تبليغاتX
دختر آفتاب
بدرود دوستان عزیز که تا کنون مرا همراهی کردید.

همیشه شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 11:13 توسط منیره موضوع:

تقریباْ دو هفته است که از بهترین سفری که تاکنون داشتم برگشتم! هنوز حس و حال عجیبی دارم، و البته حسرت فراوان! اصلاْ دلم نمی خواست برگردم، دلم برای هیچ کس تنگ نشده بود! همه خانواده مرتب زنگ می زدند و می گفتند دلمان خیلی تنگ شده اما من این حس را نداشتم، نه خانواده، نه خانه نه شهر هیچی واقعا هیچی! وقتی کعبه را می دیدم و به رفتن فکر می کردم فقط اشک می ریختم. آنجا با همه دنیا فرق دارد، این تجربه برای کسانی که تجربه سفر به نقاط مختلف دنیا داشتند ملموس تر است، آنجا جای دیگر است...

از این سفر از تجربه بسیار بسیار عالی، از چیزهای بسیار زیبایی که آنجا دیدم، از وحدت، از یکی شدن از یک رنگ شدن، هر چه بگویم کم است، مردمی که از سراسر دنیا با چهره های مختلف، زبانهای مختلف، لباسهای مختلف می آیند، اما دل همه یکی است، همه به یک نیت آمدند، کتاب همه یکی است، همه به زبان عربی قرآن می خوانند، نماز می خوانند، ذکر می گویند، آنجا حس غریب بودن نداری، همه با هم بسیار مهربان هستند، خوشحالم از اینکه همه بدگویی هایی که علیه اعراب و سُنی ها شنیده بودم عکسش به من ثابت شد! و متاسفم که بگویم هر رفتار زشت و زننده که در ذهن نمی گنجد از هم وطن های خودم دیدم! افردای که برای زیارت، به تذکرهای راهنما توجه نمی کردند و همه را زیر پای خود لِه می کردند با این نیت که می خواهند از نزدیک زیارت کنند! افرادی که در صف نماز ابداْ توجه نمی کردند که کمی مهربان تر بنشینند و به دیگران جا بدهند! افرادی که در طواف خانه خدا با صدای بلند به طوری توجه همگان را جلب می کرد فریاد می زدند: اماماْ علیاْ! و در سعی صفا و مروه بلند بلند دعای توسل می خواندند و با نعره های مزاحم عبادت و ذکر گفتن دیگران می شدند، کارهایی که از هیچ کس دیگر نمی دیدیم، افرادی که هنگام اذان تو بازار بودند و یا با اصرار می خواستند با ساکهای انبوه خرید خود وارد حرم شوند! و ... اینها هزاران بار باعث افسوس و شرمساری ما بود، و اینکه با سُنی ها بحث می کردند، زیارت عاشورا می خواندند و به کسانی که مورد احترام آنهاست فحش می دادند! آنها حتی اینقدر هم حرمت نگه نمی دارند که در کشوری که وارد شدند به قوانین آن احترام بگذارند و اکنون که برای عبادت آمدند دست از دشنام و ناسزا و لعن و نفرین بردارند! اما تعصبات کورکورانه که به مردم ما القا می شود! نماز را به جماعت بخوانید اما برای اینکه به دلتان بچسبد حمد و سوره را تو دلتان بخوانید یا مجدد همان نمازها را ادا کنید!!!! به جای مهر از دستمال کاغذی استفاده کنید! و...

اما آنجا مکان این سخنها و تفرقه افکنی ها نیست، آخر شیعه، سُنی، ندارد، همه مسلمانیم و خدای یکتا را می پرستیم، خداوند به صراحت در قرآن می فرماید، یهودی، نصرانی و صابئین، هر کدام که اعمالش را انجام دهد ترسی متوجه او نیست! آنوقت ما آمدیم به لباس دین چسبیدیم! آنها را قبول نداریم در حالیکه اعمال ما از همه زشت تر است، موقع اذان همه مغازه ها را رها می کنند، اگر به حرم رسیدند که بهتر اگر نه در خیابان قامت می بندند و به جماعت نماز می گذارند، موقع اقامه جای سوزن انداختن نیست، چه در صحن خانه خدا باشی، چه در مسجد الحرام، چه بیرون از مسجد و چه در خیابان همه به نماز ایستادند، تنها  ایرانیان گوشه ای ایستادند و با ساک خرید منتظرند که نماز تمام شود و به ادامه خرید خود برسند! بارها همین عرب ها، همین سُنی ها در صف نماز برایم جا باز کردند، به من چای و شیرینی تعارف کردند، و من هیچ برخورد زشت و زننده از ایشان ندیدم، اشکال از خود ماست که به عقاید و قوانین آنها احترام نمی گذاریم، به آنهایی که بی حرمتی شده نتیجه رفتار زشت خودشان است! وگرنه آنها ابداً بد نیستند. توصیه ای که دارم این است که قبل از رفتن به این سفر حتماْ در مورد مناسک و فلسفه حج مطالعه کنید و شاید یکی از بهترین منابع موجود کتاب دکتر شریعتی باشد که عاری از غرض ورزی است. زیاده گویی کردم، اما همه کسانی که التماس دعا داشتند از یادم نرفت و برای همه دعا کردم که امیدوارم مقبول شود. 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 10:13 توسط منیره موضوع:

دوستان خوب و عزیز، که در طول این مدت مرا همراه بودید، یک فرصت بی نظیر نصیب من و رضا شد و ما به امید خدا به زودی عازم سفر حج هستیم، فقط از همه شما عزیزان تقاضا دارم هر بدی از من دیدید به بزرگی خودتان ببخشید و مرا حلال کنید. انشاالله وقتی از سفر برگشتم، قاعدتاْ گفتنی های بسیار دارم.  برای همه کسانی که التماس دعا دارند نیایش می کنم، امیدوارم مقبول شود.

بدرود...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 8:50 توسط منیره موضوع: شخصی

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت


شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت


نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت


امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت


دل گرفته من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت
                                                              (سایه)

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 9:18 توسط منیره موضوع: شعر

با هرچه مقابله کنید، ایستادگی می کند.

فکر کنم از کارل یونگ باشد. طبق قانون جاذبه، از هر چی بدت بیاد، سرت میاد. حالا شده حکایت من! هرچه سعی می کنم بهش فکر نکنم و بی تفاوت باشم، نمیشه. واقعاْ سخت و طاقت فرساست.

+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 23:37 توسط منیره موضوع: شخصی |

شاید واژه تجربه برای این مواردی که می خواهم بگویم مناسب نباشد! اما نتیجه اش مهم است. از وقتی که یادم می آید، ابتدا در مورد بعضی ها قضاوت نادرست می کردم، اما کمی بعد که آنها را می شناختم، متوجه اشتباهم می شدم، شاید این ناشی از منفی نگری من باشد که اکنون بسیار سعی می کنم اینطور نباشم، اما قطعا اول راه هستم، چون هنوز قدم های لرزانی بر می دارم و هنوز نتوانستم از پس مشکلاتم بر بیایم. یک چیزی که پارسال یاد گرفتم این است که آدم ها با هم خیلی فرق دارند، بنابراین هر کس را همان طور که هست باید پذیرفت، نه آنطور که ما دوست داریم، عقاید هرکس برای خودش محترم است برای ما هم باید محترم باشد، شاید چند سال بود که بنا به دلایلی از یک بنده خدا به شدت متنفر بودم، اما وقتی فهمیدم که آدمها چقدر با هم متفاوت هستند از این احساس خودم خیلی پشیمانم، درست است که مدت زیادی تنفر و کینه داشتم، اما اکنون خوشحالم که دیگر اینطور نیستم و این نشانه خوبی است! در مورد تفاوت آدم ها گفتم، مثلا شخصی که حسود است، ما نمی دانیم در کودکی چطور بزرگ شده و چه چیزی باعث این حس در او است، اگر کمی به آن شخص نزدیک شویم و بیشتر از او بدانیم متوجه می شویم که حسادت یک عکس العمل است، بنابراین شاید خود آن شخص هم دوست نداشته باشد که حسود باشد اما به دلیل مجموعه ای از عوامل چنین شده، از همه مهمتر اینکه همیشه باید به یاد داشته باشیم که نه ما، نه هیچ کس دیگری قادر به تغییر شخصی نیست، مگر اینکه آن شخص خود بخواهد تغییر کند و از دیگران کمک بخواهد، آن موقع می تواند با تدابیری خود را تغییر دهد یا رفتارش را تعدیل کند، اما ما هیچ وقت قادر به تغییر افراد و طرز تفکر آنها نیستیم.( امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم). یک چیز دیگر که همیشه باعث خوشحالی من است و آن را بسیار می پسندم این است که هنگامی که از بعضی ناراحت می شوم بی اختیار یاد خوبیهایی که در حق من کردند می افتم، و نمی توانم از آنها چشم بپوشم، حالا این میزان علاقه و تنفر به یک شخص کاملا بستگی به آن شخص دارد، بنابراین وقتی کسی ناراحتم کند، یا بدی در حقم بکند، من در آن لحظه مرتب خوبیهای آن شخص را به یاد می آورم و نمی توانم از آنها بگذرم، همین باعث می شود که حداقل در دلم قدردان آن شخص باشم. اما اینکه واقعا دلم بزرگ باشد، نه هنوز خیلی مانده تا به آنجا برسم. ...

پی نوشت: امشب ساعت ۸:۴۰ شبکه چهار (سینما و ماورا) یک فیلم فوق العاده پخش می کند، که نامش راز است، البته تکراری است احتمالا درخواست شده، توصیه می کنم حتما آن را ببینید.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 8:53 توسط منیره موضوع: شخصی |

تقریبا بعد از دو هفته سلام! این مدت که غیبت صغری داشتم، مشغول امتحانات پایان ترم مرکز رسانه بودم! چه زود گذشت... امروز اولین روز فراغت از امتحانات است، برای همین اول یک سر به نت زدم، احوال دوستان را بپرسم و خبر بگیرم و وبلاگم را به روز کنم. اگرچه فعلا حرف تازه ای ندارم، اما فکر کنم برای پست بعدی کمی می خواهم از تجربیات خودم بگم. فعلا بدرود...

