تبليغاتX
دختر آفتاب

 

 

بودن به از نبود شدن

 

اگرچه خیلی زخم خورده ایم اما انسان به امید زنده است! پس بار دیگر امتحان می کنیم. به اصلاحات رای بدهید شاید کورسویی از امید باقی باشد!

 

فریادی شو تا باران

و گرنه

مرداران!

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 10:12 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

نمی دانم این چیزی که می خواهم در موردش بگویم را چه بنامم، فرهنگ یا شعور اجتماعی یا هر واژه دیگر، اکنون چیزی که برایم خیلی اهمیت دارد این است که چگونه می توان به این فرهنگ دست پیدا کرد؟ اگر بخواهیم بگوییم که اکتسابی است، کمی قابل تامل است. چون بسیاری را می شناسم که با تحصیلات بالا فاقد شعور لازم در بسیاری از موارد هستند. و به هیج وجه نمی توان ادعا کرد که تنها افراد بی سواد یا کم سواد مرتکب خطاهای فاحش می شوند. همچنین موردی که از آن یاد می کنم مربوط به یک موضوع خاص نیست، و در خیلی از موارد ممکن است هر یک ما با آن مواجه شویم! به عنوان نمونه، هنگامی که برای بازدید از یک مجموعه تاریخی می رویم، بسته به نوع آن اثر ممکن است تذکراتی داده شود، مثلا عکاسی ممنوع، این تذکر را هر یک از ما می بینیم، اما اینکه چند نفر به آن مقید هستند مهم است، بعضی با هزار ترفند و حیله، سعی می کنند درست همان کاری را بکنند که نباید بکنند! در حالیکه اگر فقط یک لحظه فکر کنند متوجه خواهند شد که علت اینکه گفته شده عکاسی ممنوع چیست! اینکه آنها به یک اثر چند صد ساله دست بکشند، کنار یک اثر بایستند و هیکل خود را در کنار آن ثبت کنند، یا اینکه از پشت هر حصار و زنجیری بگذرند و روی تنها فرش فلانی که از سه قرن پیش باقی مانده با کفش بروند تا عکسی به یادگار بگیرند برایشان از حفظ آثار ملی مهم تر است!  اما صدمه زدن به اموال عمومی نیز یکی دیگر از این معضلات است، عده ای تصور می کنند که با صدمه زدن به اموال عمومی، به نوعی مخالفت خود را با نظام یا دولت نشان می دهند، مثلا کیوسکهای تلفن، تابلوهای راهنما، پلهای عابر پیاده و ... . اما پل عابر! که خود داستانی دیگر است، عده ای در اتوبان از زیر پل عابر رد می شوند اما به خود زحمت نمی دهند که از پل گذر کنند، یا اینکه نه برای جان خود و نه حقوق رانندگان ارزش قایلند، حتی مکانهایی که پلهای عابر مجهز به پله برقی هستند نیز، دیده می شود که مردم از آن استفاده نمی کنند. اما استفاده درست از منابع، مثلا بسیاری هنگام سرما همه وسایل گرمازای خود را روشن می کنند، بعد با زیرپوش یا هر لباس سبک دیگر در منزل می گردند، گاهاً پنجره را نیز باز می کنند! شاید اگر سوخت در کشورمان ارزان نبود، شاهد چنین صحنه هایی نبودیم، یا اینکه چه میزان بنزین در جایگاه های سوخت هدر می رود! دیگر اینکه اگر احیانا ساختمانی به انواع لامپهای رنگی مجهز است، بی هیچ ضرورتی انواع لامپهای آبی، سبز، سفید و ... را روشن کنند که نمی دانم برای چه، یعنی مردم ما هنوز نمی دانند که ۹۰ درصد برق تولیدی کشور از طریق سوخت نفت تولید می شود؟! و یا هنگامی که بعضی با آب حیاط را جارو می کنند! و موارد بسیاری از این قبیل که روزانه هر یک از ما شاهد آن هستیم. حتما برای شما هم پیش آمده که هنگامی که به سالن سینما، تئاتر و یا کنسرت موسیقی می روید، عده ای تازه به خاطر می آورند که باید چیزی نوش جان کنند! در آن سکوت، ناگهان صدای انفجاری باز شدن قوطی نوشیدنی رانی و یا هر چیز دیگر از آن دست، و یا صدای خش خش باز کردن بسته یک چیپس یا پفک که بعد هم با خوردن آن این خش خش تداوم می یابد! و یا صدای زنگ موبایل و شخصی که بی اعتنا به اطراف خود با صدای بلند با آن حرف می زند. قصه صف های طولانی نیز برای هر یک از ما پیش آمده، که عده ای با تصور اینکه خیلی زرنگ هستند به هر طریقی خود را از گوشه و کنار در صف جا می دهند. و هزاران هزار مورد دیگر که اگر بخواهم نام ببرم این قصه سر دراز دارد. اما سوال من این است که این وضعیت از چه زمانی شروع شد؟ ریشه این بی فرهنگی، بی مبالاتی یا ... از کجاست؟ آیا ما ایرانیان از ابتدا چنین بودیم یا اینکه ریشه فرهنگ در مملکت ما خشکانده شده است؟ از چه طریق می توان به فرهنگ خوب دست پیدا کرد؟ من نمی دانم! اگر شما می دانید، بگویید!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 11:59 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

