تبليغاتX
دختر آفتاب

این نامه توسط خوزه از کاراکاس نوشته شده است. آقای محمود! من یک پسر فقیر ونزوئلایی هستم که در کاراکاس زندگی می کنم و یک هفته است که برای دیدن تو روزشماری می کنم و فردا که به کاراکاس بیایی  من از صبح زود در خیابان منتظر خواهم بود تا هم تو را ببینم و هم این نامه را به تو بدهم. من و بچه های محل مان خیلی شما را دوست داریم و از اینکه شما و رفیق چاوس امپریالیسم را شکست دادید، خیلی خوشحالیم. … مردم محله ما فیلم تهران را که شهر شماست از تلویزیون دیده اند، می گویند که مردم تهران ساختمان های بزرگ دارند و شما به هر کدام از آنها خانه داده اید و حالا هم می خواهید برای ما خانه بسازید. … آقای محمود‍! ننه لاگوردیا مادربزرگ من که در دهات زندگی می کند یک هفته قبل تراکتور ایرانی گرفت و ما به دیدن تراکتور او رفتیم. اما عمه گلوریا هنوز تراکتور ندارد. لطفاً یک تراکتور هم به عمه گلوریا بدهید، چون او هم لازم دارد. دخترخاله من که خیلی خوشگل بود، چون پول نداشت به سن دیه گوی آمریکای کثیف رفته و در آنجا پولدار شده و آبروی ما را برده است. اگر شما به کاراکاس بیایید، کاراکاس هم مثل تهران می شود و هیچ زنی در آن کاری نمی کند که برادر و پسرخاله اش بی آبرو شود. آقای محمود! ما در اینجا از صبح تا شب در خیابان می گردیم و جز وقتی که تظاهرات هست، کاری نداریم. در حالی که مردم محله ما می گویند در همه خیابانهای تهران پر از کارخانه است و از کشورهای دیگر کارگر به کشور شما می آید. من از شما می خواهم اگر رئیس جمهور ما شدید برای ما کارخانه درست کنید تا ما کارگر بشویم و پول بگیریم و آمریکا را نابود کنیم. آقای محمود! من پنج سال دیگر می خواهم با ماریا ازدواج کنم، ولی ما هیچ پولی نداریم. مردم محله ما می گویند شما به هرکسی ازدواج کند چند هزار دلار پول می دهید تا جشن بگیرد و برای عروس لباس می خرید. اگر شما رئیس جمهور ما شدید من و ماریا ازدواج می کنیم و همان طور که شما گفتید هشت بچه به دنیا می آوریم و اسم یکی از آنها را رفیق خوزه محمود می گذاریم. آقای محمود! من و ماریا و پدر و مادرم و ننه لاگوردیا و مردم محله ما شما را دوست دارند و منتظرند که اگر تا چند ماه دیگر به ونزوئلا آمدید، زن و بچه هایتان را هم با خودتان بیاورید که همین جا رئیس جمهور ما بشوید و با همدیگر آمریکای کثیف را نابود کنیم. اگر هم نخواستید به اینجا بیایید من و خانواده ام را هم با خودتان به ایران ببرید که مثل هفتاد میلیون ایرانی دیگر ما هم خوشبخت بشویم.

خوزه، هفده ساله از کاراکاس

14 ژانویه 2007

 بخشی از نامه یک خوزه که گزیده ای از آن را که در روزنامه اعتماد پنج شنبه 28 دی چاپ شده است اینجا نوشتم، اگر تمایل داشتید به سایت روزنامه مراجعه کنید.

+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 12:42 توسط منیره موضوع: سیاسی |

این مطلب را از دکتر هادی منوری که در روزنامه جام جم  ۲۱ دی ۸۵ منتشر شده است اینجا می نویسم:

مولانا برای ترکها منشا برکات زیادی شده است. امسال سال مولاناست و یونسکو کمکهای فرهنگی زیادی به شهر قونیه کرده است و اشعار فارسی مولانا به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده است.

بروشورهای تبلیغاتی زیادی در سطح شهر توزیع و تابلوهای فلکسی فیس در سطح شهر نصب شده است و همه هتلها و رستوران ها پر از بازدیدکنندگان مقبره مردی است که به فارسی شعر می گفت. فرودگاه قونیه که یک فرودگاه نظامی است، تغییر شکل یافته و محل فرود هواپیماهایی است که مشتاقان مولانا را به آسمان می برد و مولانا در نقطه مرکزی دایره ای است که همه این شهر دور آن سماع می کنند، اما فردوسی ما در کنار دکلهای فشار قوی برق قرار دارد.