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 10:40 توسط منیره موضوع: |

دوست ندارم منفی فکر کنم، اما با ظواهر امر چنین به نظر می رسد که می خواهند هنر را مهجور کنند! چند ماه پیش عده ای ریختند دانشکده هنر دانشگاه شاهد، (برای امر به معروف و نهی از منکر) و به طرز بسیار بدی به دانشجویان تذکر دادند به طوریکه حتی حرمت استاد و کلاس را هم نگه نداشتند و مقابل چشم استاد با دانشجویان برخورد کردند، که یکی از استادان با جدیت با آنها برخورد کرده و آنها را از کلاس بیرون کرد. در نمایشگاه کتاب بین المللی، که از قبل برای خرید کتاب خارجی کارت خرید تهیه کرده بودم رفتم که کتابها را انتخاب کنم، بعد از دو سه دور گشتن در کمال ناباوری متوجه شدم امسال اهالی هنر مورد الطاف دولت عدالت محور قرار گرفتند و سوبسید کتابهای هنر حذف شده، بنابراین هرکس تمایل دارد می تواند از فروش ریالی یا دلار آزاد کتاب را تهیه کند! قضیه خانه هنرمندان هم که بر دوستداران هنر پوشیده نیست، اگر هم خبر ندارید به  اینجا مراجعه کنید تا بدانید از خانه هنرمندان چطور یاد شده است! و آخرین مورد (البته تاکنون) مربوط به کلوپ های طراحی است، تازه از طراحی خوشم آمده بود و داشتم به طور جدی آن را دنبال می کردم، به طوریکه تو این گرما و ترافیک و با مشغله های بسیاری که دارم هر دو سه روز یک بار،  20 - 25 کیلومتر از خانه تا محل کلوپ طراحی می رفتم تا طراحی فیگور کار کنم _ به علاوه کلی از دوستانم نیز تشویق شده بودند و آدرس کلوپ را از من گرفته بودند _ که روز پنج شنبه در حالیکه حسابی گرم کار بودم و از پیشرفت محسوسی که در کارم بود خوشنود، ناگهان دیدم یک نفر به طرف مدل از همه جا بی خبر رفت و او را در حالیکه فیگور گرفته بود هُل داد، بسه دیگه طراحی بسه! آقایان ، خانوما جمع کنن، ببین اینجا چه خبره! از خیابونا جمعشون می کنیم، اینجا چه می کنن!! این جملات در حالی ادا شد که همه حاضرین در کلوپ آنقدر مشغول کار بودیم به طوریکه هیچ کس متوجه و کنجکاو نشد که چرا چند لحظه قبل یک فیلم کامل از مجموعه گرفته شد!! آنوقت به طور قطع ما در حال انجام فسق و فجور بودیم!! خودمان خبر نداریم، البته این داستان تازه ای نیست، بچه های هنر همیشه در مظان اتهام بچه های انسانی بودند و  کافر فرض شدند. جالب اینجاست که دو ساعت قبل از این حادثه یکی از دوستان از جمع شدن کلوپ طراحی یکی از استادان نقاش صحبت می کرد! خلاصه کتاب را که گرفتند، انمجن ها و مراکز را که جمع کردند دیگر به کجا می خواهیم برویم نمی دانم؟

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 7:3 توسط منیره موضوع: |

دستهایم بوی گل می داد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

اما، هیچ کس فکر نکرد

که شاید من، یک گل خواسته باشم.

( ارنستو چگوارا )

+ نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:29 توسط منیره موضوع: |

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

                                        دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

                                        زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

...

(سایه)

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 18:18 توسط منیره موضوع: ادبی |

شاید هر یک از ما در مورد مهمان شهرستان یا راه دور نظری داشته باشد که محترم است. یک مَثَل قدیمی هست که می گوید: مهمان روز اول زر باشد، روز دوم نقره، روز سوم آهن، روز چهارم سفال، روز پنجم خاکستر!!!! حتی یک بیت شعر هم در این مورد شنیدم  که: میهمان گرچه عزیز است همچو نفس / اما خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود !
یا اینکه باز قدیمی ها می گفتند: شیرین برو شیرین بیا! خلاصه اینکه همه این صحبت ها حاکی از آن است که رفت و آمد طوری باشد که نه میزبان به ستوه بیاد و نه مهمان کنگر بخورد و لنگر بیاندازد! در هر حال، من ترجیح می دهم نهایت تا آهن رتبه بندی شوم، شما چطور؟

+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 9:1 توسط منیره موضوع: |

راستی ما چقدر زود به همه چیز عادت می کنیم! شاید هم عادت نباشد، پذیرفتن باشد! نمی دانم، فقط این مسأله گرانی روز به روز بیشتر خود را تحمیل می کند، نمی خواهم قضیه را سیاسی کنم اما همه می دانند که بعد از دولت نهم ناگهان بورس سیر نزولی پیدا کرد و هنوز هم به قیمت اولیه اش برنگشته، بسیاری از سرمایه گذاران در کشورهای همسایه سرمایه گذاری کردند و از همه بدتر قیمت مواد غذایی بسیار گران شد، سال گذشته بهترین پرتغال نهایت دیگر  کیلویی۳۵۰ تومان بود، اکنون ۷۰۰ است( در بازار روز)، قبل از ماه رمضان زعفران مثقالی ۱۸۰۰ بود، ماه رمضان شد مثقالی ۶۰۰۰، ابتدا تصور کردم شاید برای این ایام خاص است، اما به تازگی شنیدم به مثقالی ۱۱۰۰۰ رسیده و بعضاْ بیشتر! در مورد حبوبات هم وضع به همین منوال است و مرغ و گوشت و تخم مرغ و ... هیچ یک از این گرانی مستثنی نیست. از طرف دیگر انواع و اقسام میوه های وارداتی در بازار است، دولت نفت می دهد و میوه وارد می کند! سوال اینجاست که با توجه به شرایط اقلیمی و چهار فصلی که در ایران وجود دارد، بدون شک این توانایی را داریم که انواع میوه ها را خود تولید کنیم، اما به دلیل اقتصاد بیمار و اینکه جیب عده ای بی نصیب می شود، از تولید صرفه نظر می کنند و در ازای نفت میوه وارد می کنند! این در حالیست که کشاورزان خودمان محصولات خود را دور می ریزند چون خریدار ندارد، بسیار شنیدم که گوجه و سیب زمینی رو دست کشاورز مانده و آنها را دور ریخته! اخیراْ هم از شخصی که در وزارت کشاورزی است شنیدم که می گفت این همه بارندگی که امسال داشتیم تاثیر چشمگیری ندارد، چون آبها مهار نمی شود! این درحالیست که در گذشته نیاکان ما بدون در دست داشتن امکانات امروز همین نعمت الهی را مهار کرده  و از آن استفاده می کردند، وجود آب انبارها که در معماری ایرانی تعریف شده گویای همین امر است! یکی از استادهایمان از یک متخصص تغذیه نقل قول می کرد که بارها و بارها برای دستگاههای ذی ربط نامه نوشته که با دانشی که دارد می تواند با تولید پنج محصول، کشاورزی ایران را به جایی برساند که از درآمد حاصل از آن در چاههای نفت را بست! اما نامه های وی در مسیر اداری ناپدید می شد، که این بیانگر این است که بسیاری نمی توانند از پورسانت ها و پولهایی که به جیب بزنند بگذرند، حالا اینکه کشور نفت نفروشه و در جهت پیشرفت حرکت کنه، برای آنها اهمیت ندارد! از این مثالها زیاد است، این تنها نمونه کوچکی از قابلیت های ایران است که می تواند ما را بی نیاز از صادرات نفت بکند، مهم این است که کسی که باید به فکر باشد نیست و ما همچنان وابسته ایم و با این وضع وابسته خواهیم ماند! ... 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 8:33 توسط منیره موضوع: |

ای کاش در شهرستانها و روستاهای ما آنقدر امکانات و فرصت شغلی فراهم بود که دیگر هیچ کس مجبور نمی شد خانه و خانواده اش را ترک کند و به شهرهای بزرگ یا پایتخت نقل مکان کند! ای کاش در شهرستانهای ما آنقدر دانشگاه و مراکز آموزشی و تفریحی بود که دیگر کسی در آنجا احساس کمبود پیدا نمی کرد! و ای کاش ... ! از این ای کاش ها بسیار است، اما افسوس بیشتر! به طور قطع این یک معضل است که هر سال و یا هر ماه، تعداد زیادی از هم وطنان ما از شهر و دیار خود به طرف شهرهای بزرگ و بالاخص تهران کوچ می کنند تا نانی به کف آرند و درسی بخوانند و... . در این بین هستند بسیاری که بعد از کسب شرایط مطلوب زن و بچه را هم به شهر می آورند، آن عده ای که تحصیل کردند در ایام دانشجویی یا بعد از آن ازدواج می کنند و ماندگار می شوند یا اینکه بعد از تحصیل می خواهند کار کنند و در شهر و روستای خود این امکان را ندارند! به همین ترتیب روز به روز بر تعداد مهمانان افزوده می شود، یکی می آید، ازدواج می کند، تکثیر می شود یا برای دیگر اعضای خانواده و فامیل شغلی دست و پا می کند و شهری مثل تهران آن چیزی می شود که امروز هست! اما عوارضی که این امر در پی دارد، یکی اینکه شخصی که از شهرستان آمده و مثلا با یک تهرانی ازدواج کرده، خودبخود فرزند آنها لهجه یا زبان پدری یا مادری را یاد نمی گیرد و تنها قادر به تکلم به یکی از زبانها یا لهجه هاست، آداب و رسوم سنتی فراموش می شود، گاهی یکی از طرفین دچار غم غربت می شود و دوست دارد به دیار خود بازگردد اما همسر حاضر به ترک شهر و زادگاه خویش نیست، اما مظاهر بدتری هم از این مساله دیده شده است، مثلا اینکه کسی که تا دیروز در شهر خود چادر به سر می کرد، امروز در تهران مانتوهایی به تن می کند که از فرط تنگی دکمه هایش در حال انفجار است، اکنون بی حجاب بودن را تجدد می داند و به زور یک روسری کوتاه و نازک آنهم جلو اقوام به سر می کند که نگویند طرف خودش را گم کرده! وقتی از شهرستان مهمان دارد و یا به شهرستان می رود مرتب اَه و پیف می کند که این شهرستانیها چنین و چنان ...، آنها را بی کلاس و فضول فرض می کند و خودش را بسیار شیک و امروزی می داند، خدا نکن که چنین افرادی به مال و مکنتی هم برسند! دیروز که تکیه بر پشتی می زد، امروز غیر از مبل جای دیگر نمی تواند بنشیند و سفره و زمین برایش عار است!! اینکه وقتی مهمانی برود کفش های کثیفش را از پا درنیاورد و با کفش قدم بر فرش مردم گذارد! در ذهن کوچک ایشان چنین اعمال و رفتاری نشانه های ادب و شیک پوشی و ... است، انسانها خیلی زود گذشته و اصل خود را فراموش می کنند، لهجه و زبان خود را در صندوقچه ذهن پنهان می کنند مبادا کسی مطلع شود که اهل فلان شهر و فلان روستاست! اما شاید به این وسیله می خواهند حقارت خود و کوته فکری خود را پنهان کنند، این نمونه درست همانند آن نمونه هاییست که از ایران به اروپا و آمریکا مهاجرت می کنند و بعد از اینکه از آنجا برای دیدار دوستان و فامیل آمدند دیگر خدا را بنده نیستند و بقیه را عقب مانده و بدبخت فرض می کنند! ای کاش به جای همه این رفتارهای ظاهری کمی فهم و شعورشان بیشتر می شد. صفا و صمیمیت ها را فراموش نکنیم، اصل خود را فراموش نکنیم، از آنچه بودیم و هستیم فرار نکنیم، بلکه تجربه خوب ترقی و پیشرفت خود را گوشزد کنیم، ساده باشیم و برای پیروی از مد از یکدیگر پیشی نگیریم، برای افزودن فهم و شعور از یکدیگر سبقت بگیریم.

