شاید هر یک از ما در مورد مهمان شهرستان یا راه دور نظری داشته باشد که محترم است. یک مَثَل قدیمی هست که می گوید: مهمان روز اول زر باشد، روز دوم نقره، روز سوم آهن، روز چهارم سفال، روز پنجم خاکستر!!!! حتی یک بیت شعر هم در این مورد شنیدم که: میهمان گرچه عزیز است همچو نفس / اما خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود !
یا اینکه باز قدیمی ها می گفتند: شیرین برو شیرین بیا! خلاصه اینکه همه این صحبت ها حاکی از آن است که رفت و آمد طوری باشد که نه میزبان به ستوه بیاد و نه مهمان کنگر بخورد و لنگر بیاندازد! در هر حال، من ترجیح می دهم نهایت تا آهن رتبه بندی شوم، شما چطور؟
راستی ما چقدر زود به همه چیز عادت می کنیم! شاید هم عادت نباشد، پذیرفتن باشد! نمی دانم، فقط این مسأله گرانی روز به روز بیشتر خود را تحمیل می کند، نمی خواهم قضیه را سیاسی کنم اما همه می دانند که بعد از دولت نهم ناگهان بورس سیر نزولی پیدا کرد و هنوز هم به قیمت اولیه اش برنگشته، بسیاری از سرمایه گذاران در کشورهای همسایه سرمایه گذاری کردند و از همه بدتر قیمت مواد غذایی بسیار گران شد، سال گذشته بهترین پرتغال نهایت دیگر کیلویی۳۵۰ تومان بود، اکنون ۷۰۰ است( در بازار روز)، قبل از ماه رمضان زعفران مثقالی ۱۸۰۰ بود، ماه رمضان شد مثقالی ۶۰۰۰، ابتدا تصور کردم شاید برای این ایام خاص است، اما به تازگی شنیدم به مثقالی ۱۱۰۰۰ رسیده و بعضاْ بیشتر! در مورد حبوبات هم وضع به همین منوال است و مرغ و گوشت و تخم مرغ و ... هیچ یک از این گرانی مستثنی نیست. از طرف دیگر انواع و اقسام میوه های وارداتی در بازار است، دولت نفت می دهد و میوه وارد می کند! سوال اینجاست که با توجه به شرایط اقلیمی و چهار فصلی که در ایران وجود دارد، بدون شک این توانایی را داریم که انواع میوه ها را خود تولید کنیم، اما به دلیل اقتصاد بیمار و اینکه جیب عده ای بی نصیب می شود، از تولید صرفه نظر می کنند و در ازای نفت میوه وارد می کنند! این در حالیست که کشاورزان خودمان محصولات خود را دور می ریزند چون خریدار ندارد، بسیار شنیدم که گوجه و سیب زمینی رو دست کشاورز مانده و آنها را دور ریخته! اخیراْ هم از شخصی که در وزارت کشاورزی است شنیدم که می گفت این همه بارندگی که امسال داشتیم تاثیر چشمگیری ندارد، چون آبها مهار نمی شود! این درحالیست که در گذشته نیاکان ما بدون در دست داشتن امکانات امروز همین نعمت الهی را مهار کرده و از آن استفاده می کردند، وجود آب انبارها که در معماری ایرانی تعریف شده گویای همین امر است! یکی از استادهایمان از یک متخصص تغذیه نقل قول می کرد که بارها و بارها برای دستگاههای ذی ربط نامه نوشته که با دانشی که دارد می تواند با تولید پنج محصول، کشاورزی ایران را به جایی برساند که از درآمد حاصل از آن در چاههای نفت را بست! اما نامه های وی در مسیر اداری ناپدید می شد، که این بیانگر این است که بسیاری نمی توانند از پورسانت ها و پولهایی که به جیب بزنند بگذرند، حالا اینکه کشور نفت نفروشه و در جهت پیشرفت حرکت کنه، برای آنها اهمیت ندارد! از این مثالها زیاد است، این تنها نمونه کوچکی از قابلیت های ایران است که می تواند ما را بی نیاز از صادرات نفت بکند، مهم این است که کسی که باید به فکر باشد نیست و ما همچنان وابسته ایم و با این وضع وابسته خواهیم ماند! ...
