گاهی اوقات آنقدر غرق در زندگی روزمره و یکنواخت خود می شویم که فراموش می کنیم از چه نعماتی برخورداریم و یا چه کمبودهایی داریم. این تلنگر زمانی وارد می شود که پای صحبت دوستی بنشینی و از زندگی او و کسانی که می شناسد بیشتر بدانی، البته شاید خودمان نیز چیزهایی از زندگی اطرافیانمان بدانیم اما بر حسب عادت آن را فراموش کرده باشیم. مخلص کلام اینکه زندگی هیچ کس صد درصد نیست، ممکن است ما، زندگی افراد را از دور خیلی زیبا و رویایی ببینیم و یا در دل آرزو کنیم که کاش جای فلانی و بهمانی بودم اما زمانی که از جزئیات زندگی او باخبر شدیم صدهزار بار از آنچه هستیم و آنچه داریم خدا را شکر بگوییم. البته این حس همیشه در مقام مقایسه بدست نمی آید بلکه زمانیکه متوجه می شوی دختر جوانی بر اثر یک حادثه و آنهم درست روز ۱۴ فروردین پای خود را از دست می دهد، بلافاصله متوجه سلامت خود می شوی! بر حال حادثه دیده افسوس می خوری و همدردی می کنی، اما با خود فکر می کنی که خدا را شکر که جای او نبودم!! وقتی دوستی، فامیلی در زندگی دچار مشکلی می شود ( مثلا در زندگی زناشویی ) باز به خود می آیی و می گویی خدا را شکر، چه زندگی خوبی دارم، چه خانواده خوبی دارم! وقتی در کار، در تحصیل و ... موفق هستی، برایت عادی است، اما وقتی دیگری را می بینی که در همین مورد به ظاهر ساده دچار چه مشکلاتی که نشده آنوقت به یاد می آوری که چقدر موفق و خوشبخت هستی! به تازگی از زندگی دختر مجردی مطلع شدم که از کودکی که پدرش را از دست داده، دو سال است که مادرش نیز به رحمت خدا رفته، متولد سال ۴۹ است، و ازدواج نکرده! در این تهران بزرگ به تنهایی زندگی می کند، برادری دارد که آمریکا زندگی می کند، از همه اینها که بگذریم مبتلا به بیماری آرتریت روماتوئید است و هر روز باید فیزیوتراپی شود، او برای تامین معاش کار می کند، چون مادرش را از دست داده آشپزی می کند، چون تنهاست، همه کارها به عهده خودش است و... اکنون اگر هر یک از ما زندگی خود را با او مقایسه کنیم، ابتدا برای سلامت خود خدا را شکر می گوییم و بعد باقی موارد، درست است که ممکن است هر کس یک بیماری یا ناراحتی خاص خود را داشته باشد، اما قابل علاج است یا قابل مدارا، آنوقت است که از هر آنچه داریم و نداریم خوشنود می شویم و خدا را به خاطر همه نعماتش شکر می گوییم.
فکر می کنم این آخرین پست سال ۸۵ باشد، امسال هم با همه خوبیها و بدیهایش تمام شد، امیدوارم سال ۸۶ بهتر از ۸۵ باشد، ضمنا باید به عرض برسانم که جای همه دوستان سبز، شیرینی هایی که من و فهیمه درست کردیم، اگر تعریف از خود نباشد، انصافا خوب شد، برای همین ما تصمیماتی در خصوص شیرینی پختن داریم. هنوز کارهای زیادی هست که باید قبل از پایان سال انجام بدهم. برای همه دوستان عزیز آرزوی موفقیت و سلامتی دارم، شما هم اگر از خواب نیمه شب گذشتید و موقع تحویل سال سر سفره بودید و دعا کردید، ما را هم فراموش نکنید.