پ.ن: دلم گرفته از همه این رفتارهای متظاهرانه، منظورم به شخص یا اشخاص خاصی نیست اما مطمئنم خیلی از شما نمونه ای یا نمونه هایی از این افراد که گفتم دور یا نزدیک دیده اید. من دلم برای آن زنان و مردان آفتاب سوخته ای می تپد که در سفره خالی خود هر غریبه ای را مهمان می کنند و از صفا و صمیمیتشان یک دنیا بهره مند است، لباس بومی خود را به تن می کنند و لهجه و زبانشان مایه افتخارشان است.

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 16:9 توسط منیره موضوع: |

گاهی اوقات آنقدر غرق در زندگی روزمره و یکنواخت خود می شویم که فراموش می کنیم از چه نعماتی برخورداریم و یا چه کمبودهایی داریم. این تلنگر زمانی وارد می شود که پای صحبت دوستی بنشینی و از زندگی او و کسانی که می شناسد بیشتر بدانی، البته شاید خودمان نیز چیزهایی از زندگی اطرافیانمان بدانیم اما بر حسب عادت آن را فراموش کرده باشیم. مخلص کلام اینکه زندگی هیچ کس صد درصد نیست، ممکن است ما، زندگی افراد را از دور خیلی زیبا و رویایی ببینیم و یا در دل آرزو کنیم که کاش جای فلانی و بهمانی بودم اما زمانی که از جزئیات زندگی او باخبر شدیم صدهزار بار از آنچه هستیم و آنچه داریم خدا را شکر بگوییم. البته این حس همیشه در مقام مقایسه بدست نمی آید بلکه زمانیکه متوجه می شوی دختر جوانی بر اثر یک حادثه و آنهم درست روز ۱۴ فروردین پای خود را از دست می دهد، بلافاصله متوجه سلامت خود می شوی! بر حال حادثه دیده افسوس می خوری و همدردی می کنی، اما با خود فکر می کنی که خدا را شکر که جای او نبودم!! وقتی دوستی، فامیلی در زندگی دچار مشکلی می شود ( مثلا در زندگی زناشویی ) باز به خود می آیی و می گویی خدا را شکر، چه زندگی خوبی دارم، چه خانواده خوبی دارم! وقتی در کار، در تحصیل و ... موفق هستی، برایت عادی است، اما وقتی دیگری را می بینی که در همین مورد به ظاهر ساده دچار چه مشکلاتی که نشده آنوقت به یاد می آوری که چقدر موفق و خوشبخت هستی! به تازگی از زندگی دختر مجردی مطلع شدم که از کودکی که پدرش را از دست داده، دو سال است که مادرش نیز به رحمت خدا رفته، متولد سال ۴۹ است، و ازدواج نکرده! در این تهران بزرگ به تنهایی زندگی می کند، برادری دارد که آمریکا زندگی می کند، از همه اینها که بگذریم مبتلا به بیماری آرتریت روماتوئید است و هر روز باید فیزیوتراپی شود، او برای تامین معاش کار می کند، چون مادرش را از دست داده آشپزی می کند، چون تنهاست، همه کارها به عهده خودش است و... اکنون اگر هر یک از ما زندگی خود را با او مقایسه کنیم، ابتدا برای سلامت خود خدا را شکر می گوییم و بعد باقی موارد، درست است که ممکن است هر کس یک بیماری یا ناراحتی خاص خود را داشته باشد، اما قابل علاج است یا قابل مدارا، آنوقت است که از هر آنچه داریم و نداریم خوشنود می شویم و خدا را به خاطر همه نعماتش شکر می گوییم.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 12:52 توسط منیره موضوع: متفرقه |

بعد از تعطیلات نوروز، توسط آوای عزیز به بازی دعوت شدم، شاید برای خیلی از دوستان قدیمی شده اما من تازه آمدم، اگرچه بحث آروزها خیلی شخصی است اما چشم، می نویسم. 1- اگرچه سفر کردن در این دوره کار سختی نیست اما چون هربار قصد سفر به کشور هند را کردیم و یک مساله باعث شده این سفر به تاخیر بیافتد اکنون سفر به هند برایم یک آرزو شده! 2- دوست دارم اینقدر زیاد نخوابم! 3- دوست دارم علی رغم همه تنبلی هایم به هدفم که تحصیل در مقطع دکترا است برسم، امان از تنبلی! 4- خیلی دوست دارم روزی کشور من هم یک کشور آزاد باشد، تا همه با صلح و آرامش در آن زندگی کنند و کسی مجبور به مهاجرت به خارج از ایران نشود. 5- برای خانواده ام آرزوی بهترینها را دارم و خوشبختی همه آنها، اینطوری منهم خوشبخت ترینم. دوستان عزیزی که به این بازی دعوت می کنم:

۱- لاله واژگون، ۲- بوی خاک، ۳- بی فصل و نادرخت، ۴- افق آزادی، ۵- نقطه دید

البته دوستان زیاد هستند اما می دانم که نمی نویسند، برای همین منهم خودم را سبک نمی کنم. اگرچه همین دوستان را هم مطمئن نیستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 13:23 توسط منیره موضوع: شخصی |

فکر می کنم این آخرین پست سال ۸۵ باشد، امسال هم با همه خوبیها و بدیهایش تمام شد، امیدوارم سال ۸۶ بهتر از ۸۵ باشد، ضمنا باید به عرض برسانم که جای همه دوستان سبز، شیرینی هایی که من و فهیمه درست کردیم، اگر تعریف از خود نباشد، انصافا خوب شد، برای همین ما تصمیماتی در خصوص شیرینی پختن داریم. هنوز کارهای زیادی هست که باید قبل از پایان سال انجام بدهم. برای همه دوستان عزیز آرزوی موفقیت و سلامتی دارم، شما هم اگر از خواب نیمه شب گذشتید و موقع تحویل سال سر سفره بودید و دعا کردید، ما را هم فراموش نکنید. 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 9:17 توسط منیره موضوع: متفرقه |

هرچه بیشتر در مورد شرق تحقیق می کنم، می خوانم، می بینم و می شنوم بیشتر مجذوب مشرق زمین و شرقیان می شوم! جالب است که شرقیان در طول تاریخ همواره مورد توجه بودند، غربی ها بسیار از ایشان وام گرفتند و خیلی از موفقیت های خود را از طریق شرق بدست آورده اند. مثلاً هند این سرزمین سراسر عجایب! واقعاً مدهوش کننده است. مهد ادیان، سرزمین که بودا در آن متولد شد، آداب و سنن و عقایدی که آنها دارند، همه و همه بسیار جالب است، درست است که بسیاری از افراد از هند تصویر یک کشور فقیر و کثیف را دارند، اما چیزی که حائز اهمیت است، باورهای ایشان است، چون هندی ها معتقدند همه موجودات باید به آزادی زندگی کنند، بنابراین آنها در بیشتر موارد حیوانات را آزاد می گذارند، به طبیعت اطرافشان آسیب نمی رسانند و ... آنها علی رغم همه مشکلات بسیار شاد هستند، البته در این فرصت کوتاه نمی توانم خوب راجع به آن بنویسم اما گفتنی ها بسیار است، یعنی هر ویژگی که هندی ها دارند ناشی از طرز تفکر ایشان و پایبندیشان به این عقاید است. همین مطلب در مورد چینی ها و سایر زردپوستان نیز صادق است، آنها همواره برایم جذابیت داشتند، لباس، کفش، آرایش مو، ظروف غذا، طرز غذا خوردن و راه رفتن، نوع معماری، دکوراسیون داخلی و حتی جای خواب آنها منحصر بفرد و فقط مختص خودشان است، اینکه آنها از خانه هایی بسیار خلوت برخوردارند  ( برای گردش انرژی ها)، اینکه از شمع ها و آویزهای متفاوت استفاده می کنند، حتی موسیقی ویژه ای که دارند، همه و همه دارای حکمت خاص خود است که اکنون در سراسر دنیا و ایران خودمان هم فراگیر شده. اکنون فرصت زیاده گویی نیست اما در فرصتی بیشتر توضیح می دهم از جادوی شرق!