ما به دلیل شرایط کاری، کمتر فرصت می کنیم بیرون برویم، اما وقتی می رویم سعی می کنیم نهایت استفاده را از آن ببریم! یکشنبه شب رفتیم بیرون شام بخوریم، همه چیز خیلی خوب بود، همه شاد بودند و هریک به نوعی! تا اینکه وقتی سرم را برگرداندم، یکی از نیروهای جان بر کف بسیجی را که لباس شخصی هم پوشیده بود دیدم! بی اختیار لبخند رو لبم خشک شد! مردم هیچ کجا از دست آنها در امان نیستند! چهارشنبه شب هم رفتیم یک مرکز خرید که گشتی بزنیم و شام بخوریم، داخل یکی از پاساژها که می رفتیم، یک سبز پوش بی سیم به دست به همراه دو خواهر چادری قدم می زدند و به هر مغازه سرک می کشیدند، علی رغم اینکه کاملا ساده بودم، اما ناخودآگاه روسری ام را درست کردم! آن شب هم گذشت. جمعه رفتیم چیتگر، دوچرخه سواری، که واقعا جای همگی سبز! خیلی خیلی خوش گذشت و لذت بردیم. گاهی، شبها با رضا می رویم دوچرخه سواری، اما دوچرخه سواری تو پیست اصلا قابل مقایسه نیست، خلاصه کلی لذت بردم و به رضا گفتم که هر هفته برویم. در پیست تابلو ورود موتور سیکلت ممنوع نصب شده بود، اما از دور صدای موتور سیکلت آمد و خودش هم نزدیک شد! بله دو آقای سبز پوش سوار بر موتور خلاف جهت پیست نزدیک می شدند!!! خوب نقض قوانین از هر نوع آن برای آقایان اشکال ندارد. با دیدن این صحنه تقریبا دلزده شدم! اینهم گذشت. تو راه برگشت به خانه، وسط اتوبان، ماشینها سرعتشان را کم می کردند! ابتدا فکر کردیم تصادف شده، اما جلوتر که رفتیم دیدیم بله نیروهای جان بر کف بسیج از هیچ جوانی نمی گذرد و هر جوانی که تنها بود، موتور سوار بود و یا اگر دختر و پسر جوانی با هم بودند باید توقف می کردند که...! متاسفم برای برگشت به عقب، البته دور از انتظار نبود! اکنون هر بار که پنج شنبه، جمعه می رویم بیرون باید انتظار دیدن این صحنه ها را داشته باشیم، در مراکز خرید و جاهای پر رفت و آمد هم که وسط هفته و آخر هفته ندارد، همیشه هستند، از ما که گذشت اما دلم برای جوانهایی می سوزد که می خواهند لحظاتی بیرون از خانه با هم خوش باشند...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 12:16 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

