تبليغاتX
دختر آفتاب

این روزها خیلی مشغولم، هم به لحاظ کاری، هم از نظر فکری! از همه اینها که بگذریم، کامپیوتر خانه دچار مشکل شده، یک مدتی طول می کشه تا درست شه، بنابراین نتونستم آپ کنم، الان هم از دفتر رضا دارم کارهایم را انجام می دهم. وقتی مدت زیادی با اینترنت کار می کنی، بعد فاصله می افته، حس می کنی از دنیا بی خبری! منهم الان مدت زیادیه که از همه دوستان  بی خبرم، هیچ نمی دونم کی آپ کرده، کی مثل من گرفتاره و ... . در هر حال من زنده ام، همه چیز روبراه و هر روز بیشتر از دیروز به اطلاعاتم اضافه می شه، از ابتدای مهر در کلاسهای موسسه رسانه شرکت می کنم، استادهای خیلی خوبی داریم، با بچه های مطبوعات و نشریات بیشتر در ارتباطم. حالا نگاهم نسبت به نشریات خیلی فرق کرده، از این بابت خیلی خوشحالم. با وجود اینکه قبلا واحد عکاسی را در دانشگاه گذراندم، اما کلاسهای عکاسی اینجا فرق داره. خلاصه در مجموع خیلی مفید است. حرف برای گفتن زیاد است، اما وقت اندک!

تا درودی دیگر بدرود

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 10:33 توسط منیره موضوع: شخصی |

پاییز از راه رسید و من نیز پاییزی ام! هوای دلم ابری است، گاه نم نم بارانی دارد و گاه در درون غرش می کند. نمی دانم چرا؟ گویی همه چیز طور دیگری است، هیچ چیز سر جای خود نیست. وبلاگستان هم که سوت و کور است، هیچ خبری نیست، اکثر دوستان هم از کامنت های توهین آمیز گله مند هستند، بعضی نیز کلا وبلاگ را تعطیل کردند، خیلی مستاصل شدم، ابتدا شور و شوق عجیبی داشتم، دوستان زیادی پیدا کردم، اما اکنون باز هم احساس تنهایی می کنم، با خودم می گویم از چه بگویم، از که، در چه مورد؟ نمی دانم، هر چه هست، احساس خوبی نیست، نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم. کاش خبر خوبی برسد! کاش اتفاق خوبی بیافتد! کاش...

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 14:49 توسط منیره موضوع: شخصی |

چندی پیش در مورد جنگ نوشتم، بعد گفتم شاید از تجربه سفرم به مناطق جنگی بنویسم، اکنون می خواهم از آن سفر بگویم. سال ۷۶ بود، دانشگاه تور سفر به مناطق جنگی گذاشته بود که منهم در آن تور ثبت نام کردم، نمی دانم آن زمان واقعا دوست داشتم از آنجا بازدید کنم یا صرفا عشق سفر دانشجویی داشتم، من به همراه ۶ نفر دیگر از بچه های دانشکده هنر در این تور ثبت نام کردم، باقی از سایر دانشکده ها بودند، تعدادمان خیلی زیاد بود، فقط چند واگن قطار به این تور اختصاص داشت، در طول سفر خیلی خوش بودیم، ما بچه های هنر تو یک کوپه بودیم، ما واکمن برده بودیم موسیقی گوش می کردیم، باقی بچه ها کجایید ای شهیدان خدایی را می خواندند، ما آنها را مسخره می کردیم و آنها ما را کافر می پنداشتند. تا اینکه رسیدیم اهواز، بعد از آنکه در خوابگاه مستقر شدیم، بعد از ناهار و استراحت به مناطق جنگی رفتیم، که اولین آن احتمالا دشت آزادگان بود، تقریبا به همه مناطق مهم از جمله، طلایه، خیبر، فاو و شلمچه رفتیم، از شهرهای اهواز، آبادان، خرمشهر، شوش هم دیدن کردیم و از دزفول و شوشتر گذشتیم. با شروع بازدید از مناطق جنگی تحول ما نیز شروع شد، اولین جایی که رفتیم چند چادر زده بودند که داخل آن جنازه های تازه یافت شده بود، همان حوالی هریک از ما چیزی پیدا کردیم، تکه ای لوله تفنگ، چکمه، ماسک. جاهایی هم بود که تانک های از کار افتاده وجود داشت. میدان مین هم بود که هنوز مین های آن خنثی نشده بود، ناگهان صدای جیغ و فریاد شنیدیم دو نفر از بچه ها که پدر خود را در جنگ از دست داده بودند به سمت میدان مین رفتند! مسوولین دانشگاه بسیار دستپاچه شده بودند که به هزار زحمت آنها را برگرداندند. فاو که رفتیم آن طرف آب، عراقی ها را به راحتی می دیدیم، نیزارها حس غریبی داشت، و از همه غریب تر شلمچه بود، بی اختیار بغض کردیم، دیگر نمی خندیدیم، هریک در افکار خود غوطه ور بود! از یک ساختمانی هم بازدید کردیم که با چشمان جستجوگر دیوار نوشته ها را می خواندیم، یاد دورانی که رزمنده ها آنجا بودند، تیرهایی که دیوارها را سوراخ کرده بود، نخلهای سر سوخته آبادان، مسجد جامع خرمشهر، همه و همه یادآور جنگ بود. بعد از آن سفر دیدگاهم نسبت به جنگ عوض شد، پس از آن برای همه آنانی که رفتند و جنگیدند احترام خاصی قائل هستم، اگر کسی از رزمنده ها بگوید، آنها را مسخره کند یا به خانواده ایشان بی احترامی کند، بسیار بدم می آید، خیلی شنیدم کسانی که به فرزندان شهید بی احترامی می کنند، می گویند شما سهمیه ای هستید، اما همان ها لحظه ای فکر نمی کنند، نعمت پدر را با هیچ ثروتی و امکاناتی نمی توان عوض کرد، مشکلات روحی که هریک از این فرزندان و خانواده آنها دارند با هیچ چیز قابل جبران نیست، در هر حال نباید فراموش کنیم زمانیکه که هر یک از ما آسوده در خانه خود بودیم، خیلی ها زیر باران گلوله بودند، چه آنان که داوطلبانه به جبهه رفتند، چه مردم بی گناه جنوب و غرب کشور. اما امروز خوشحالم، چون مثل خیلی ها فکر نمی کنم، شاید این دیدگاه را مدیون همان سفر باشم و همیشه از آن به عنوان یک تجربه خوب یاد می کنم، بعضی ها آنقدر نسبت به جنگ و رزمنده جبهه گیری می کنند که اگر فیلمی هم درباره جنگ ساخته می شود با لحن بدی می گویند بازهم جنگ، اما من فکر می کنم، همیشه باید یادآوری شود، تا نسل جدید هم بدانند چه بر سر مردم ما آمد، اگرچه تصور می کنم سیاست گذاری ها صحیح نیست، چون آنها از یک چیز آنقدر حرف می زنند که ناخودآگاه حرمت ها از بین می رود، اما با روش های درست می توان  خاطرات جنگ را  بازسازی کرد، به گونه ای که از احترام کسانی که برای دفاع ملت و مملکت رفتند کم نشود. به امید روزی که مردم ما نیز چون دیگر ممالک برای رزمنده ها و آنان که از جنگ بازگشتند ادای احترام کنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 13:8 توسط منیره موضوع: |