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 8:25 توسط منیره موضوع: متفرقه |

چند وقتی نبودم، چون آخر ساله و همه کارها زیاده، خوشبختانه کلاسهای رسانه هفته پیش تمام شد، البته این ور سال، من هم از پنج شنبه شروع کردم به خانه تکانی! همین موضوع باعث شد افسوس بخورم که ما جوونهای این دوره عجب جوونهایی هستیم! اصلا جون نداریم، رمق نداریم! شاید زندگی ماشینی امروز باعث این امر شده، برای هر کاری که قدیم مردم خودشون با دست انجام می دادند امروز یک وسیله فراهم شده، برای شستن البسه ، ماشین لباسشویی، شستن ظرف، ماشین ظرف شویی، می خوای غذا گرم کنی، مایکروفر، تا حتی یه دستگاههای لوسی مثل تخم مرغ پز و گوشکوب برقی و ... خلاصه هر روز یه چیزی روانه بازار میشه، ما هم خوشحال، که چه خوب کارها راحت شده، اما موقع کار کردن، تازه می فهمی ای بابا، عُرضه یه کار  ساده رو هم نداری! البته جسارت نشه خودمو می گم! دیشب که چند تا رومیزی ترمه رو که روشون سرمه دوزی شده بود و نمی شد به هیچ طریقی از ماشین استفاده کرد رو با دست شدم، فهمیدم چقدر بی رمقم! اما این سه روز تعطیلی خیلی به من  خوش گذشت، چون من و رضا با هم خانه  تکانی کردیم البته من کار خاصی نکردم، فقط پرده ها رو اطو کردم، اما رضا کل خونه رو تمیز کرد، و الان کلی همه جا تمیز شده، ضمنا جمعه هم خیلی خوب بود برای اینکه اصلا کسل کننده نبود و نفهمیدم که جمعه است، جدی اگر عید نبود و خانه تکانی نبود! چی می شد؟ تازه امسال کلی پُررو شدم، می خوام شیرینی عید هم خودم درست کنم، آخه از همه شیرینی هایی که هر سال خونه همه هست خسته شدم، به فهی پیشنهاد دادم او هم پذیرفت، حالا قراره از قزوین برامون آرد و مواد دیگه بیارن که ما دو تا شیرینی بپزیم، چه شود!

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 7:30 توسط منیره موضوع: شخصی |

تازگی یک فکر خوب به ذهنم رسید که هم مطالب مفید بنویسیم هم دوستان را دعوت کنیم که آنها هم اطلاعات خود را در اختیار دیگر دوستان بگذارند، در واقع یک جریانی که وب نویسی را از رکود و روزمرگی خارج کنیم. و آن فکر این است که هر فرد که وارد این جمع می شود از آثار باستانی، مراکز سیاحتی و حتی سوغات شهر خود می نویسد و شهر خود را به گونه ای معرفی می کند که اگر تاکنون هریک از ما از آن شهر بازدید نکردیم، نسبت به دیدن آن شهر مایل شویم، شاید این وب نوشته قبل از عید خالی از لطف نباشد و مقصد برخی را تغییر و بعضی را تعیین کند. حالا من از شهر خودم می نویسم و دیگر دوستان را هم دعوت می کنم تا آنها هم از شهر خود بگویند.
شاید خیلی ها تصور کنند تهران تنها به دلیل پایتخت بودن شهرت پیدا کرده، درحالیکه چنین نیست تهران در دوره پیش از صفویه نخستین آبادی بزرگی بود که در دامنه های جنوبی البرز به وجود آمد. تهران از آب و هوای خوب و باغات و جویبارهای فراوان برخوردار بود، همین ویژگی سبب شد که مورد توجه شاه طهماسب صفوی قرار گرفت و بناها و برج و باروهای بسیاری در آن بنا شد، در این زمان تهران دارای چهار دروازه به نامهای دروازه شمیران، قزوین، دولاب و حضرت عبدالعظیم بود که بعدها دروازه دولت و محمدیه نیز به آنها اضافه شد. بعد از اینکه در دوره قاجار تهران رسما به عنوان پایتخت انتخاب شد بیش از پیش کاخها و مساجد و دیگر ابنیه در آن بنا شد، از بین مراکز تفریحی می توان از : 1- چشمه علی 2-آبشار سنگان در مسیر امامزاده داوود 3- دارآباد 4 - دربند 5 - چیتگر 6- لویزان 7- پیست اسکی آبعلی و توچال 8- درکه 9- پارک جمشیدیه 10- پارک شهر که دارای بزرگترین آکواریوم تهران است و ... نام برد.
از آثار تاریخی: 1- کاخ گلستان ۲- سلطنت آباد 3- سعدآباد 4- کاخ یاقوت 5- مرمر 6- شمس العماره 7- عشرت آباد  8- بهارستان 9- صاحبقرانیه 10- مدرسه سپهسالار 11- دارالفنون 12- مسجد شاه ( خمینی فعلی) 13-  آرامگاه لطفعلی خان زند 14- بازار بزرگ تهران 15- امامزاده صالح 16- میدان آزادی ( شهیاد ) 17- تئاتر شهر  18- موزه ایران باستان 19- موزه آبگینه و دیگر موزه ها  که هریک ارزش خاص خود را دارد و ... که ممکن است از قلم افتاده باشد نام برد.

برای ادامه من از مونا، فهیمه، محمد رضا، محمد، نسترن، محمد جواد، بهروز، بی فصل و نادرخت، گلناز، افروز و هر یک از دوستان عزیز که در جای جای ایران زندگی می کنند دعوت می کنم این روند را ادامه دهند.

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 14:35 توسط منیره موضوع: متفرقه |

۱- حدود یک هفته ای است که کامپیوتر ویروسی شده، برای همین کانکت نشدم، در نتیجه آپ هم نکردم!

۲- دیروز قرار بود برویم مراسم بزرگداشت چهلمین سالگرد درگذشت فروغ! که! ... بقیه اش را اینجا بخوانید.

۳- دوستداران فرهنگ ایران قرار است در اعتراض به آبگیری سد سیوند، فردا پنج شنبه ساعت ۱۲:۳۰ بعد از ظهر مقابل سازمان میراث فرهنگی تجمع کنند، به قول دوستان: ای ایرانی به پا خیز!

۴- روز ولنتاین بر همه دوستان و عشاق مبارک باشه! امیدوارم هدیه های خوب بگیرید...

توضیح: از همه دوستان عزیز ممنون که اینقدر توجه دارند، وقتی این پست را نوشتم از روز ۲۹ بهمن اطلاع نداشتم، کاملا موافقم، ما ایرانیها می توانیم با خوب برگزار کردن جشنهای خود، فرهنگ پربارمان را به جهانیان نشان بدهیم، ضمنا اشکالی نداره که از هر بهانه کوچکی برای محبت کردن به یکدیگر استفاده کنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 8:11 توسط منیره موضوع: متفرقه |

مدتهاست که این موضوع ذهنم را مشغول کرده! شاید وقتی که فیلمهایی در این مورد دیدم و خیلی متأثر شدم. تبعیض نژادی! مسأله ای که بوده و هست و احتمالا خواهد بود! و بیشترین کسانی که آسیب دیده اند، سیاه پوست ها هستند، از قرنها پیش از آنها به عنوان برده استفاده می شد، بدترین تحقیرها و شکنجه ها را متحمل می شدند و می شوند تنها به دلیل رنگ پوست! درست است که امروز برده داری از بین رفته، اما هنوز هم سیاهان در سراسر دنیا سخت ترین و گاه پست ترین مشاغل را دارند، بسیار مهاجرت می کنند، هنوز هم به دلیل رنگ پوستشان تحقیر می شوند، و دیگر مصائبی که هر یک از ما بارها و بارها شاهد آن بوده ایم و هستیم. شاید مستندهای بسیاری از این مصیبتها، شکنجه ها، کشتار و ... ساخته شده باشد، اما این درد همچنان باقی است! آخرین مستندی که دیدم از شبکه چهار پخش شد، محصول 2006! بقدری دلم به درد آمد که بی اختیار پرسیدم، خدا که می دانست سیاهان اینقدر عذاب می کشند، اصلاً چرا آنها را سیاه آفرید؟! ولی، نه من جواب این سوال را می دانم و نه هیچ کس دیگر، تنها خدا می داند، چون او خلق کرده و خود بهتر می داند که برای چه!. نژادپرستها به ما هم توهین می کنند، آنها ما را کله سیاه خطاب می کنند! تنها به این دلیل که مثل آنها بور و زاغ نیستیم! شاید مضحک باشد، اما همه می دانند که انسانهای بسیاری به دلیل رنگ پوست، تیره و نژاد از بین رفته اند، وقتی غربی ها از زردپوستها به نام چشم بادامی یاد می کنند و آنها را با نفرت از بین می برند، عمل آنها از هر زشتی، زشت تر است. نمی دانم آن مدینه فاضله که می گویند در این دنیا خواهد بود یا خیر، در هر حال تنها آرزو می کنم، زمانی برسد که همه انسانها از هر قوم و قبیله، هر دین و مسلک و از هر رنگ و نژاد همه در کنار هم با صلح زندگی کنند و دلشان برای یکدیگر بتپد، چون

 بنی آدم اعضای یکدیگرند              که در آفرینش ز یک گوهرند

+ نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت 15:20 توسط منیره موضوع: متفرقه |

اوضاع حسابی وخیم و نابسامان است! بازار شایعات خیلی داغ است، آنهم از نوع زبانم لال...!! کسی به کسی نیست! گرانی بیداد می کند، صداقت از بین رفته است، منفعت طلبی شخصی بیش از هر زمان دیده می شود، و ما حیران از اینکه چه آینده ای در انتظار ماست! وقتی چشم به دنیا گشودیم، جنگ بود، بزرگ شدیم جنگ بود، تحریم بود و هست، هر سال چند مرتبه هواپیماهای ما سقوط می کند، هنوز از ابتدایی ترین حقوق فردی برخوردار نیستیم، از دنیای اطلاعات با هزار نوع فیلتر مطلع می شویم و....! بالاخره چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 12:7 توسط منیره موضوع: |

