بودند! همه خوب بودند، اما شهریورگان، تنها به یک چیز فکر می کرد! او خسته بود، او در اندیشه سفری بود که پایانی نداشت! همسرش از هیچ کاری برای خوشبخت شدن او فروگذار نکرد، اما شهریورگان ساکن شده بود! همه آنهایی که او را دوست داشتند سعی کردند او را از سکون خارج کنند، اما چه حاصل که او خود نمی خواست! او همیشه در اندیشه مرگ بود، او حتی اندیشه فرزندی را هم در دل نپروراند، چون مطمئن نبود که زنده باشد! اما همیشه به یک وضع هم نبود، گاه تلاش کرد، کاری، فعالیتی، مشغولیتی! او موزیک شاد گوش می کرد، او هر روز ورزش می کرد، او تمریناتی برای رسیدن به آرامش و نشاط انجام می داد، اما طولی نکشید که باز آن میل غریب به سراغش آمد! او باید می رفت، تنها راه رسیدن به آرامش همانا رفتن بود. او همه را از خود مایوس کرد! این گونه حداقل خیالش راحت است که مانع همسرش نخواهد بود، و خیالش آسوده است که هرچه کمتر در این دنیا باشد، گناهش کمتر، و آزارش برای دیگران کمتر خواهد بود! و او امیدوار به بخشایش خداوند و بندگانش است! شاید با رفتن او، همه آنهایی که از او دلگیر هستند، او را ببخشند! او اکنون تنها به یک چیز فکر می کند، خداوند او را بیامرزد و به آرامش ابدی برساند، پس برای او دعا می کنیم، خداوند هرچه زودتر از گناهانش در گذرد و به او آرامش ابدی عطا فرماید ...    آمین

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 23:58 توسط منیره موضوع: شخصی |

 

می خواهم بنویسم! کاملا شخصی! نه در هیچ قالب خاصی، نه به روش خاصی! برای خودم، اما اینجا می نویسم، شاید بقیه نیز، تجربه مشترک داشته باشند! همیشه به ما گفته شده چه چیز خوب است، چه چیز بد است! چی زیباست، چی زشت است! اما به راستی زشتی یعنی چه؟ زیبایی چیست؟ آیا آنچه که من زیبا می بینم، او نیز خواهد دید؟ در فرهنگ واژگان من، سرخ چه مفهومی دارد؟ در فرهنگ او چطور؟ آیا این رنگی که من آبی می بینم، او نیز آبی خواهد دید؟ آیا آبی من با آبی او یکی است؟ یا اینکه اینها همه قراردادهایی بین ما انسان هاست؟ من چگونه می توانم شیرینی را برایت معنی کنم؟ پس دنیای من، متفاوت از هر دنیای دیگر است، منیره و دنیای او فقط یکی است. پس من می خواهم خودم باشم، یک عمر به ما نهیب زدند، این کار خوب است، آن کار بد است. اما امروز خودم می خواهم آن را تجربه کنم، می خواهم هر آنچه که از قبل آموزش دیدم به دور ریزم، نگاهم را رو به دنیایی فراتر از آنچه که تاکنون شناختم، باز کنم. آری من ۲۷ سال سن دارم، کارشناس ارشد نقاشی هستم، متاهل هستم، اما من قبل از اینکه دارای هر وصله ای به نام اسم، جنسیت، سن و ... باشم، یک انسانم. مهم نیست دیگران چطور فکر می کنند، رفتار من از دید آنها خوب است یا بد! مهم این است که می خواهم خوب و بد زندگی ام را خودم تعیین کنم. دیگر از این همه باید، نباید خسته شدم. می خواهم آزاد باشم، و آزادانه عمل کنم. سعی می کنم، به کسی کاری نداشته باشم، ای کاش بقیه هم به من کاری نداشتند. هر چه که می گذرد، بیشتر مطمئن می شوم که من تنهای تنها هستم! نه من، بلکه همه انسانها تنها هستند، فقط باید آن را تجربه کرد تا به این نتیجه رسید! اما این تنهایی ترس ندارد، ممکن است ابتدا آزار دهنده باشد، اما وقتی آن را پذیرا باشی، دیگر تحملش، سخت نخواهد بود. تنها متولد شدیم، بدون آنکه کوچکترین اختیاری در این تولد از خود داشته باشیم، و تنها خواهیم مرد، باز هم بدون آنکه کوچکترین دخالتی در این امر داشته باشیم. هیچ کس را، یارای آن نیست که ما را درک کند! و اگر کسی چنین ادعایی داشته باشد، دروغگویی بیش نیست، چون دنیای شخصی هر انسان فقط خاص اوست، ممکن است که ما تجربیات و خاطرات مشابهی داشته باشیم، اما هیچ یک با هم تشابه نداریم. همچون اثر انگشت هر انسان، که هیچ یک شبیه دیگری نیست، پس ما تنها هستیم. اما من، یک چیز را خوب می دانم، همه ما انسانها خودخواه هستیم! اگر کسی را دوست بداریم، می خواهیم او هم ما را دوست بدارد! می خواهیم همه مطیع ما باشند، و همه موافق ما. من نیز از این امر مستثنی نیستم! آدمها را دوست دارم، و می خواهم آنها نیز مرا دوست بدارند، اما وقتی عکس العملی غیر از آنچه که می خواهم می بینم، سخت آزرده می شوم! چون خودخواهم. دنیای هر کس مختص خود اوست، خوب و بد عملش را خودش تعریف می کند! پس من نمی توانم، برای کسی تعیین تکلیف کنم. می دانم هنوز در ابتدای راهم، و علی رغم همه این آگاهی باز از اطرافیانم رنجیده می شوم، اما کم کم سعی می کنم، هرکس را آن طور که هست دوست بدارم، دیگران را برای آنچه که هستند دوست بدارم، نه آن طور که من می خواهم باشند! ... 