امروز هم برای من روزی است چون دیگر روزها، اولش اینطور بود! تا اینکه برای کاری که مرکز شهر داشتم رفتم ایستگاه مترو. زیاد سر حال نبودم، این چیزها را هم که دیدم بدتر شدم! اولش یک خانم میان سال آمد و جنسی که می فروخت معرفی می کرد، سه تا هزار! من که تو خیالاتم غوطه ور بودم فقط تماشا می کردم. به فاصله چند ثانیه، از دورتر صدای خانم دیگری می آمد، که می گفت شوهرش رفته و خبری ازش نیست، مستاجر است و دختر علیل دارد، او هم دستمال آشپزخانه می فروخت، شاید برای اینکه بتواند جنسش را بفروشد کمی قضیه را احساسی هم می کرد، قبلا هم او را دیده بودم! اولین ایستگاه آن دو خانم پیاده شدند، خانم پیری با یک ساک بزرگ که به سختی آن را بلند می کرد، داخل قطار شد! او به راستی پیر بود، اما محتاج همین لقمه نان! به آرامی جنسش را معرفی می کرد، شاید خجالت می کشید و یا ... . در راه برگشت، خانم جوان چادری، کتابی در دست داشت و بسیار خوش برخورد ابتدا سلام می کرد بعد می پرسید کتاب در مورد امام زمان نمی خواهید؟؟ کمی بعد، بچه های کولی، یکی فال حافظ می فروخت، یکی چسب زخم و ... . دلم گرفت، شاید ۵ ، ۶ نفر را دیدم که فقط در کوپه های قطار از این ایستگاه به آن ایستگاه امرار معاش می کنند! زنان سرپرست خانوار، زنان بی شوهر، یا زنهایی که شوهرشان معتاد هستند و به اجبار تن به این کار دادند. یا بچه های بی گناه که به اجبار کار می کنند، آنها از زندگی چه می دانند؟ خوشبختی برایشان چه مفهومی دارد؟ نمی دانم!؟ تنها یک چیز را می دانم که هیچ یک از ما دوست نداریم در رنج و سختی باشیم، اگرچه همه این واژه ها نیز معنای نسبی دارند اما همه خواهان آرامش و آسایش هستیم و هیچ یک در انتخاب سرنوشت خود دست نداریم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 10:12 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

ما همواره عادت کردیم مشکلات را به مسئولین و نظام ربط دهیم، هیچ گاه به این نیاندیشیدیم که آیا ما نیز می توانیم در بهبود وضعیت زندگی خویش سهیم باشیم یا خیر؟ اگر هریک از ما این سوال را از خود بپرسد و درباره پاسخ آن کمی تامل کند، متوجه می شویم که آری ما نیز می توانیم شرایطی فراهم آوریم که از امکانات موجود بهترین بهره را ببریم و در جهت رسیدن به آنچه که خواستاریم تلاش کنیم. یکی از مسایلی که همواره مرا می آزارد، بی توجهی مردم خوبمان به نظافت فضای خارجی است! یعنی ممکن است فردی که به راحتی آشغال خود را داخل جوی آب، روی زمین و یا پای درخت می ریزد، به نظافت داخلی بسیار اهمیت بدهد! بدین نحو که منزل خود را بسیار پاکیزه نگه دارد اما پاکیزه نگه داشتن هر فضایی غیر از فضای منزل خود را فاقد اهمیت بشمارد! بارها و بارها شاهد این بودم که فردی بعد از خوردن خوراکی خود پوست آن را به راحتی روی زمین می اندازد! عده ای حتی زحمت این را به خود نمی دهند که اطراف خود را خوب ببینند که آیا سطل زباله وجود دارد یا نه؟ به راحتی زباله خود را روی زمین می اندازند، وقتی به پارک، کوه و یا مناطق گردشگری می رویم، متاسفانه بسیار با این منظره مواجه می شویم، بطریهای آب، نوشابه، پوست چیپس و پفک و ... خلاصه زمانی که وارد فضایی می شویم که قدری از هوای خوب و منظره طبیعت لذت ببریم، چشممان به زباله هایی می افتد که آه از دل ما بلند می کند. اگر هر یک از کسانی که آشغال خود را به زمین می اندازند، آن را با خود نگه دارند که داخل اولین سطلی که دیدند بیاندازند، آن وقت شاهد چنین مناظر زشتی نخواهیم بود، فقط کافی است هرکس قبل از هر گونه انتقاد کمی تامل کند و برای بهبود وضعیت از خود شروع کند. مسلما هریک از ما در نیل به این هدف تاثیرگذار هستیم، اگر اراده کنیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 17:26 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