این نامه توسط خوزه از کاراکاس نوشته شده است. آقای محمود! من یک پسر فقیر ونزوئلایی هستم که در کاراکاس زندگی می کنم و یک هفته است که برای دیدن تو روزشماری می کنم و فردا که به کاراکاس بیایی  من از صبح زود در خیابان منتظر خواهم بود تا هم تو را ببینم و هم این نامه را به تو بدهم. من و بچه های محل مان خیلی شما را دوست داریم و از اینکه شما و رفیق چاوس امپریالیسم را شکست دادید، خیلی خوشحالیم. … مردم محله ما فیلم تهران را که شهر شماست از تلویزیون دیده اند، می گویند که مردم تهران ساختمان های بزرگ دارند و شما به هر کدام از آنها خانه داده اید و حالا هم می خواهید برای ما خانه بسازید. … آقای محمود‍! ننه لاگوردیا مادربزرگ من که در دهات زندگی می کند یک هفته قبل تراکتور ایرانی گرفت و ما به دیدن تراکتور او رفتیم. اما عمه گلوریا هنوز تراکتور ندارد. لطفاً یک تراکتور هم به عمه گلوریا بدهید، چون او هم لازم دارد. دخترخاله من که خیلی خوشگل بود، چون پول نداشت به سن دیه گوی آمریکای کثیف رفته و در آنجا پولدار شده و آبروی ما را برده است. اگر شما به کاراکاس بیایید، کاراکاس هم مثل تهران می شود و هیچ زنی در آن کاری نمی کند که برادر و پسرخاله اش بی آبرو شود. آقای محمود! ما در اینجا از صبح تا شب در خیابان می گردیم و جز وقتی که تظاهرات هست، کاری نداریم. در حالی که مردم محله ما می گویند در همه خیابانهای تهران پر از کارخانه است و از کشورهای دیگر کارگر به کشور شما می آید. من از شما می خواهم اگر رئیس جمهور ما شدید برای ما کارخانه درست کنید تا ما کارگر بشویم و پول بگیریم و آمریکا را نابود کنیم. آقای محمود! من پنج سال دیگر می خواهم با ماریا ازدواج کنم، ولی ما هیچ پولی نداریم. مردم محله ما می گویند شما به هرکسی ازدواج کند چند هزار دلار پول می دهید تا جشن بگیرد و برای عروس لباس می خرید. اگر شما رئیس جمهور ما شدید من و ماریا ازدواج می کنیم و همان طور که شما گفتید هشت بچه به دنیا می آوریم و اسم یکی از آنها را رفیق خوزه محمود می گذاریم. آقای محمود! من و ماریا و پدر و مادرم و ننه لاگوردیا و مردم محله ما شما را دوست دارند و منتظرند که اگر تا چند ماه دیگر به ونزوئلا آمدید، زن و بچه هایتان را هم با خودتان بیاورید که همین جا رئیس جمهور ما بشوید و با همدیگر آمریکای کثیف را نابود کنیم. اگر هم نخواستید به اینجا بیایید من و خانواده ام را هم با خودتان به ایران ببرید که مثل هفتاد میلیون ایرانی دیگر ما هم خوشبخت بشویم.

خوزه، هفده ساله از کاراکاس

14 ژانویه 2007

 بخشی از نامه یک خوزه که گزیده ای از آن را که در روزنامه اعتماد پنج شنبه 28 دی چاپ شده است اینجا نوشتم، اگر تمایل داشتید به سایت روزنامه مراجعه کنید.

+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 12:42 توسط منیره موضوع: سیاسی |

این مطلب را از دکتر هادی منوری که در روزنامه جام جم  ۲۱ دی ۸۵ منتشر شده است اینجا می نویسم:

مولانا برای ترکها منشا برکات زیادی شده است. امسال سال مولاناست و یونسکو کمکهای فرهنگی زیادی به شهر قونیه کرده است و اشعار فارسی مولانا به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده است.

بروشورهای تبلیغاتی زیادی در سطح شهر توزیع و تابلوهای فلکسی فیس در سطح شهر نصب شده است و همه هتلها و رستوران ها پر از بازدیدکنندگان مقبره مردی است که به فارسی شعر می گفت. فرودگاه قونیه که یک فرودگاه نظامی است، تغییر شکل یافته و محل فرود هواپیماهایی است که مشتاقان مولانا را به آسمان می برد و مولانا در نقطه مرکزی دایره ای است که همه این شهر دور آن سماع می کنند، اما فردوسی ما در کنار دکلهای فشار قوی برق قرار دارد.

در شهر ما مسوولان، فردوسی بزرگ را به دکلهای فشار قوی می بندد تا شریان حماسه اش خشک شود و با انفجارهای پیاپی، پشتش را می لرزانند تا همین نیمچه بنای سنگی هم روی سرش خراب شود.

بیش از یک دههه گذشته، ولی هنوز آسفالت مسیر آرامگاه به پایان نرسیده است و ...

راستی از عطار نیشابوری چه خبر؟ ابوسعید ابوالخیر چه می کند؟ خیام هنوز تقویم سال 86 را ننوشته است؟ این همه کم کاری از یک ریاضیدان بعید است به ویژه که فیلسوف و فقیه و مجتهد و شاعر هم باشد! سعدی هنوز از سفر " زلف دراز " بر نگشته است و حافظ دلش خوش است به " آب رکن آباد " و " گل گشت مصلا " حالا فهمیدم چرا مولانا به قونیه پناهنده شد.

در قونیه همه جا عطر و بوی مولانا و ناله نای او پیچیده است و حضور معنوی و فیزیکی مولانا را می توان در جای جای این شهر به راحتی حس کرد، از مجسمه هایی که در حال سماع هستند و زینت دهنده مغازه ها تا نحوه رفتار و کردار مردمان شهر، همه تحت تاثیر جاذبه عطش آفرین و پایان ناپذیر مولانا است.

دکتر هادی منوری

 

اما فقط این نیست، بناهای تاریخی یک به یک خراب می شوند، آنها تنها یک بنا نیستند، بلکه شناسنامه یک یک من و شما هستند، سرباز تخت جمشید توسط خبرنگار لبنانی قرار است دزدیده شود و ظهار می کند که هماهنگ شده، هماهنگ شده که ایشان سرباز را بدزدند؟!!! استخر شاه عباس در عملیات گود برداری متروی اصفهان تخریب می شود، ارگ علیشاه به دستور امام جمعه تبریز به توپ بسته می شود تا منهدم شود، احتمالا توجیهشان این است که نام این بنا اسم یک شاه هم یدک می کشد یا به دستور یک شاه ساخته شده، جالب اینجاست که این بنای آجری به دستور یک شاه مغول ساخته شده که ما معتقدیم آنها همه جا را به خاک و خون کشاندند، اما به راستی کدام یک مخرب هستند؟ مغولان یا این آقایان مسلمان؟ هرچه اکنون داریم از گذشته داریم، ما را به کمک شما امیدی نیست، لطفا شر مرسانید. حتما همه می دانند که اول انقلاب آقایان قصد داشتند تخت جمشید را با خاک یکسان کنند و مردم بومی از این کار جلوگیری کردند، از آب گیری سد سیوند تا خراب کردن پارکهای حفاظت شده برای جاده سازی و .... چه بگویم؟ اصلا از کجا بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 15:16 توسط منیره موضوع: |

اگرچه ده روز از این بازی گذشته، اما چون دو دوست عزیز آوا و آقای یزدان پناه مرا به این بازی دعوت کردند، منهم به جمع دوستان می پیوندم.اما حقیقتاْ این بازی به ضرر بازیکن است! آخر اعتراف کار سختی است. خدا را شکر که پنج مورد است اگر بیشتر بود، چه می شد؟! اما پنج مورد من:

۱- متاسفانه هنگام رانندگی آدم قانونمندی نیستم! (البته فقط در مورد سرعت مطمئن) کلی کیف می کنم از اینکه تند بروم، و اینکه گاهی حال جوجه ها رو بگیرم، حیف که در خیلی از اتوبان ها دوربین گذاشتند و تازگی هم که پلیس بزرگراه آمده و باید حسابی مراقب بود.

۲- با عرض پوزش از همه کسانی که موتور دارند و احیاناْ راننده تاکسی یا ماشین شخصی هستند ( مسافرکش)! اگر روزی این قدرت را داشتم، بدون شک حتماْ موتورسوارها و مسافرکش ها را اعدام می کردم، دلیلش هم این است که هر طور دوست دارند تو خیابان و بعضاْ پیاده رو تردد می کنند، هیچ قانونی جلو دارشان نیست، موتوری ها که طول و عرض و چراغ و یک طرفه و ... اینها ابداْ سرشان نمی شود، مسافرکشها هم چیزی جز مسافر چشمشان نمی بیند و هرجا که خالی شد، سر فرمان را کج کرده به آنجا می روند، بی هیچ راهنما و علامتی و اکثر آنها قسمت جلوی ماشینشان تصادفی است و فرو رفته!

۳- من خیلی به خواب علاقه دارم، وقتی صبح زود از خواب بیدار می شوم به خودم نوید می دهم فردا یا پس فردا بیشتر می خوابم و یا زمانیکه خسته ام و خواب آلوده با خودم فکر می کنم وقتی رفتم خانه حتماْ می خوابم!

۴- بزرگترین عیب من! نداشتن اعتماد به نفس است. هنوز نمی دانم قابل اکتساب است یا اینکه باید به من می دادند؟! در هر حال این عیب بزرگ مهم ترین مانع من برای پیشرفتم است.

۵- دو تا دوست صمیمی بیشتر تو این دنیا ندارم! که یکیشون انگلیس است، آن یکی هم خبرنگار است و شاید اگر آفتاب از یک طرف دیگر در بیاید همدیگر را می بینیم! خلاصه اگر تو داشتن دوست و رفت و آمد با دوستان خیلی سخت گیر نبودم الآن دوستان زیادی داشتم.

اما قطعاْ اشکالات من به پنج مورد محدود نمی شود، اما شما همین را هم نشنیده و نخوانده بگیرید! حالا دوستانی که من به این بازی دعوت می کنم: مونا، نسترن، امیر وفا، از امروز و محمد هستند، امیدوارم آنها هم وارد بازی شوند، برای تنوع بد نیست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 8:13 توسط منیره موضوع: شخصی |

اینهم از برکات مملکت ما! به زور می خواهند همه را مسلمان و وارد بهشت کنند! چه جوریش را دیگر همه می دانند. اگر بخواهی در اداره ای دولتی استخدام شوی، بعد از گذراندن انواع آزمونهای علمی، نوبت به مهمترین بخش یعنی مصاحبه می رسد که اگر رویدادهای مهم سیاسی را ندانی، درست وضو نگیری، ذکر رکوع و سجود را اشتباه کنی و در تظاهرات ۲۲ بهمن و ... شرکت نکنی، زبانم لال صلاحیت نداری. بعد از اینکه دو سه مرحله کنکور را با موفقیت گذراندی، تازه نوبت به مصاحبه می رسد، و این مصاحبه است که مشخص می کند صلاحیت داری بروی دانشگاه یا نه! آرایش می کنی؟ تظاهرات شرکت می کنی؟ شناسنامه ات چرا مهر نخورده؟ چه روزنامه ای می خوانی؟ تشهد را بگو و...........!!!! خوب بفرمایید. وقتی برای دوره کارشناسی ارشد بعد از دو مرحله کنکور ( علمی و عملی ) برای مصاحبه رفتم، با سوالهای پی در پی آنقدر هول شده بودم که یادم رفته بود ذکر رکوع کدام است ذکر سجود کدام! به قدری عصبی شده بودم که باید به آنها ثابت می کردم بابا من نماز می خوانم! خدا خیلی دوستم داشت که از این مصاحبه جان سالم به در بردم! هرچه بالاتر می روی  این مصاحبه سخت تر و تعیین کننده تر می شود، به طوریکه هستند دانشجویانی که با رتبه های یک تا سه در مصاحبه رد شده اند و از تحصیل در مقطع دکترا بازمانده اند. و این واقعا تاسف بار است که این مسایل برای ادامه تحصیل تعیین کننده باشد. جالب اینجاست که فرم تسویه حساب هم آخرین بندش مربوط به حراست دانشگاه است، بعد از اینکه از هزار جا امضا گرفتی تازه باید بروی حراست، یک دفتر دارند که اسامی سیاه را در آن وارد کردند، اگر اسمت جزو آن لیست باشد! نمی دانم بقیه اش چه می شود، اما همه اینها منزجز کننده است. همین چند روز پیش صحبت یک مصاحبه بود، گفتند اگر با چادر بروی خیلی بهتر است، مفاتیح و قرآن و ... گذاشتم جلویم، نماز جمعه چه طور می خوانند، نماز عید فطر ، اصول دین کدام است؟ فروع دین کدام؟ من می گفتم، رضا می گفت، آخر زنگ زدم به مادر بزرگم و نمازها را از او سوال کردم، یادم رفته بود تکبیر چیست! هم حسابی با رضا خندیدیم و هم از اینکه برای این سوالهای احمقانه  باید تایید صلاحیت شویم حالم گرفته بود. بابا من که نمی خواهم بروم حوزه تدریس کنم! می خواهم ادامه تحصیل بدهم، اگر هزار تا مقاله و مقام آورده باشی همه یک طرف، این مصاحبه عقیدتی هم یک طرف! خدا آخر عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 13:26 توسط منیره موضوع: متفرقه |