در شهر ما مسوولان، فردوسی بزرگ را به دکلهای فشار قوی می بندد تا شریان حماسه اش خشک شود و با انفجارهای پیاپی، پشتش را می لرزانند تا همین نیمچه بنای سنگی هم روی سرش خراب شود.

بیش از یک دههه گذشته، ولی هنوز آسفالت مسیر آرامگاه به پایان نرسیده است و ...

راستی از عطار نیشابوری چه خبر؟ ابوسعید ابوالخیر چه می کند؟ خیام هنوز تقویم سال 86 را ننوشته است؟ این همه کم کاری از یک ریاضیدان بعید است به ویژه که فیلسوف و فقیه و مجتهد و شاعر هم باشد! سعدی هنوز از سفر " زلف دراز " بر نگشته است و حافظ دلش خوش است به " آب رکن آباد " و " گل گشت مصلا " حالا فهمیدم چرا مولانا به قونیه پناهنده شد.

در قونیه همه جا عطر و بوی مولانا و ناله نای او پیچیده است و حضور معنوی و فیزیکی مولانا را می توان در جای جای این شهر به راحتی حس کرد، از مجسمه هایی که در حال سماع هستند و زینت دهنده مغازه ها تا نحوه رفتار و کردار مردمان شهر، همه تحت تاثیر جاذبه عطش آفرین و پایان ناپذیر مولانا است.

دکتر هادی منوری

 

اما فقط این نیست، بناهای تاریخی یک به یک خراب می شوند، آنها تنها یک بنا نیستند، بلکه شناسنامه یک یک من و شما هستند، سرباز تخت جمشید توسط خبرنگار لبنانی قرار است دزدیده شود و ظهار می کند که هماهنگ شده، هماهنگ شده که ایشان سرباز را بدزدند؟!!! استخر شاه عباس در عملیات گود برداری متروی اصفهان تخریب می شود، ارگ علیشاه به دستور امام جمعه تبریز به توپ بسته می شود تا منهدم شود، احتمالا توجیهشان این است که نام این بنا اسم یک شاه هم یدک می کشد یا به دستور یک شاه ساخته شده، جالب اینجاست که این بنای آجری به دستور یک شاه مغول ساخته شده که ما معتقدیم آنها همه جا را به خاک و خون کشاندند، اما به راستی کدام یک مخرب هستند؟ مغولان یا این آقایان مسلمان؟ هرچه اکنون داریم از گذشته داریم، ما را به کمک شما امیدی نیست، لطفا شر مرسانید. حتما همه می دانند که اول انقلاب آقایان قصد داشتند تخت جمشید را با خاک یکسان کنند و مردم بومی از این کار جلوگیری کردند، از آب گیری سد سیوند تا خراب کردن پارکهای حفاظت شده برای جاده سازی و .... چه بگویم؟ اصلا از کجا بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 15:16 توسط منیره موضوع: |

اگرچه ده روز از این بازی گذشته، اما چون دو دوست عزیز آوا و آقای یزدان پناه مرا به این بازی دعوت کردند، منهم به جمع دوستان می پیوندم.اما حقیقتاْ این بازی به ضرر بازیکن است! آخر اعتراف کار سختی است. خدا را شکر که پنج مورد است اگر بیشتر بود، چه می شد؟! اما پنج مورد من:

۱- متاسفانه هنگام رانندگی آدم قانونمندی نیستم! (البته فقط در مورد سرعت مطمئن) کلی کیف می کنم از اینکه تند بروم، و اینکه گاهی حال جوجه ها رو بگیرم، حیف که در خیلی از اتوبان ها دوربین گذاشتند و تازگی هم که پلیس بزرگراه آمده و باید حسابی مراقب بود.

۲- با عرض پوزش از همه کسانی که موتور دارند و احیاناْ راننده تاکسی یا ماشین شخصی هستند ( مسافرکش)! اگر روزی این قدرت را داشتم، بدون شک حتماْ موتورسوارها و مسافرکش ها را اعدام می کردم، دلیلش هم این است که هر طور دوست دارند تو خیابان و بعضاْ پیاده رو تردد می کنند، هیچ قانونی جلو دارشان نیست، موتوری ها که طول و عرض و چراغ و یک طرفه و ... اینها ابداْ سرشان نمی شود، مسافرکشها هم چیزی جز مسافر چشمشان نمی بیند و هرجا که خالی شد، سر فرمان را کج کرده به آنجا می روند، بی هیچ راهنما و علامتی و اکثر آنها قسمت جلوی ماشینشان تصادفی است و فرو رفته!