وبلاگ نویسی گونه ای روایت کردن زندگی و نوعی حضور حماسی در فضایی مجازی است. حماسی به این دلیل که حضور در فضای مجازی همچون قاره جدید به حماسه برای فتح قلمروهای ناشناخته حاجت دارد و همچون اقلیت ها یا ماجراجویان اروپایی که در موطن اولیه خود از موقعیت مناسب برخوردار نبودند و به همین دلیل مهاجرت به سرزمین ناشناخته (قاره آمریکا) را برگزیدند، وبلاگ نویسی نیز نوعی کوچ فرهنگی از موطنی است که جایگاه مناسبی برای حضور اقلیت های فرهنگی اجتماعی در آن وجود ندارد، کوچیدن از قلمرو واقعیت ها به عرصه مجاز! زنان و جوانان هر دو در یک سوی شکاف فرهنگی ایستاده اند و هر دو نوعی اقلیت فرهنگی در جامعه ایرانی محسوب می شوند. زنان در مقابل اقتدار مردانه جامعه و جوانان در برابر اقتدار جامعه بزرگسالان هر دو در موقعیتی فرودست قرار دارند. هر دو از امکانات و پتانسیل هایی برای خودبیانگری در متن جامعه دچار محدودیت هایی هستند. هر دو درگیر جدال های ناشی از نابرابری های جنسیتی و سنی هستند. اجازه دهید از اصطلاح پرسه زنی برای زنان و جوانانی که در فضای مجازی زندگی می کنند استفاده کنم. با این تفاوت که پرسه زنی در شهر واجد محدودیت هایی بیشتر است. پرسه زنی مجازی بدون ترک صندلی راحت خود و بدون ورود در شهر از طریق رسانه ها و اینترنت در سالن های بحث یا وبلاگ گردش می کند و تا آنجا که به بحث ما مربوط می شود از طریق وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی هویت های متعددی برای خود فراهم می کند. پرسه زن در فضای مجازی اگرچه می خواهد خود را بنمایاند و به دیگران بشناساند در عین حال در گمنامی جدید به سر می برد. وی همواره میل به ناشناخته ماندن و پنهان ساختن هویت خود دارد. میل به سرگردانی و گمنامی در عین حال به ناشناخته شدن از تضادهای عمیق در زندگی روزمره حکایت دارد. همان طور که دورتی اسمیت نیز گفته است، زنان در خط حائل بین دنیای مردانه و جهان زنانه در نوسانند و این تلون پذیری و زندگی در خط گسل کاملا با زندگی مجازی هماهنگ است، چرا که وبلاگ نویسی جز این نیست که تجربه در خط گسل بودن را عمیق تر می کند، زندگی ای با هویت سیال و موجودیتی غیر واقعی. موجود وبلاگی می تواند هویت خود را به هر شکلی که مایل است بسازد. او به مدد قدرت تخیلش می تواند جهان خود را فراخ تر سازد و قلمروهای خود را در جهان مجازی در برابر جهان واقعی شکل دهد. بنابراین گسترش وبلاگ نویسی می تواند به معنای مقاومت در برابر واقعیت های متصلب زندگی باشد. گسترش فضای مجازی خصوصا وبلاگ نویسی مرزهای عرصه عمومی و خصوصی را تیره و مبهم ساخته است. در اینجا تفکیک چندانی بین این دو عرصه وجود ندارد، این دو فضا در هم تنیده اند، ضمن آنکه باید اعتراف کرد یک فضا هم نیستند، شاید زنان و جوانان دریافته باشند این درهم تنیدگی فضای خصوصی و عمومی است که می تواند فرصت جدیدی برای خود هویت یابی در اختیارشان قرار دهد. 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 تیر1385ساعت 9:22 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