هرچه بیشتر در مورد شرق تحقیق می کنم، می خوانم، می بینم و می شنوم بیشتر مجذوب مشرق زمین و شرقیان می شوم! جالب است که شرقیان در طول تاریخ همواره مورد توجه بودند، غربی ها بسیار از ایشان وام گرفتند و خیلی از موفقیت های خود را از طریق شرق بدست آورده اند. مثلاً هند این سرزمین سراسر عجایب! واقعاً مدهوش کننده است. مهد ادیان، سرزمین که بودا در آن متولد شد، آداب و سنن و عقایدی که آنها دارند، همه و همه بسیار جالب است، درست است که بسیاری از افراد از هند تصویر یک کشور فقیر و کثیف را دارند، اما چیزی که حائز اهمیت است، باورهای ایشان است، چون هندی ها معتقدند همه موجودات باید به آزادی زندگی کنند، بنابراین آنها در بیشتر موارد حیوانات را آزاد می گذارند، به طبیعت اطرافشان آسیب نمی رسانند و ... آنها علی رغم همه مشکلات بسیار شاد هستند، البته در این فرصت کوتاه نمی توانم خوب راجع به آن بنویسم اما گفتنی ها بسیار است، یعنی هر ویژگی که هندی ها دارند ناشی از طرز تفکر ایشان و پایبندیشان به این عقاید است. همین مطلب در مورد چینی ها و سایر زردپوستان نیز صادق است، آنها همواره برایم جذابیت داشتند، لباس، کفش، آرایش مو، ظروف غذا، طرز غذا خوردن و راه رفتن، نوع معماری، دکوراسیون داخلی و حتی جای خواب آنها منحصر بفرد و فقط مختص خودشان است، اینکه آنها از خانه هایی بسیار خلوت برخوردارند ( برای گردش انرژی ها)، اینکه از شمع ها و آویزهای متفاوت استفاده می کنند، حتی موسیقی ویژه ای که دارند، همه و همه دارای حکمت خاص خود است که اکنون در سراسر دنیا و ایران خودمان هم فراگیر شده. اکنون فرصت زیاده گویی نیست اما در فرصتی بیشتر توضیح می دهم از جادوی شرق!
تازگی یک فکر خوب به ذهنم رسید که هم مطالب مفید بنویسیم هم دوستان را دعوت کنیم که آنها هم اطلاعات خود را در اختیار دیگر دوستان بگذارند، در واقع یک جریانی که وب نویسی را از رکود و روزمرگی خارج کنیم. و آن فکر این است که هر فرد که وارد این جمع می شود از آثار باستانی، مراکز سیاحتی و حتی سوغات شهر خود می نویسد و شهر خود را به گونه ای معرفی می کند که اگر تاکنون هریک از ما از آن شهر بازدید نکردیم، نسبت به دیدن آن شهر مایل شویم، شاید این وب نوشته قبل از عید خالی از لطف نباشد و مقصد برخی را تغییر و بعضی را تعیین کند. حالا من از شهر خودم می نویسم و دیگر دوستان را هم دعوت می کنم تا آنها هم از شهر خود بگویند.
شاید خیلی ها تصور کنند تهران تنها به دلیل پایتخت بودن شهرت پیدا کرده، درحالیکه چنین نیست تهران در دوره پیش از صفویه نخستین آبادی بزرگی بود که در دامنه های جنوبی البرز به وجود آمد. تهران از آب و هوای خوب و باغات و جویبارهای فراوان برخوردار بود، همین ویژگی سبب شد که مورد توجه شاه طهماسب صفوی قرار گرفت و بناها و برج و باروهای بسیاری در آن بنا شد، در این زمان تهران دارای چهار دروازه به نامهای دروازه شمیران، قزوین، دولاب و حضرت عبدالعظیم بود که بعدها دروازه دولت و محمدیه نیز به آنها اضافه شد. بعد از اینکه در دوره قاجار تهران رسما به عنوان پایتخت انتخاب شد بیش از پیش کاخها و مساجد و دیگر ابنیه در آن بنا شد، از بین مراکز تفریحی می توان از : 1- چشمه علی 2-آبشار سنگان در مسیر امامزاده داوود 3- دارآباد 4 - دربند 5 - چیتگر 6- لویزان 7- پیست اسکی آبعلی و توچال 8- درکه 9- پارک جمشیدیه 10- پارک شهر که دارای بزرگترین آکواریوم تهران است و ... نام برد.
از آثار تاریخی: 1- کاخ گلستان ۲- سلطنت آباد 3- سعدآباد 4- کاخ یاقوت 5- مرمر 6- شمس العماره 7- عشرت آباد 8- بهارستان 9- صاحبقرانیه 10- مدرسه سپهسالار 11- دارالفنون 12- مسجد شاه ( خمینی فعلی) 13- آرامگاه لطفعلی خان زند 14- بازار بزرگ تهران 15- امامزاده صالح 16- میدان آزادی ( شهیاد ) 17- تئاتر شهر 18- موزه ایران باستان 19- موزه آبگینه و دیگر موزه ها که هریک ارزش خاص خود را دارد و ... که ممکن است از قلم افتاده باشد نام برد.
برای ادامه من از مونا، فهیمه، محمد رضا، محمد، نسترن، محمد جواد، بهروز، بی فصل و نادرخت، گلناز، افروز و هر یک از دوستان عزیز که در جای جای ایران زندگی می کنند دعوت می کنم این روند را ادامه دهند.