+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 10:52 توسط منیره موضوع: شخصی |

شاید عشق، واژه آشنایی برای همه باشد! اما برای هر کس مفهوم خاصی دارد! عشق، در فرهنگ دل و عقل هر یک از افراد معنی دیگر دارد! نمی دانم در قلب تو، او و ... چه می گذرد؟ عشق یعنی چه؟ نمی دانم! فقط این را می دانم که همیشه، از آن هنگام که خود را شناختم، یکی را دوست می داشتم! نگاه گرم، حرفی، شعری، کلامی دلم را می لرزاند! چرا؟ خود نیز نمی دانم! شاید، چون از تبار تابستان هستم، شاید چون از تبار، نور و گرما هستم. خدا، عشق را آفرید، اما می گویند، عشق ورزیدن گناه است! خیام می گوید:

 گویند مرا که دوزخی باشد مست

                                             قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند

                                             فردا بینی بهشت همچون کف دست

و در جای دگر گوید:  چون عهده نمی شود کسی فردا را

                                                    حالی خوش کن تو این دل شیدا را

من نیز همچون پیشینیانم، امروز که هستم عشق می ورزم. نمی دانم خوب یا بد، زشت یا زیبا! من دوست داشتن را دوست دارم! شاید بتوانم احساسم را پنهان کنم، اما در دل عاشقم، و این دل از آن من است، کسی یارای آن ندارد، که از درون آن آگاه شود! پس من دوست خواهم داشت. من، حتی در خواب نیز عاشق می شوم! عاشق شدم، حیران شدم، تمامی لحظه های هشیاری ام به آن فکر کردم، و او رفت، معشوق من که در خوابم آمد و مرا بوسید، و من خود را به گرمی تنش بخشیدم، رفت! همان گونه که در خوابم آمد، همان گونه نیز رفت!... آنها می آیند و می روند، اما یادشان باقی است، بوی آنها باقی است! بوی بهار برایم نوستالژی دارد، بوی پاییز، برایم نوستالژی دارد، آواز شجریان، ابی، کوه یخ، جنوب، دزفول، گل سرخ، حیاط دانشگاه، خیابان فردوسی، دارآباد، جمشیدیه، گیشا برایم نوستالژی دارد. .... شاید در نگاه بعضی این سبکسری باشد! اما این من هستم، و قادر نیستم از احساسم فرار کنم، می دانم که انعطاف پذیری من برایم گران خواهد بود، اما نتوانستم با آن مبارزه کنم، اگر گریستی، دلم گرفت، اگر خندیدی، خوشنود شدم، اگر کمک خواستی همراهت بودم، اگر رفتی، به یادت بودم و خواهم بود، من فرشته نجات هیچ کس نیستم، اما خوشنود می شوم اگر بتوانم کاری هرچند کوچک برایش انجام بدهم. امروز زنده ایم و نفس می کشیم، امروز حیات داریم و عشق می ورزیم، فردا که نبودم، خدای من خواهد بود، و او می داند که من چه خواستم، چه کردم! خوب یا بد، زشت یا زیبا، همه زاده افکار ماست. پس من عشق می ورزم و دوست داشتن را دوست خواهم داشت!...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:43 توسط منیره موضوع: شخصی |