۳- من خیلی به خواب علاقه دارم، وقتی صبح زود از خواب بیدار می شوم به خودم نوید می دهم فردا یا پس فردا بیشتر می خوابم و یا زمانیکه خسته ام و خواب آلوده با خودم فکر می کنم وقتی رفتم خانه حتماْ می خوابم!

۴- بزرگترین عیب من! نداشتن اعتماد به نفس است. هنوز نمی دانم قابل اکتساب است یا اینکه باید به من می دادند؟! در هر حال این عیب بزرگ مهم ترین مانع من برای پیشرفتم است.

۵- دو تا دوست صمیمی بیشتر تو این دنیا ندارم! که یکیشون انگلیس است، آن یکی هم خبرنگار است و شاید اگر آفتاب از یک طرف دیگر در بیاید همدیگر را می بینیم! خلاصه اگر تو داشتن دوست و رفت و آمد با دوستان خیلی سخت گیر نبودم الآن دوستان زیادی داشتم.

اما قطعاْ اشکالات من به پنج مورد محدود نمی شود، اما شما همین را هم نشنیده و نخوانده بگیرید! حالا دوستانی که من به این بازی دعوت می کنم: مونا، نسترن، امیر وفا، از امروز و محمد هستند، امیدوارم آنها هم وارد بازی شوند، برای تنوع بد نیست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 8:13 توسط منیره موضوع: شخصی |

اینهم از برکات مملکت ما! به زور می خواهند همه را مسلمان و وارد بهشت کنند! چه جوریش را دیگر همه می دانند. اگر بخواهی در اداره ای دولتی استخدام شوی، بعد از گذراندن انواع آزمونهای علمی، نوبت به مهمترین بخش یعنی مصاحبه می رسد که اگر رویدادهای مهم سیاسی را ندانی، درست وضو نگیری، ذکر رکوع و سجود را اشتباه کنی و در تظاهرات ۲۲ بهمن و ... شرکت نکنی، زبانم لال صلاحیت نداری. بعد از اینکه دو سه مرحله کنکور را با موفقیت گذراندی، تازه نوبت به مصاحبه می رسد، و این مصاحبه است که مشخص می کند صلاحیت داری بروی دانشگاه یا نه! آرایش می کنی؟ تظاهرات شرکت می کنی؟ شناسنامه ات چرا مهر نخورده؟ چه روزنامه ای می خوانی؟ تشهد را بگو و...........!!!! خوب بفرمایید. وقتی برای دوره کارشناسی ارشد بعد از دو مرحله کنکور ( علمی و عملی ) برای مصاحبه رفتم، با سوالهای پی در پی آنقدر هول شده بودم که یادم رفته بود ذکر رکوع کدام است ذکر سجود کدام! به قدری عصبی شده بودم که باید به آنها ثابت می کردم بابا من نماز می خوانم! خدا خیلی دوستم داشت که از این مصاحبه جان سالم به در بردم! هرچه بالاتر می روی  این مصاحبه سخت تر و تعیین کننده تر می شود، به طوریکه هستند دانشجویانی که با رتبه های یک تا سه در مصاحبه رد شده اند و از تحصیل در مقطع دکترا بازمانده اند. و این واقعا تاسف بار است که این مسایل برای ادامه تحصیل تعیین کننده باشد. جالب اینجاست که فرم تسویه حساب هم آخرین بندش مربوط به حراست دانشگاه است، بعد از اینکه از هزار جا امضا گرفتی تازه باید بروی حراست، یک دفتر دارند که اسامی سیاه را در آن وارد کردند، اگر اسمت جزو آن لیست باشد! نمی دانم بقیه اش چه می شود، اما همه اینها منزجز کننده است. همین چند روز پیش صحبت یک مصاحبه بود، گفتند اگر با چادر بروی خیلی بهتر است، مفاتیح و قرآن و ... گذاشتم جلویم، نماز جمعه چه طور می خوانند، نماز عید فطر ، اصول دین کدام است؟ فروع دین کدام؟ من می گفتم، رضا می گفت، آخر زنگ زدم به مادر بزرگم و نمازها را از او سوال کردم، یادم رفته بود تکبیر چیست! هم حسابی با رضا خندیدیم و هم از اینکه برای این سوالهای احمقانه  باید تایید صلاحیت شویم حالم گرفته بود. بابا من که نمی خواهم بروم حوزه تدریس کنم! می خواهم ادامه تحصیل بدهم، اگر هزار تا مقاله و مقام آورده باشی همه یک طرف، این مصاحبه عقیدتی هم یک طرف! خدا آخر عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 13:26 توسط منیره موضوع: متفرقه |