۱- حدود یک هفته ای است که کامپیوتر ویروسی شده، برای همین کانکت نشدم، در نتیجه آپ هم نکردم!
۲- دیروز قرار بود برویم مراسم بزرگداشت چهلمین سالگرد درگذشت فروغ! که! ... بقیه اش را اینجا بخوانید.
۳- دوستداران فرهنگ ایران قرار است در اعتراض به آبگیری سد سیوند، فردا پنج شنبه ساعت ۱۲:۳۰ بعد از ظهر مقابل سازمان میراث فرهنگی تجمع کنند، به قول دوستان: ای ایرانی به پا خیز!
۴- روز ولنتاین بر همه دوستان و عشاق مبارک باشه! امیدوارم هدیه های خوب بگیرید...
توضیح: از همه دوستان عزیز ممنون که اینقدر توجه دارند، وقتی این پست را نوشتم از روز ۲۹ بهمن اطلاع نداشتم، کاملا موافقم، ما ایرانیها می توانیم با خوب برگزار کردن جشنهای خود، فرهنگ پربارمان را به جهانیان نشان بدهیم، ضمنا اشکالی نداره که از هر بهانه کوچکی برای محبت کردن به یکدیگر استفاده کنیم.
مدتهاست که این موضوع ذهنم را مشغول کرده! شاید وقتی که فیلمهایی در این مورد دیدم و خیلی متأثر شدم. تبعیض نژادی! مسأله ای که بوده و هست و احتمالا خواهد بود! و بیشترین کسانی که آسیب دیده اند، سیاه پوست ها هستند، از قرنها پیش از آنها به عنوان برده استفاده می شد، بدترین تحقیرها و شکنجه ها را متحمل می شدند و می شوند تنها به دلیل رنگ پوست! درست است که امروز برده داری از بین رفته، اما هنوز هم سیاهان در سراسر دنیا سخت ترین و گاه پست ترین مشاغل را دارند، بسیار مهاجرت می کنند، هنوز هم به دلیل رنگ پوستشان تحقیر می شوند، و دیگر مصائبی که هر یک از ما بارها و بارها شاهد آن بوده ایم و هستیم. شاید مستندهای بسیاری از این مصیبتها، شکنجه ها، کشتار و ... ساخته شده باشد، اما این درد همچنان باقی است! آخرین مستندی که دیدم از شبکه چهار پخش شد، محصول 2006! بقدری دلم به درد آمد که بی اختیار پرسیدم، خدا که می دانست سیاهان اینقدر عذاب می کشند، اصلاً چرا آنها را سیاه آفرید؟! ولی، نه من جواب این سوال را می دانم و نه هیچ کس دیگر، تنها خدا می داند، چون او خلق کرده و خود بهتر می داند که برای چه!. نژادپرستها به ما هم توهین می کنند، آنها ما را کله سیاه خطاب می کنند! تنها به این دلیل که مثل آنها بور و زاغ نیستیم! شاید مضحک باشد، اما همه می دانند که انسانهای بسیاری به دلیل رنگ پوست، تیره و نژاد از بین رفته اند، وقتی غربی ها از زردپوستها به نام چشم بادامی یاد می کنند و آنها را با نفرت از بین می برند، عمل آنها از هر زشتی، زشت تر است. نمی دانم آن مدینه فاضله که می گویند در این دنیا خواهد بود یا خیر، در هر حال تنها آرزو می کنم، زمانی برسد که همه انسانها از هر قوم و قبیله، هر دین و مسلک و از هر رنگ و نژاد همه در کنار هم با صلح زندگی کنند و دلشان برای یکدیگر بتپد، چون
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
اینهم از برکات مملکت ما! به زور می خواهند همه را مسلمان و وارد بهشت کنند! چه جوریش را دیگر همه می دانند. اگر بخواهی در اداره ای دولتی استخدام شوی، بعد از گذراندن انواع آزمونهای علمی، نوبت به مهمترین بخش یعنی مصاحبه می رسد که اگر رویدادهای مهم سیاسی را ندانی، درست وضو نگیری، ذکر رکوع و سجود را اشتباه کنی و در تظاهرات ۲۲ بهمن و ... شرکت نکنی، زبانم لال صلاحیت نداری. بعد از اینکه دو سه مرحله کنکور را با موفقیت گذراندی، تازه نوبت به مصاحبه می رسد، و این مصاحبه است که مشخص می کند صلاحیت داری بروی دانشگاه یا نه! آرایش می کنی؟ تظاهرات شرکت می کنی؟ شناسنامه ات چرا مهر نخورده؟ چه روزنامه ای می خوانی؟ تشهد را بگو و...........!!!! خوب بفرمایید. وقتی برای دوره کارشناسی ارشد بعد از دو مرحله کنکور ( علمی و عملی ) برای مصاحبه رفتم، با سوالهای پی در پی آنقدر هول شده بودم که یادم رفته بود ذکر رکوع کدام است ذکر سجود کدام! به قدری عصبی شده بودم که باید به آنها ثابت می کردم بابا من نماز می خوانم! خدا خیلی دوستم داشت که از این مصاحبه جان سالم به در بردم! هرچه بالاتر می روی این مصاحبه سخت تر و تعیین کننده تر می شود، به طوریکه هستند دانشجویانی که با رتبه های یک تا سه در مصاحبه رد شده اند و از تحصیل در مقطع دکترا بازمانده اند. و این واقعا تاسف بار است که این مسایل برای ادامه تحصیل تعیین کننده باشد. جالب اینجاست که فرم تسویه حساب هم آخرین بندش مربوط به حراست دانشگاه است، بعد از اینکه از هزار جا امضا گرفتی تازه باید بروی حراست، یک دفتر دارند که اسامی سیاه را در آن وارد کردند، اگر اسمت جزو آن لیست باشد! نمی دانم بقیه اش چه می شود، اما همه اینها منزجز کننده است. همین چند روز پیش صحبت یک مصاحبه بود، گفتند اگر با چادر بروی خیلی بهتر است، مفاتیح و قرآن و ... گذاشتم جلویم، نماز جمعه چه طور می خوانند، نماز عید فطر ، اصول دین کدام است؟ فروع دین کدام؟ من می گفتم، رضا می گفت، آخر زنگ زدم به مادر بزرگم و نمازها را از او سوال کردم، یادم رفته بود تکبیر چیست! هم حسابی با رضا خندیدیم و هم از اینکه برای این سوالهای احمقانه باید تایید صلاحیت شویم حالم گرفته بود. بابا من که نمی خواهم بروم حوزه تدریس کنم! می خواهم ادامه تحصیل بدهم، اگر هزار تا مقاله و مقام آورده باشی همه یک طرف، این مصاحبه عقیدتی هم یک طرف! خدا آخر عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.
یک مساله ای هست که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده و می خواهم راجع به آن حرف بزنم، بحث کنم، کنکاش کنم که چرا؟ منشا این رفتارها چیست؟ آیا از ابتدا چنین بوده یا اینطور شده؟؟؟ نه چیز پیچیده ای نیست! رفتار خودمان است، ما ایرانیان، با تمدن ... فرهنگ ... ملت مسلمان!! مردمان مهربان، مهمان نواز و ... همین صفتهایی که دلمان را به آنها خوش کردیم! اما! تا حالا شده از رفتار ایرانیان مقیم خارج از کشور پرس و جو کرده باشید؟ البته همین ابتدا بگویم به طور قطع نمی توان این مساله را به همه تعمیم داد و هنوز کسانی هستند که بسیار خوبند و در همه حال و همه جا حاضر به کمک کردن به هم نوع، اما از دوستانی که خارج از کشور زندگی می کنند بسیار شنیدم که می گویند ایرانیان به جای آنکه در کشور غریب هوای یکدیگر را داشته باشند، برعکس سعی می کنند سر هم کلاه بگذارند، از پیشرفت دیگر ایرانیان خوشحال نمی شوند و اگر کاری از دستشان بر بیاید برای هم وطن انجام نمی دهند!! این خیلی عجیب و دور از انتظار است! یکی از دوستانم که مقیم انگلیس است می گفت، بعد از اینکه در کار خود موفق بودند، همه به جای تشویق به آنها حسادت می کردند، بدگویی و ... بماند، اما افغانی ها و پاکستانی ها برعکس ایرانی ها بسیار هوای هم را دارند و اگر کسی به جایی برسد دست بقیه را هم می گیرد و به آنها کمک می کند. چند وقت پیش هم با کسی که در هند تحصیل کرده بود صحبت می کردم، از او پرسیدم دانشجوهای ایرانی آنجا به هم کمک می کنند؟ او با اطمینان جوب داد نه! اصلا رو کمک آنها حساب نکنید، بهتر است از خود هندی ها کمک و راهنمایی بگیرید، خصوصا مسیحیان یا بودیست ها! البته این شخص خودش بسیار کمک کرد و اطلاعات خوبی به من داد و گفت کسی یا کسانی را هم معرفی می کند که درست راهنمایی می کنند.