 

 

بودن به از نبود شدن

 

اگرچه خیلی زخم خورده ایم اما انسان به امید زنده است! پس بار دیگر امتحان می کنیم. به اصلاحات رای بدهید شاید کورسویی از امید باقی باشد!

 

فریادی شو تا باران

و گرنه

مرداران!

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 10:12 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

یک مساله ای هست که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده و می خواهم راجع به آن حرف بزنم، بحث کنم، کنکاش کنم که چرا؟ منشا این رفتارها چیست؟ آیا از ابتدا چنین بوده یا اینطور شده؟؟؟ نه چیز پیچیده ای نیست! رفتار خودمان است، ما ایرانیان، با تمدن ... فرهنگ ... ملت مسلمان!! مردمان مهربان، مهمان نواز و ... همین صفتهایی که دلمان را به آنها خوش کردیم! اما! تا حالا شده از رفتار ایرانیان مقیم خارج از کشور پرس و جو کرده باشید؟ البته همین ابتدا بگویم به طور قطع نمی توان این مساله را به همه تعمیم داد و هنوز کسانی هستند که بسیار خوبند و در همه حال و همه جا حاضر به کمک کردن به هم نوع، اما از دوستانی که خارج از کشور زندگی می کنند بسیار شنیدم که می گویند ایرانیان به جای آنکه در کشور غریب هوای یکدیگر را داشته باشند، برعکس سعی می کنند سر هم کلاه بگذارند، از پیشرفت دیگر ایرانیان خوشحال نمی شوند و اگر کاری از دستشان بر بیاید برای هم وطن انجام نمی دهند!! این خیلی عجیب و دور از انتظار است! یکی از دوستانم که مقیم انگلیس است می گفت، بعد از اینکه در کار خود موفق بودند، همه به جای تشویق به آنها حسادت می کردند، بدگویی و ... بماند، اما افغانی ها و پاکستانی ها برعکس ایرانی ها بسیار هوای هم را دارند و اگر کسی به جایی برسد دست بقیه را هم می گیرد و به آنها کمک می کند. چند وقت پیش هم با کسی که در هند تحصیل کرده بود صحبت می کردم، از او پرسیدم دانشجوهای ایرانی آنجا به هم کمک می کنند؟ او با اطمینان جوب داد نه! اصلا رو کمک آنها حساب نکنید، بهتر است از خود هندی ها کمک و راهنمایی بگیرید، خصوصا مسیحیان یا بودیست ها! البته این شخص خودش بسیار کمک کرد و اطلاعات خوبی به من داد و گفت کسی یا کسانی را هم معرفی می کند که درست راهنمایی می کنند.( همان که ابتدا هم گفتم همه مثل هم نیستند!) موارد بسیاری هست از کسانی که رفتند خارج از کشور و ایرانیان مقیم آنجا مهمان نوازی خوبی با ایشان داشتند! ( البته از نوع برعکس)، مثلا خود ما که پارسال رفتیم مالزی، لیدر یا راهنمای تور دانشجوی ایرانی بود، آنها ما را به مراکز تفریحی و سیاحتی بردند و برای بازدید از هر مکان مبلغ جداگانه ای پرداخت می کردیم، وقتی به آن محل می رفتیم و قیمت بلیط ها را دیدیم، متوجه شدیم که آنها تقریبا دو برابر از ما بیشتر می گرفتند!! در حالیکه انتظار ما این بود که حالا که در کشور غریب هستیم ایرانیان مقیم از ما به گرمی استقبال کنند یا اگر کمکی نمی کنند، کلاه هم سر ما نگذارند! ما به گروه جدیدی که دو روز دیرتر از ما وارد کوالالامپور شدند، توصیه کردیم که ابتدا نقشه شهر را تهیه کنند سپس همه مراکز دیدنی را به آنها معرفی کردیم و گفتیم که چگونه می توانند با هزینه ای بسیار پایینتر از آنچه که تور، ما را می برد یک گردش کامل داشته باشند. در هر حال فکر می کنم این کوچکترین و کمترین کاری است که هر کس می تواند تجربه اش را در اختیار هم نوع و هم وطنش قرار بدهد تا اینکه بخواهد در مملکت غریب، از او پولی به جیب بزند. من هنوز هم نمی دانم چرا بعضی از هم وطن های عزیز ما چنین رفتاری دارند!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 7:16 توسط منیره موضوع: متفرقه |

هوای سرد این روزها، آسمان مه گرفته، بخار نفسها، همه نوید زمستان سرد می دهد!  پاییز با این همه رنگ چه زیباست! خرمالو های نارنجی و رسیده، لبوهای ارغوانی که بخار از آنها بلند است، خیلی هوس انگیز است! جدی تو این هوای سرد، یک لبوی داغ و شیرین چه کیفی دارد! چند روز پیش که هوا خیلی سرد بود، رضا پتو آورد دور خودش پیچید، و من بی اختیار یاد دوران کودکی افتادم! وقتی می رفتیم خانه مادربزرگ و پدر بزرگ، یک کرسی بزرگ وسط هال بود، یک لحاف هم رویش، همه می رفتیم زیر کرسی دور تا دور می نشستیم، بچه ها شیطنت می کردند و بزرگترها می گفتند و می خندیدند! چه روزهای طلایی بود، عجب صفا و صمیمیتی بود، انگار این خاطرات مال قرنها پیش است، الان همه چیز مدرن شده، کرسی کجا بود؟ دور هم جمع شدنها و تخمه شکستنها! حتی یادم می آید یک بار، تابستان با خاله ها و دایی ها رفتیم پارک ارم، شب هم ماندیم خانه مادربزرگ اینها که ما بهش می گوییم بی بی! بالا پشت بام جا انداختند، همه کنار هم، من کنار بی بی خوابیدم، زیر یک پتو، با اینکه تابستان بود اما هوا خنک بود، وای که چه کیفی داشت! وقتی خورشید طلوع می کند، تو رختخواب به آسمان نگاه کنی و آرام آرام شاهد روشن شدن هوا باشی! وقتی خیلی به آن روزها فکر می کنم بوی آن روزها را حس می کنم، آخر روزها و سالها برایم بوی خاصی دارد که من هیچ وقت فراموششان نمی کنم. آن روزهای شاد شاد، بی هیچ تزویر و ریا، همه صمیمیت بود و یک رنگی، همه عشق بود و محبت، همه یکدلی! چقدر دورند آن روزها...

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 10:41 توسط منیره موضوع: متفرقه |

هی می خواهم خداحافظی کنم باز دلم نمی آید! می خواهم اینجا در مورد دهمین دوسالانه عکس ایران بنویسم، این نمایشگاه از اول آبان در موسسه فرهنگی هنری صبا واقع در خیابان طالقانی، خ برادران شهید مظفر افتتاح شد و تا ۲۵ آبان دایر است، نمایشگاه خوبی است، در هفت رشته اصلی عکاسی چون خبری، مستند، طبیعت، پرتره و ... برگزار شده است، عکسهایی که شما را به اوج آسمان و بهشت  می برد، و عکسهایی که مدتی شما را میخکوب می کند و به فکر وا می دارد و عکسهایی که شما را غمگین می کند، در هر حال برای کسانی که علاقمند به این هنر هستند و یا دوست دارند عکسهای خوب ببینند، فرصت خوبی است.

مورد دیگر تئاتر اکبر آقا آکتور تیئاتر است، پنج شنبه شب برای دیدن این نمایش رفتیم و واقعا ۳ ساعت از ته دل خندیدیم، خلاصه خیلی خوش گذشت، جای دوستان سبز! قرار بود آخرین اجرای این نمایش جمعه باشد، اما به دلیل استقبال زیاد تا ۲ ماه دیگر تمدید شد، ضمنا فروش این تئاتر صرف کودکان سرطانی و بیماریهای خاص می شود، فکر کنم همه می دانند اما باز یاددآوری می کنم که بازیگر اصلی اکبر عبدی است. محل نمایش هم تالار سنگلج واقع در خیابان بهشت، پشت پارک شهر است، دیدن این تئاتر ۲ مزیت دارد یکی اینکه شب بسیار مفرحی برای شما فراهم می کند، دیگر اینکه در یک امر خیر سهیم می شوید. همیشه شاد باشید...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 7:23 توسط منیره موضوع: |