ای کاش در شهرستانها و روستاهای ما آنقدر امکانات و فرصت شغلی فراهم بود که دیگر هیچ کس مجبور نمی شد خانه و خانواده اش را ترک کند و به شهرهای بزرگ یا پایتخت نقل مکان کند! ای کاش در شهرستانهای ما آنقدر دانشگاه و مراکز آموزشی و تفریحی بود که دیگر کسی در آنجا احساس کمبود پیدا نمی کرد! و ای کاش ... ! از این ای کاش ها بسیار است، اما افسوس بیشتر! به طور قطع این یک معضل است که هر سال و یا هر ماه، تعداد زیادی از هم وطنان ما از شهر و دیار خود به طرف شهرهای بزرگ و بالاخص تهران کوچ می کنند تا نانی به کف آرند و درسی بخوانند و... . در این بین هستند بسیاری که بعد از کسب شرایط مطلوب زن و بچه را هم به شهر می آورند، آن عده ای که تحصیل کردند در ایام دانشجویی یا بعد از آن ازدواج می کنند و ماندگار می شوند یا اینکه بعد از تحصیل می خواهند کار کنند و در شهر و روستای خود این امکان را ندارند! به همین ترتیب روز به روز بر تعداد مهمانان افزوده می شود، یکی می آید، ازدواج می کند، تکثیر می شود یا برای دیگر اعضای خانواده و فامیل شغلی دست و پا می کند و شهری مثل تهران آن چیزی می شود که امروز هست! اما عوارضی که این امر در پی دارد، یکی اینکه شخصی که از شهرستان آمده و مثلا با یک تهرانی ازدواج کرده، خودبخود فرزند آنها لهجه یا زبان پدری یا مادری را یاد نمی گیرد و تنها قادر به تکلم به یکی از زبانها یا لهجه هاست، آداب و رسوم سنتی فراموش می شود، گاهی یکی از طرفین دچار غم غربت می شود و دوست دارد به دیار خود بازگردد اما همسر حاضر به ترک شهر و زادگاه خویش نیست، اما مظاهر بدتری هم از این مساله دیده شده است، مثلا اینکه کسی که تا دیروز در شهر خود چادر به سر می کرد، امروز در تهران مانتوهایی به تن می کند که از فرط تنگی دکمه هایش در حال انفجار است، اکنون بی حجاب بودن را تجدد می داند و به زور یک روسری کوتاه و نازک آنهم جلو اقوام به سر می کند که نگویند طرف خودش را گم کرده! وقتی از شهرستان مهمان دارد و یا به شهرستان می رود مرتب اَه و پیف می کند که این شهرستانیها چنین و چنان ...، آنها را بی کلاس و فضول فرض می کند و خودش را بسیار شیک و امروزی می داند، خدا نکن که چنین افرادی به مال و مکنتی هم برسند! دیروز که تکیه بر پشتی می زد، امروز غیر از مبل جای دیگر نمی تواند بنشیند و سفره و زمین برایش عار است!! اینکه وقتی مهمانی برود کفش های کثیفش را از پا درنیاورد و با کفش قدم بر فرش مردم گذارد! در ذهن کوچک ایشان چنین اعمال و رفتاری نشانه های ادب و شیک پوشی و ... است، انسانها خیلی زود گذشته و اصل خود را فراموش می کنند، لهجه و زبان خود را در صندوقچه ذهن پنهان می کنند مبادا کسی مطلع شود که اهل فلان شهر و فلان روستاست! اما شاید به این وسیله می خواهند حقارت خود و کوته فکری خود را پنهان کنند، این نمونه درست همانند آن نمونه هاییست که از ایران به اروپا و آمریکا مهاجرت می کنند و بعد از اینکه از آنجا برای دیدار دوستان و فامیل آمدند دیگر خدا را بنده نیستند و بقیه را عقب مانده و بدبخت فرض می کنند! ای کاش به جای همه این رفتارهای ظاهری کمی فهم و شعورشان بیشتر می شد. صفا و صمیمیت ها را فراموش نکنیم، اصل خود را فراموش نکنیم، از آنچه بودیم و هستیم فرار نکنیم، بلکه تجربه خوب ترقی و پیشرفت خود را گوشزد کنیم، ساده باشیم و برای پیروی از مد از یکدیگر پیشی نگیریم، برای افزودن فهم و شعور از یکدیگر سبقت بگیریم.
پ.ن: دلم گرفته از همه این رفتارهای متظاهرانه، منظورم به شخص یا اشخاص خاصی نیست اما مطمئنم خیلی از شما نمونه ای یا نمونه هایی از این افراد که گفتم دور یا نزدیک دیده اید. من دلم برای آن زنان و مردان آفتاب سوخته ای می تپد که در سفره خالی خود هر غریبه ای را مهمان می کنند و از صفا و صمیمیتشان یک دنیا بهره مند است، لباس بومی خود را به تن می کنند و لهجه و زبانشان مایه افتخارشان است.