تبليغاتX
دختر آفتاب
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

                                        دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

                                        زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

...

(سایه)

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 18:18 توسط منیره موضوع: ادبی |

دوست تو نیازهای برآورده توست. کشت زاری ست که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری. سفره نان تو و آتش اجاق توست. زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی. هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد، از اندیشیدن "نه" در خیال خود مترس و از آوردن "آری" بر زبان خود دریغ مکن. و هنگامی که او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش می دهد، زیرا که در عالم دوستی همه اندیشه ها و خواهش ها و انتظارها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیبِ دوست می گردند. هنگامی که از دوست خود جدا می شوی، غمگین مشو، زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد، چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند. و زنهار که در دوستی غرضی نباشد، مگر ژرفا دادن به روح. زیرا مهری که جویای چیزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد، مهر نیست، دامی ست گسترده، که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد. و زنهار که از هر آنچه داری بهترینش را به دوستت بدهی. اگر او را باید که جزر روزیِ تو را ببیند، بگذاز که مَدِ آن را هم بشناسد. آن چه گونه دوستی ست که برای سوزاندن وقت به سراغش می روی؟ به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردنِ وقت. زیرا کار او این است که نیاز تو را بر آورد، نه آن که خالی درون تو را پر کند. و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن، و با بهره کردن خوشی ها. زیرا در شبنم چیزهای خُرد است که دلِ انسان بامداد خود را می جوید و از آن تر و تازه می گردد.

(از کتاب پیامبر و دیوانه اثر جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 15:29 توسط منیره موضوع: ادبی |

 

او قطعه ای کم داشت.

و شاد نبود.

پس راه افتاد

به جستجوی گم شده اش.

قل می خورد و می رفت

و آواز می خواند:

می گردم، می پویم

گم شده ام را

می جویم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 16:35 توسط منیره موضوع: ادبی |