خدا را شکر که بالاخره پاییز هم از راه رسید، اگرچه یک ماه و ده روز از آمدنش گذشته اما فکر می کنم از وقتی بارانهای پاییزی شروع شد پاییز رسما حضورش را اعلام کرد، در هر حال این هوای بارانی، درختان رنگارنگ خیابانهای خیس را دوست دارم، دوست دارم هر روز باران ببارد، هم برای حس زیبایی که دارد، هم برای اینکه فرصتی برای تنفس داشته باشم، بعد از باران وقتی انبوه ساختمانهای کوتاه و بلند را در شرق و غرب، جنوب و شمال می بینم شگفت زده می شوم، وقتی برج آزادی را که اسم سابقش را بیشتر دوست دارم (میدان شهیاد ) از کوههای شهران می بینم بی اختیار قلبم فشرده می شود ـ جمعه من و مونا و رضا رفتیم کوه زیر رگبار، تهران را تماشا کردیم، رنگین کمان کامل را دیدیم و بلند بلند قهقهه زدیم ـ و از همه زیباتر کوههای اطراف تهران است که قله های آنها سپید پوش شده اند، و در یک روز پاییزی بعد از بارش باران در حالیکه آفتاب می تابد، دیدن کوه دماوند خیلی خیلی دلپذیر است، نهایت شکوه و پایداری! اگر به همه این زیباییها یک موسیقی خوب هم اضافه شود که دیگر حرف ندارد! حدود دو هفته ای هست که آلبوم جدید همایون شجریان " با ستاره ها" منتشر شده است. منم بلافاصله آن را تهیه کردم و مرتب آن را گوش می کنم، به نظرم شبیه به نسیم وصل است. در هر حال من که خیلی آن را دوست دارم. موقع بارش باران شنیدن دو آهنگ خیلی لذت بخش است، یکی بارون از آلبوم شب، سکوت کویر شجریان که گاهی هم موقع بارش باران رادیو پیام آن را پخش می کند، یکی هم بارون بارونه معروف که اجراهای متفاوت داره و من اجرای خانم سوسن دیهیم را خیلی دوست دارم. امیدوارم این بارش همچنان ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 11:28 توسط منیره موضوع: شخصی |

این روزها خیلی مشغولم، هم به لحاظ کاری، هم از نظر فکری! از همه اینها که بگذریم، کامپیوتر خانه دچار مشکل شده، یک مدتی طول می کشه تا درست شه، بنابراین نتونستم آپ کنم، الان هم از دفتر رضا دارم کارهایم را انجام می دهم. وقتی مدت زیادی با اینترنت کار می کنی، بعد فاصله می افته، حس می کنی از دنیا بی خبری! منهم الان مدت زیادیه که از همه دوستان  بی خبرم، هیچ نمی دونم کی آپ کرده، کی مثل من گرفتاره و ... . در هر حال من زنده ام، همه چیز روبراه و هر روز بیشتر از دیروز به اطلاعاتم اضافه می شه، از ابتدای مهر در کلاسهای موسسه رسانه شرکت می کنم، استادهای خیلی خوبی داریم، با بچه های مطبوعات و نشریات بیشتر در ارتباطم. حالا نگاهم نسبت به نشریات خیلی فرق کرده، از این بابت خیلی خوشحالم. با وجود اینکه قبلا واحد عکاسی را در دانشگاه گذراندم، اما کلاسهای عکاسی اینجا فرق داره. خلاصه در مجموع خیلی مفید است. حرف برای گفتن زیاد است، اما وقت اندک!

تا درودی دیگر بدرود

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 10:33 توسط منیره موضوع: شخصی |

پاییز از راه رسید و من نیز پاییزی ام! هوای دلم ابری است، گاه نم نم بارانی دارد و گاه در درون غرش می کند. نمی دانم چرا؟ گویی همه چیز طور دیگری است، هیچ چیز سر جای خود نیست. وبلاگستان هم که سوت و کور است، هیچ خبری نیست، اکثر دوستان هم از کامنت های توهین آمیز گله مند هستند، بعضی نیز کلا وبلاگ را تعطیل کردند، خیلی مستاصل شدم، ابتدا شور و شوق عجیبی داشتم، دوستان زیادی پیدا کردم، اما اکنون باز هم احساس تنهایی می کنم، با خودم می گویم از چه بگویم، از که، در چه مورد؟ نمی دانم، هر چه هست، احساس خوبی نیست، نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم. کاش خبر خوبی برسد! کاش اتفاق خوبی بیافتد! کاش...

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 14:49 توسط منیره موضوع: شخصی |

چندی پیش در مورد جنگ نوشتم، بعد گفتم شاید از تجربه سفرم به مناطق جنگی بنویسم، اکنون می خواهم از آن سفر بگویم. سال ۷۶ بود، دانشگاه تور سفر به مناطق جنگی گذاشته بود که منهم در آن تور ثبت نام کردم، نمی دانم آن زمان واقعا دوست داشتم از آنجا بازدید کنم یا صرفا عشق سفر دانشجویی داشتم، من به همراه ۶ نفر دیگر از بچه های دانشکده هنر در این تور ثبت نام کردم، باقی از سایر دانشکده ها بودند، تعدادمان خیلی زیاد بود، فقط چند واگن قطار به این تور اختصاص داشت، در طول سفر خیلی خوش بودیم، ما بچه های هنر تو یک کوپه بودیم، ما واکمن برده بودیم موسیقی گوش می کردیم، باقی بچه ها کجایید ای شهیدان خدایی را می خواندند، ما آنها را مسخره می کردیم و آنها ما را کافر می پنداشتند. تا اینکه رسیدیم اهواز، بعد از آنکه در خوابگاه مستقر شدیم، بعد از ناهار و استراحت به مناطق جنگی رفتیم، که اولین آن احتمالا دشت آزادگان بود، تقریبا به همه مناطق مهم از جمله، طلایه، خیبر، فاو و شلمچه رفتیم، از شهرهای اهواز، آبادان، خرمشهر، شوش هم دیدن کردیم و از دزفول و شوشتر گذشتیم. با شروع بازدید از مناطق جنگی تحول ما نیز شروع شد، اولین جایی که رفتیم چند چادر زده بودند که داخل آن جنازه های تازه یافت شده بود، همان حوالی هریک از ما چیزی پیدا کردیم، تکه ای لوله تفنگ، چکمه، ماسک. جاهایی هم بود که تانک های از کار افتاده وجود داشت. میدان مین هم بود که هنوز مین های آن خنثی نشده بود، ناگهان صدای جیغ و فریاد شنیدیم دو نفر از بچه ها که پدر خود را در جنگ از دست داده بودند به سمت میدان مین رفتند! مسوولین دانشگاه بسیار دستپاچه شده بودند که به هزار زحمت آنها را برگرداندند. فاو که رفتیم آن طرف آب، عراقی ها را به راحتی می دیدیم، نیزارها حس غریبی داشت، و از همه غریب تر شلمچه بود، بی اختیار بغض کردیم، دیگر نمی خندیدیم، هریک در افکار خود غوطه ور بود! از یک ساختمانی هم بازدید کردیم که با چشمان جستجوگر دیوار نوشته ها را می خواندیم، یاد دورانی که رزمنده ها آنجا بودند، تیرهایی که دیوارها را سوراخ کرده بود، نخلهای سر سوخته آبادان، مسجد جامع خرمشهر، همه و همه یادآور جنگ بود. بعد از آن سفر دیدگاهم نسبت به جنگ عوض شد، پس از آن برای همه آنانی که رفتند و جنگیدند احترام خاصی قائل هستم، اگر کسی از رزمنده ها بگوید، آنها را مسخره کند یا به خانواده ایشان بی احترامی کند، بسیار بدم می آید، خیلی شنیدم کسانی که به فرزندان شهید بی احترامی می کنند، می گویند شما سهمیه ای هستید، اما همان ها لحظه ای فکر نمی کنند، نعمت پدر را با هیچ ثروتی و امکاناتی نمی توان عوض کرد، مشکلات روحی که هریک از این فرزندان و خانواده آنها دارند با هیچ چیز قابل جبران نیست، در هر حال نباید فراموش کنیم زمانیکه که هر یک از ما آسوده در خانه خود بودیم، خیلی ها زیر باران گلوله بودند، چه آنان که داوطلبانه به جبهه رفتند، چه مردم بی گناه جنوب و غرب کشور. اما امروز خوشحالم، چون مثل خیلی ها فکر نمی کنم، شاید این دیدگاه را مدیون همان سفر باشم و همیشه از آن به عنوان یک تجربه خوب یاد می کنم، بعضی ها آنقدر نسبت به جنگ و رزمنده جبهه گیری می کنند که اگر فیلمی هم درباره جنگ ساخته می شود با لحن بدی می گویند بازهم جنگ، اما من فکر می کنم، همیشه باید یادآوری شود، تا نسل جدید هم بدانند چه بر سر مردم ما آمد، اگرچه تصور می کنم سیاست گذاری ها صحیح نیست، چون آنها از یک چیز آنقدر حرف می زنند که ناخودآگاه حرمت ها از بین می رود، اما با روش های درست می توان  خاطرات جنگ را  بازسازی کرد، به گونه ای که از احترام کسانی که برای دفاع ملت و مملکت رفتند کم نشود. به امید روزی که مردم ما نیز چون دیگر ممالک برای رزمنده ها و آنان که از جنگ بازگشتند ادای احترام کنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 13:8 توسط منیره موضوع: |

خیلی وقتها دچار تناقض می شوم! از آنچه که می بینم، می شنوم، می خوانم. اما در نهایت وقتی به آموزه های پیامبر خود مراجعه می کنم، متوجه می شوم واقعیت غیر از آن چیزی است که به ما تلقین می شود. در تمام طول تحصیل و مطالعه هرگز جایی نخواندم و نشنیدم که در دین ما نفرین و بدخواهی توصیه شده باشد، حتی برای دشمنان، بلکه به ما توصیه شده با رفتار شایسته و دعای خیر برای آنها طلب بخشش و آمرزش کنیم، هیچ تبصره و ماده ای هم ندارد، اینکه آن شخص دیندار است یا خیر، عرب است یا عجم، سیاه است یا سفید و... . البته در همه ادیان انسانها را به نیکی و بخشش تشویق می کنند. وقتی زندگی حضرت محمد را مطالعه کردم، متوجه شدم که او با یهودیان مراوده داشت و با آنها رفت و آمد می کرد، دیگر اینکه همسرش نیز ابتدا مسیحی بود نیز بر همگان معلوم است، اینکه یکی از بهترین یارانش سلمان فارسی زرتشتی بود و ... . اما هیچ وقت در جایی نخواندم که حضرت محمد اظهار کند مسیحی، یهودی و ... نجس هستند! بلکه او به گونه ای با همگان رفتار می کرد که هیچ فرقی بین انسانها  به واسطه دین، قومیت، ملیت، رنگ پوست و ... نیست، همه با هم برابرند و تنها برتری همان زهد و پارسایی است. اما! از کودکی چیزهای دیگری غیر از آموزه های پیامبرمان به ما تلقین شد! همیشه در مدرسه به ما می گفتند از فلان مغازه که صاحب آن مسیحی است شیرینی نخرید! مرتب سر صف شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را یادآور می شدند. ـ خوشحالم به دلیل اینکه از همان موقع به هیچ کدام از این آموزه های منفور توجه نکردم و هیچ گاه با بقیه هم صدا نشدم که مرگ دیگری را بخواهم ـ درست است که سیاست رهبران سیاسی آمریکا، اسرائیل و انگلیس پسندیده نیست، اما این دلیل خوبی نیست که ما برای همه ملت آنها مرگ بخواهیم، اصلا چرا از کودکی تخم کینه در دل فرزندان ما کاشته شود؟ آیا نمی توان دنیا را جور دیگر دید؟ اگر هر یک از ما دنیای خود را محدود کنیم که جز خود نتوانیم دیگری را تحمل کنیم، واقعا خطرناک است! من به شخصه برای همه انسانها احترام قایل هستم، برایم فرقی نمی کند که شخص مقابل چه دینی دارد و یا اصلا ندارد! خوب و بد در همه جا هست، اصلا خوب و بدها قراردادی هستند، پس ما نیز هیچ وقت نمی توانیم دیگری را به دلیل دین، ملیت و یا هر خصیصه دیگر مورد قضاوت قرار دهیم. ما نیز باید چون نیاکان خود رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم و همانگونه که در زمان کوروش کبیر همه افراد با همه اعتقادات به آزادی در کنار هم زندگی می کردند، ما نیز چنین باشیم. مهم نیست که آنها به ما چه می گویند، مهم این است که ما بتوانیم آموزه های واقعی پیامبران خود را به راستی انجام بدهیم تا دیگران نیز از رفتار و گفتار ما در امان باشند.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 9:31 توسط منیره موضوع: |