( همان که ابتدا هم گفتم همه مثل هم نیستند!) موارد بسیاری هست از کسانی که رفتند خارج از کشور و ایرانیان مقیم آنجا مهمان نوازی خوبی با ایشان داشتند! ( البته از نوع برعکس)، مثلا خود ما که پارسال رفتیم مالزی، لیدر یا راهنمای تور دانشجوی ایرانی بود، آنها ما را به مراکز تفریحی و سیاحتی بردند و برای بازدید از هر مکان مبلغ جداگانه ای پرداخت می کردیم، وقتی به آن محل می رفتیم و قیمت بلیط ها را دیدیم، متوجه شدیم که آنها تقریبا دو برابر از ما بیشتر می گرفتند!! در حالیکه انتظار ما این بود که حالا که در کشور غریب هستیم ایرانیان مقیم از ما به گرمی استقبال کنند یا اگر کمکی نمی کنند، کلاه هم سر ما نگذارند! ما به گروه جدیدی که دو روز دیرتر از ما وارد کوالالامپور شدند، توصیه کردیم که ابتدا نقشه شهر را تهیه کنند سپس همه مراکز دیدنی را به آنها معرفی کردیم و گفتیم که چگونه می توانند با هزینه ای بسیار پایینتر از آنچه که تور، ما را می برد یک گردش کامل داشته باشند. در هر حال فکر می کنم این کوچکترین و کمترین کاری است که هر کس می تواند تجربه اش را در اختیار هم نوع و هم وطنش قرار بدهد تا اینکه بخواهد در مملکت غریب، از او پولی به جیب بزند. من هنوز هم نمی دانم چرا بعضی از هم وطن های عزیز ما چنین رفتاری دارند!!!
هوای سرد این روزها، آسمان مه گرفته، بخار نفسها، همه نوید زمستان سرد می دهد! پاییز با این همه رنگ چه زیباست! خرمالو های نارنجی و رسیده، لبوهای ارغوانی که بخار از آنها بلند است، خیلی هوس انگیز است! جدی تو این هوای سرد، یک لبوی داغ و شیرین چه کیفی دارد! چند روز پیش که هوا خیلی سرد بود، رضا پتو آورد دور خودش پیچید، و من بی اختیار یاد دوران کودکی افتادم! وقتی می رفتیم خانه مادربزرگ و پدر بزرگ، یک کرسی بزرگ وسط هال بود، یک لحاف هم رویش، همه می رفتیم زیر کرسی دور تا دور می نشستیم، بچه ها شیطنت می کردند و بزرگترها می گفتند و می خندیدند! چه روزهای طلایی بود، عجب صفا و صمیمیتی بود، انگار این خاطرات مال قرنها پیش است، الان همه چیز مدرن شده، کرسی کجا بود؟ دور هم جمع شدنها و تخمه شکستنها! حتی یادم می آید یک بار، تابستان با خاله ها و دایی ها رفتیم پارک ارم، شب هم ماندیم خانه مادربزرگ اینها که ما بهش می گوییم بی بی! بالا پشت بام جا انداختند، همه کنار هم، من کنار بی بی خوابیدم، زیر یک پتو، با اینکه تابستان بود اما هوا خنک بود، وای که چه کیفی داشت! وقتی خورشید طلوع می کند، تو رختخواب به آسمان نگاه کنی و آرام آرام شاهد روشن شدن هوا باشی! وقتی خیلی به آن روزها فکر می کنم بوی آن روزها را حس می کنم، آخر روزها و سالها برایم بوی خاصی دارد که من هیچ وقت فراموششان نمی کنم. آن روزهای شاد شاد، بی هیچ تزویر و ریا، همه صمیمیت بود و یک رنگی، همه عشق بود و محبت، همه یکدلی! چقدر دورند آن روزها...
امروز بیست و پنجم تیر ماه، در تقویم ما ایرانیان به نام روز مادر و روز زن ثبت شده است. گاهی ما به همین مناسبت ها نیاز داریم برای ابراز عشق، برای دوستت دارم گفتن ها، برای جبران زحمات و مهربانی های یکدیگر و.. . و امروز ما می توانیم به یکدیگر عشق بورزیم، دل هم را با شاخه ای گل به دست آوریم و این روز به ظاهر معمولی را یک روز خاطره انگیز بسازیم. خوب بود در تقویم دلمان از این بهانه ها زیاد بود! تا بی نیاز از هر مناسبت خاص به هم عشق بورزیم. این روز قشنگ را به همه بانوان و مادران عزیز تبریک می گویم. همیشه شاد باشید...