در پست قبلی دغدغه های ذهنی ام را راجع به چیزی که من از آن به عنوان بیماری جنسی یاد کردم نوشتم و در انتها اضافه کردم ادامه دارد، چون حرف برای گفتن زیاد داشتم! اما نظر خوانندگان هم برایم خیلی مهم بود! حالا می دانم که این دیدگاه شخصی من نسبت به این موضوع است و برای اکثر آدمها خیلی عادی است. درست است، دنیا رو به تغییر است و این قضیه هم جزیی از این تغییر! و ما مثل همیشه باید خود را با شرایط وفق دهیم، خواسته یا ناخواسته، این جریانی است در حال گذر. این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 8:11 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

آنچه که مدتهاست ذهنم را به خود مشغول کرده و تصمیم گرفتم راجع به آن بنویسم بحرانی است به نام بیماری جنسی! البته شاید این نظر شخصی من باشد. آنچه که من از آن به نام بیماری جنسی یاد می کنم مربوط به جامعه یا کشور ما نیست، این بیماری در سراسر دنیا فراگیر شده است، حداقل شواهد امر این طور نشان می دهد. حوادث  و جنایت های بسیاری که بر اثر عقده های جنسی اتفاق می افتند. فیلمها، شوها، کلیپ ها  و ... هر آنچه که امروزه شاهد آن هستیم گواهی است بر این مدعا. که متاسفانه ما تصور می کنیم عقده های جنسی تنها در کشور ما وجود دارد، در حالیکه چنین نیست، کافی است چند کانال خارجی را ببینید، سفری به خارج از کشور داشته باشید و یا در جریان اخبار و امور آن طرف آب هم باشید تا متوجه شوید این معضل فراگیر شده و روز به روز هم گسترش می یابد! اگر در ایران عمل جراحی پلاستیک بینی بسیار فراگیر است، خارج از کشور جراحی اندامهای بدن  زیاد است و نوعی افتخار محسوب می شود، حتی کالاهایی که در شبکه های خارجی تبلیغ می شود بازگو کننده این امر است!  در هر حال وقتی به این موضوع دقیق می شوم، حس می کنم شاید این بیماری مربوط به چند ده سال اخیر باشد! چون وقتی به کودکی و نوجوانی خود بر می گردم، چیزی از این بیماری به شکل امروزی به یاد نمی آورم! حس می کنم ارزشها خیلی عوض شده، نوع پوشش مردم چه داخل و چه خارج بسیار عوض شده، شکل ابراز عشق، بوسه و حتی سکس هم عوض شده، با عرض پوزش! به نظر من همه چیز خیلی جنسی شده! روابطی که امروز بسیار عادی تلقی می شود از دید پدران و مادران ما نوعی جنون است! پس حتما چیزهایی تغییر کرده و ارزش خیلی از چیزها نیز از بین رفته است و یا بهتر بگویم قبح خیلی از موارد دیگر وجود ندارد!! اما این قصه سر دراز دارد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 13:32 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