حرفی نیست، جز اینکه امروز تولدم است!

صبح که مامان زنگ زد تولدم را تبریک بگوید، از آن روز سخت گفت، حکومت نظامی بود، یک روز دوشنبه، حدود ساعت شش صبح! طفلی مامان! چقدر عذاب کشیده، در اورژانس بیمارستان شریعتی به دنیا آمدم. نمی دانم من وقت نشناس بودم یا حکومت نظامی؟ خوب یا بد، همین است که هست! از دیشب دوستان و عزیزانم مرا مورد لطف قرار دادند، مرتب صدای sms تکرار می شد، رضا خندید و گفت دیگه دیوانه مان می کنند، گفتم  یک روز هم مال من است، امروز، روز من است!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 8:25 توسط منیره موضوع: شخصی |

گاهی اوقات با اتفاقات و حوادثی که روی می دهد با خودم فکر می کردم، کم کم مردم متوجه خواهند شد! شاید بهتر باشد وارد جزییات نشوم، اما با شواهدی که در دست است ظاهرا آگاهی عده ای که اتفاقاً جمعیت کثیری را هم شامل می شود، امری محال است. چند درصد از مردم روزنامه می خوانند؟ و اگر می خوانند چه روزنامه ای؟ البته باید از تهران فاکتور گرفت، چون تهران پایتخت است و مرکز توزیع روزنامه ها ( غیر از روزنامه های بومی هر استان ). در سفر اخیرم، برای خرید روزنامه شرق به یکی از کیوسک ها رفتم، بعد از ظهر بود، اما خبری از روزنامه شرق و اعتماد ملی نبود، روز چهارشنبه، اعتماد ملی روز دوشنبه رو پیشخوان بود! مسوول کیوسک گفت ساعت ۸  روزنامه شرق می آید،  ساعت ۸ رفتم اما باز هم خبری نبود، ساعت ۹، هنوز خبری نبود! پنج شنبه صبح روزنامه شرق آمده بود! اما روزنامه کیهان، اطلاعات، همشهری و جام جم همیشه به موقع در هر شهری یافت می شود! اما روزنامه هایی نظیر شرق و اعتماد ملی با تاخیر یک روزه، اگر به تعطیلی برخورد ۲ و حتی ۳ روزه. جالب است، حالا بعد از این تاخیر، اصلا مگر چند درصد افراد این روزنامه ها را می خوانند، وقتی همشهری در شهرستان خوانده نمی شود و رو پیشخوان باقی می ماند شرق که جای خود دارد! البته جمع نمی بندم و این مطلب را به همه اقشار تعمیم نمی دهم، اما واقعیت این است که موقع راهپیمایی ها فقط باید به یکی از شهرستان ها رفت تا میزان مشارکت را دید یا اصلا باید با یکی از آنها صحبت کرد تا نظرشان را نسبت به وضع موجود جویا شد. حقیقت این است که مردم در شهرستان بسیار ساده دل هستند، و چون عِرق مذهبی بسیار بالایی دارند و در کشور ما نیز همه توجیهات از طریق مذهب انجام می شود در  نتیجه عمل مردم قابل پیش بینی است، وقتی اعلام می کنند شرکت نکردن در انتخابات حرام است، خوب به طبع انسانهای شریف و دینداری که در شهرستان هستند نمی خواهند مرتکب خطا شوند در نتیجه مشارکت می کنند، در واقع به نوعی ما را به تحمل کردن عادت داده اند، هر چه بیشتر سختی بکشیم، بهتر است، چون مورد آزمایش الهی قرار گرفته ایم باید سربلند  بیرون بیاییم، وقتی به ما القا می شود که گریه کردن ثواب است و این اشکها آن دنیا شفاعت ما را می کند خوب نتیجه معلوم است. وقتی امام زاده های بسیار در تمام ایران پراکنده شده اند و اصلا معلوم نیست که چطور امامان ما که عرب بودند ، فرزندانشان از دور افتاده ترین روستا در ایران تا دیگر شهرها سر در آورده اند چه می توان گفت؟ وقتی به مردم ساده دل ما القا می شود که نماز خواندن در آرامگاه یک عارف صوفی صحیح نیست،، وقتی برای یک طلبه که گفته می شود انسان خوبی بوده آرامگاهی ساخته می شود که عوام تصور می کنند وی امام زاده بوده  و ... بسیارند از این نمونه ها که نتیجه این باورها نیز معلوم است، قشر کم درآمد چه در تهران چه در شهرستان ها هر آنچه که از طریق صدا و سیما بشنود و ببیند می پذیرد، و قطعاً اخبار از طریق این رسانه ها بی هیچ سانسوری اعلام می شود، تازه از همه اینها هم که بگذریم اگر روزنامه ای هم بتواند مثلا چهار تا خبر تیتر کند فردا باید منتظر توقیف یا دادگاهی شدن آن روزنامه باشیم. حقیقت تلخ است اما جز این نیست! باید سوخت و ساخت، شاید به جرم ایرانی بودن و از همه مهمتر مسلمان بودن. بدرود آزادی! بدرود...

+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 8:29 توسط منیره موضوع: |

بالاخره این فرصت طلایی نصیب من و رضا شد که برویم سینما و فیلم به نام پدر را ببینیم، کارهای حاتمی کیا را دوست دارم. بعد از دیدن فیلم در حالیکه از سینما بیرون می رفتیم به یک عده فحش می دادم، عصبانی بودم، رضا پرسید نتیجه اخلاقی فیلم این بود؟ گفتم آره، دقیقا همین است چون همیشه مردم بی گناه بازیچه دست سیاسی ها می شوند، سیاست کثیف، سیاست کثیف! و بقیه نفرین ها و فحش ها را تو دلم گفتم. شاید بچه های دهه ۶۰ چیزی از جنگ به خاطر نداشته باشند، اما بچه های دهه ۵۰ خوب می دانند که جنگ چیست یا حداقل چیزهایی هرچند کم از آن دوره به یاد دارند. من هنوز صدای آژیر قرمز را به یاد دارم، زمانیکه مدرسه می رفتم، برای رزمندگان کمک جمع می کردند، خوب یادم است، که قلک هایی به ما می دادند سبز رنگ به شکل نارنجک، تا بچه ها پول های خود را داخل آن بریزند و بعد به مسوولین مدرسه بدهند. این قسمت را یادم نمی آید، اما مامان اینها تعریف می کنند، وقتی که آژیر قرمز می زدند، من گریه می کردم، می گفتم من نمی خوام بمریم، می خوام عروس بشم، بچه بزازم! ( این اشکال تایپی نیست، ادبیات آن دوره من است!) صحنه هایی هم از بمباران به یاد دارم، همه شیشه ها چسب های ضربدری خورده بود، شیشه های ترک خورده، روزهای بد، سالهای دلهره! ۸ سال ، کم نیست، ۸ سال ناقابل جوانهای پاک این مرز و بوم جنگیدند و کشته شدند، پدران، پسران، برادران و ... کشته شدند، بعد از ۸ سال، جنگ تازه فهمیدند که باید صلح کنند! می دانم که هیچ وقت جواب این سوالم را نخواهم گرفت، چرا بعد از ۸ سال؟ چرا همان ابتدا، یا بعد از یکی دو سال صلح نکردند، حتما باید این همه عزیز از دست می دادیم تا به این نتیجه برسند؟ چه کسی یا کسانی تصمیم می گرفتند؟ جنگ یا صلح، چه کسانی از بین می رفتند، قربانیان که بودند؟ قربانی این جنگ همه ما بودیم، هم آنهایی که عزیزشان را از دست دادند، هم آنهایی که غیر مستقیم در این جنگ سهیم شدند. مردم سردشت، مردم جنوب، مردم غرب! جانبازانی که امروز با بدترین وضع زندگی می کنند، شاید بگویم فقط نفس می کشند بهتر باشد! زنان شهید، فرزندان شهید، خانواده شهید، که اکثر آنها به جرات می گویم، دارای مشکلات روحی بسیار هستند، فقط باید پای صحبت یکی از آنها بنشینی تابدانی چه کشیدند و چه می کشند! و مفقودان! و اسیران! تبعات جنگ خیلی گسترده است. اما چه کسی می داند؟ ما عروسک های خیمه شب بازی هستیم، هر طور که میل داشتند ما را حرکت می دهند. البته می دانم همه جا همین طور است، تنها درجه خوب و بدش فرق می کند. مطلبی خواندم در مورد ناگفته های سید نصرالله، "اگر حزب الله می دانست اسارت دو سرباز اسرائیلی به این حجم از ویرانی لبنان خواهد انجامید، هرگز دست به این کار نمی زد. کادر رهبری حتی یک درصد هم احتمال نمی دادند که اسارت این دو سرباز این همه ویرانگری در پی داشته باشد." با خودم گفتم، باز هم خدا