‌ما ایرانیها واقعا مردمان احساساتی هستیم، اگر از یکی خوشمان بیاید او را به عرش می بریم! و اگر خدای ناکرده از کسی بدمان بیاید از هیچ راهی برای منفور و مسخره کردن و طعنه زدن به او چشم نمی پوشیم، که البته نیازی به مثال زدن نیست چون همه ما مصداق های آن را به وفور می شناسیم.اما چه خوب بود ما که بدی های آدمها را اینقدر دقیق و موشکافانه می بینیم، خوبیهای آنها را نیز به همان دقت ببینیم. و از یاد نبریم که همه ما انسانیم و خطا جزیی از طبیعت بشری است! گاهی اوقات تعصبات بی جا چشم ما را به روی حقایق می بندد و ما برای نقد آن کس که در ذهنمان خطاکار است از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنیم. من نمی دانم چه کسی خطا کرده و چه کسی کار خوب کرده ، فقط یک چیز را می دانم که کرامت انسانها بسیار محترم است و ما حق نداریم  بنا به هر دلیلی به کسی توهین کنیم !  این روزها مردم مهربان ما، کم لطفی می کنند. بعد از شکست تیم ملی ایران مقابل مکزیک، انواع ناسزاهاست که نثار بازیکن ها و مربی تیم می شود. حالا این سوال مرتب در ذهنم است که اگر تیم ایران برنده بود یا به تساوی می رسید، آیا باز هم آقای برانکو یک مربی ترسو بود؟ آیا میرزاپور و علی دایی خطاکار بودند؟ اگر آن روز علی دایی مثل گذشته برای تیم ما گل می زد، اینقدر او را مسخره می کردیم؟ از همه بدتر این که ما همیشه یک طرفه به قاضی می رویم! و نمی دانیم حقیقت امر چیست! آنچه که این روزها خیلی فراگیر شده پیغام های کوتاهی است که مردم از طریق تلفن همراه برای یکدیگر می فرستند و نه تنها به بازیکن ها ناسزا می گویند بلکه به خانواده آنها نیز رحم نمی کنند! واقعا مسخره کردن دیگران اینقدر مسرت بخش است؟؟ از همه زشت تر مسخره کردن عیب های خدادای است. فراموش نکنیم هیچ کس دوست ندارد که عیبی داشته باشد و اگر هم داشته باشد، به خواست او نیست، پس این که ما عیب های دیگران را وسیله ای برای شاد کردن خود قرار بدهیم واقعا ناپسند است. یادمان باشد مردی که امروز خیلی از ایرانیان او را مسخره می کنند، و مورد افترا قرار می دهند، زمانی گلهای زیادی برای تیم ملی به ثمر رسانده، چه خوب است که اینها را از یاد نبریم، و خوبیهای افراد را همیشه در ذهن خود زنده نگه داریم!

+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 16:46 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

درست است که در مورد فوتبال می نویسم اما این حقیقت تلخ در مورد همه مسایل ما ایرانیها مصداق دارد. تکرار شدن تجربه های تلخ! این چیزی است که مرا می آزارد. عدم همبستگی، نداشتن عِرق ملی! عدم هماهنگی، چشم پوشی از منافع شخصی جهت رسیدن به  هدف مشترک… . در گزارش فوتبال   تیم ملی ایران با تیم ملی مکزیک چنین آمده است: "حقیقت این است که وجود اختلاف در یک جمع ایرانی به حدی قابل انتظار است که دیگر لزومی به تایید این و آن نیست. ظاهرا تحمل نکردن همدیگر در خون ماست." آقای دادکان با آقای علی آبادی دچار مشکلات شخصی هستند و ظاهرا هیچ کدام نیز حاضر نیستند به خاطر شرایط خاص از موضع خود کوتاه بیایند. اختلاف ایشان به حدی بود که طاقت دیدن همدیگر را در لابی هتل هیلتون در نورنبرگ نداشتند! آنها به تنها چیزی که فکر نکردند جام جهانی بود! که نتیجه جدال های این دو نفر در مسابقه اخیر و احیانا در مسابقات آتی به چشم می خورد. علی کریمی با علی دایی مشکل دارد! اما از تماشاچیان ایرانی  گزارشی به مراتب تلخ تر بدست ما رسیده است! قرار بر این بود که تعداد تماشاچیان دو تیم به یک اندازه باشد، اما چنین نبود، تماشاچیان تیم حریف بسیار بیشتر از تماشاچیان ایران بود. زیرا عده ای از هم وطنان فرصت طلب ما ترجیح دادند بلیط های بدون نام خود را با مبالغ گزاف به مکزیکی ها بفروشند و در این شرایط پولی به جیب بزنند! عده ای هم که در ورزشگاه حضور داشتند، بی هیچ هماهنگی تنها سر و صدا می کردند، در حالیکه تماشاچیان مکزیک با لباسهای یک دست، شعارهای هماهنگ سر می دادند و تیم خود را تشویق می کردند! هنگامی که تیم حریف برنده میدان شد، چهره ایرانیان دیدنی بود، نگاه آنها به مکزیکی ها که پس از بازی جشن گرفتند جداً آزار دهنده بود! " ظاهرا این چیزها و این اتفاقات فقط و فقط برای ماست. حتی وقتی در کشور مدرنی مثل آلمان جشنی برپا است، این حسرت هاست که به ما می رسد و فروریختن یک دنیا سوال که چرا چنین شد و چرا چنان نکردیم." اگر بخواهیم خوب به مساله دقیق شویم، متوجه می شویم که نظیر این اتفاقات در کشور ما کم نیست. و به طور قطع یکی از دلایلی که ما پیشرفت نمی کنیم این است که منافع شخصی برای ما از منافع ملی بسیار ارزشمندتر است. "ما قدر این فرصت ناب را ندانستیم. تاریخ چند بار برای ما تکرار شود کافی است؟! ما ایرانیان چه ملت فرصت سوزی هستیم... "

+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 22:14 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

دیشب خبر عجیبی در روزنامه خواندم! جمله اول آن اینطور شروع شده بود: " در ایران اتفاق های عجیب و غریب زیاد می افتد اتفاق هایی که شاید دلیل و منطق اندکی داشته باشد." !!!! اما این اتفاق عجیب چه بود؟ هفته گذشته نقش برجسته های مسعود عربشاهی هنرمند معاصر دزدیده شد! این نقش برجسته دیواری بر دیوار پشت پارک طالقانی واقع در بزرگراه حقانی که به بزرگراه مدرس متصل می شود نصب شده بود. و دارای ابعاد بسیار بزرگی بود! یک تابلو کوچک نبود، یا یک اثر ۱ متر و ۲ متری نبود که به راحتی دزدیده شود! حالا چه اتفاقی افتاده من واقعا متحیرم! در خبر ذکر شده که تاکنون ۵ متر مربع از این طرح از دیوار جدا و مفقود شده!؟ آخر چطور چنین چیزی ممکن است؟ عربشاهی به شدت ناراحت است و نمی داند چه کسی و به چه دلیل این اثر را تخریب کرده؟ سازمان زیباسازی از این جریان اظهار بی اطلاعی می کند، شهرداری اظهار بی اطلاعی می کند! پس چه کسی اطلاع دارد؟ و چه کسی مسوول است؟ به راستی آیا این اثر عظیم، به سرقت رفته، یا اینکه دستهای دیگری در کار است؟ راستش من اصلا برایم قابل قبول نیست، باز اگر می گفتند که تابلو نقاشی کمال الملک مفقود شده، قابل قبول بود. به راستی یک نقش برجسته در ابعاد بسیار بزرگ آن هم به شیوه مدرن برای چه کسی یا کسانی اهمیت دارد که اقدام به دزدیدن آن کنند؟؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 15:45 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

گاه احساس می کنم، آفتاب شهر ما جور دیگری طلوع می کند، و آسمانش رنگ دیگر دارد! هر روز در تکاپو و تلاش برای هدفی نامعلوم، و یا شاید فقط برای گذران عمر. زندگی در پایتخت، پر حادثه است. حوادثی که گاه به فراموشی سپرده می شوند. آری، تهران خاموشی ندارد، اما همه اینها به چه قیمتی است؟ هر روز بر تعداد ماشینها افزوده می شود، گاه ناوگان حمل و نقل عمومی افزایش می یابد، تعداد ماشینهایی هم که خود به جابجایی مسافر می پردازند، از شمارش خارج است. با این همه، یک یک افراد در حال دویدن هستند، از این سو به آن سو! مبادا وقت از دست برود، از وسیله ای جا بمانیم. کافی است یک روز صبح به صف طولانی وسایل نقلیه دقیق شویم! عده ای در صف ماشین های خطی یا به قول خودشان ( راهی )، ـ که هر دو آن یکی است و ما از ایشان تحت عنوان مسافرکش یاد می کنیم! ـ عده ای دیگر در صف مینی بوس، کمی آنطرف تر، صف مسافران اتوبوس، تاکسی ها هم اکثرا دربست مسافر می گیرند! می ماند آن دسته که با وسیله شخصی در رفت و آمد هستند، و اما از شلوغی مترو هر چه گویم کم است. زمانی که در ماشین نشسته ام، به اطرافم دقیق می شوم، خیلی ها مرتب خمیازه می کشند، خیلی ها سرشان را به پشتی ماشین تکیه داده و در حالیکه دهانشان باز مانده، ادامه خواب شب را تکمیل می کنند! اگر صبح زود از منزل خارج شویم با مشکل ترافیک چندان برخورد نمی کنیم!  اما تنها به فاصله ۵ دقیقه اختلاف، با ترافیک بزرگی مواجه خواهیم بود، که همان مسیر ده دقیقه ای را ظرف مدت یک ساعت طی می کنیم! به مقصد که می رسم، از پشت پنجره به مردم خیره می شوم، ترافیک همچنان ادامه دارد، مردم به حال دو از این طرف به آن طرف خیابان در گذرند، صدای گوشخراش بوق های مداوم ماشینها که به اعتراض طولانی بودن چراغ قرمز فضا را پر کرده، لحظه ای آرامم نمی گذارد! اگر هوس خرید از بازار بزرگ به سرم بزند، باید هرگونه طعنه ای را پذیرا باشم! اینکه چطور خود را به مترو می رسانم و همه یکدیگر را برای رسیدن خود هل می دهند، نیز قابل تامل است. خلاصه به هر زحمت که هست من نیز در این جریان حرکت می کنم و جزیی از آن می شوم. عده ای از مردم نیز خارج از تهران مسکن دارند، و مسیر اتوبان تهران - کرج همیشه شلوغ است. و رانندگی مردم، بسیار وحشتناک است، باید خیلی مراقب بود تا، کسی با ماشینت برخورد نکند، بهتر است خط سبقت را فراموش کرد، چون مرتب از پشت برایت چراغ یا بوق می زنند! البته این همه هیاهو فقط به صبح ها اختصاص ندارد. این جریان در طول شبانه روز ادامه دارد. و همه ما با سرعتی بالا در حرکتیم. قطعا من نیز از این امر مستثنی نیستم! اگر ماشینی که جلویم قرار دارد آهسته حرکت کند، برایش چراغ می زنم، بوق می زنم، اگر راه داد سبقت می گیرم، وگرنه به طریق دیگر از سمت راست از او جلو می زنم! با سرعت حرکت می کنم تا به چراغ قرمز می رسم، و آن گاه هر دو پشت چراغ قرمز منتظر می مانیم! گاه از آخرین لحظات چراغ زرد نیز استفاده می کنم! به راستی چرا؟ دلیل این همه عجله، این همه سرعت چیست؟ ممکن است گاهی هیچ کار خاصی نیز نداشته باشم، اما تحمل اینکه پشت یک ماشین که دل ای دل کنان مسیر را می پیماید برایم پذیرفتنی نیست! گاهی هم که عجله دارم و واقعا از نظر زمانی دچار مشکل شدم و باید خود را به جایی یا کسی برسانم، از شیوه مسافرکشان محترم استفاده می کنم، که بسیار موثر واقع می شود! آنها حقوق هیچ کس را در نظر نمی گیرند و هر جا که خالی باشد، به هر طریقی سر ماشین را خم کرده خود را جای می دهند، گویی از همه جا بی خبرند، تنها چیزی که می بینند، مسافر کنار خیابان است، اگر زمانی قصد عبور از خیابان را داشتید، این را به خاطر بسپارید که هرگز نمی توانید از یک مسافرکش راه بگیرید و از خیابان عبور کنید، چون آنها شما را نمی بینند، آنها فقط مسافران را چون طعمه هایی لذیذ می بینند، ـ این اتفاق دو بار برایم رخ داده و هر دو بار با فاصله بسیار کمی با ماشین برخورد کردم ـ ، پس شما مراقب باشید! آری همه اینها را گفتم برای اینکه در نهایت بگویم، ما ساکنان پایتخت آرامش نداریم، و گاه بی هیچ دلیل مشخصی فقط پای خود را روی پدال گاز فشار می دهیم و در این اندیشه که زودتر به مقصد برسیم! البته این حالت در مورد همه صادق نیست،  اما اکثریت مردم، از آرامش کمی برخوردارند، به کوچکترین اتفاق شما را به باد ناسزا می گیرند، هر کس در پی آن است که خود زودتر به مقصد یا به کارش برسد، همه در حال سبقت از دیگری هستند، و خیلی از ما دچار عصبیت ها، افسردگی ها و استرس هایی هستیم که همه ناشی از زندگی در شهری شلوغ و پر هیاهو چون تهران است. تهران شهری که خاموشی ندارد!...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 19:17 توسط منیره موضوع: اجتماعی |