خیلی وقتها دچار تناقض می شوم! از آنچه که می بینم، می شنوم، می خوانم. اما در نهایت وقتی به آموزه های پیامبر خود مراجعه می کنم، متوجه می شوم واقعیت غیر از آن چیزی است که به ما تلقین می شود. در تمام طول تحصیل و مطالعه هرگز جایی نخواندم و نشنیدم که در دین ما نفرین و بدخواهی توصیه شده باشد، حتی برای دشمنان، بلکه به ما توصیه شده با رفتار شایسته و دعای خیر برای آنها طلب بخشش و آمرزش کنیم، هیچ تبصره و ماده ای هم ندارد، اینکه آن شخص دیندار است یا خیر، عرب است یا عجم، سیاه است یا سفید و... . البته در همه ادیان انسانها را به نیکی و بخشش تشویق می کنند. وقتی زندگی حضرت محمد را مطالعه کردم، متوجه شدم که او با یهودیان مراوده داشت و با آنها رفت و آمد می کرد، دیگر اینکه همسرش نیز ابتدا مسیحی بود نیز بر همگان معلوم است، اینکه یکی از بهترین یارانش سلمان فارسی زرتشتی بود و ... . اما هیچ وقت در جایی نخواندم که حضرت محمد اظهار کند مسیحی، یهودی و ... نجس هستند! بلکه او به گونه ای با همگان رفتار می کرد که هیچ فرقی بین انسانها به واسطه دین، قومیت، ملیت، رنگ پوست و ... نیست، همه با هم برابرند و تنها برتری همان زهد و پارسایی است. اما! از کودکی چیزهای دیگری غیر از آموزه های پیامبرمان به ما تلقین شد! همیشه در مدرسه به ما می گفتند از فلان مغازه که صاحب آن مسیحی است شیرینی نخرید! مرتب سر صف شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را یادآور می شدند. ـ خوشحالم به دلیل اینکه از همان موقع به هیچ کدام از این آموزه های منفور توجه نکردم و هیچ گاه با بقیه هم صدا نشدم که مرگ دیگری را بخواهم ـ درست است که سیاست رهبران سیاسی آمریکا، اسرائیل و انگلیس پسندیده نیست، اما این دلیل خوبی نیست که ما برای همه ملت آنها مرگ بخواهیم، اصلا چرا از کودکی تخم کینه در دل فرزندان ما کاشته شود؟ آیا نمی توان دنیا را جور دیگر دید؟ اگر هر یک از ما دنیای خود را محدود کنیم که جز خود نتوانیم دیگری را تحمل کنیم، واقعا خطرناک است! من به شخصه برای همه انسانها احترام قایل هستم، برایم فرقی نمی کند که شخص مقابل چه دینی دارد و یا اصلا ندارد! خوب و بد در همه جا هست، اصلا خوب و بدها قراردادی هستند، پس ما نیز هیچ وقت نمی توانیم دیگری را به دلیل دین، ملیت و یا هر خصیصه دیگر مورد قضاوت قرار دهیم. ما نیز باید چون نیاکان خود رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم و همانگونه که در زمان کوروش کبیر همه افراد با همه اعتقادات به آزادی در کنار هم زندگی می کردند، ما نیز چنین باشیم. مهم نیست که آنها به ما چه می گویند، مهم این است که ما بتوانیم آموزه های واقعی پیامبران خود را به راستی انجام بدهیم تا دیگران نیز از رفتار و گفتار ما در امان باشند.
حرفی نیست، جز اینکه امروز تولدم است!
صبح که مامان زنگ زد تولدم را تبریک بگوید، از آن روز سخت گفت، حکومت نظامی بود، یک روز دوشنبه، حدود ساعت شش صبح! طفلی مامان! چقدر عذاب کشیده، در اورژانس بیمارستان شریعتی به دنیا آمدم. نمی دانم من وقت نشناس بودم یا حکومت نظامی؟ خوب یا بد، همین است که هست! از دیشب دوستان و عزیزانم مرا مورد لطف قرار دادند، مرتب صدای sms تکرار می شد، رضا خندید و گفت دیگه دیوانه مان می کنند، گفتم یک روز هم مال من است، امروز، روز من است!
گاهی اوقات با اتفاقات و حوادثی که روی می دهد با خودم فکر می کردم، کم کم مردم متوجه خواهند شد! شاید بهتر باشد وارد جزییات نشوم، اما با شواهدی که در دست است ظاهرا آگاهی عده ای که اتفاقاً جمعیت کثیری را هم شامل می شود، امری محال است. چند درصد از مردم روزنامه می خوانند؟ و اگر می خوانند چه روزنامه ای؟ البته باید از تهران فاکتور گرفت، چون تهران پایتخت است و مرکز توزیع روزنامه ها ( غیر از روزنامه های بومی هر استان ). در سفر اخیرم، برای خرید روزنامه شرق به یکی از کیوسک ها رفتم، بعد از ظهر بود، اما خبری از روزنامه شرق و اعتماد ملی نبود، روز چهارشنبه، اعتماد ملی روز دوشنبه رو پیشخوان بود! مسوول کیوسک گفت ساعت ۸ روزنامه شرق می آید، ساعت ۸ رفتم اما باز هم خبری نبود، ساعت ۹، هنوز خبری نبود! پنج شنبه صبح روزنامه شرق آمده بود! اما روزنامه کیهان، اطلاعات، همشهری و جام جم همیشه به موقع در هر شهری یافت می شود! اما روزنامه هایی نظیر شرق و اعتماد ملی با تاخیر یک روزه، اگر به تعطیلی برخورد ۲ و حتی ۳ روزه. جالب است، حالا بعد از این تاخیر، اصلا مگر چند درصد افراد این روزنامه ها را می خوانند، وقتی همشهری در شهرستان خوانده نمی شود و رو پیشخوان باقی می ماند شرق که جای خود دارد! البته جمع نمی بندم و این مطلب را به همه اقشار تعمیم نمی دهم، اما واقعیت این است که موقع راهپیمایی ها فقط باید به یکی از شهرستان ها رفت تا میزان مشارکت را دید یا اصلا باید با یکی از آنها صحبت کرد تا نظرشان را نسبت به وضع موجود جویا شد. حقیقت این است که مردم در شهرستان بسیار ساده دل هستند، و چون عِرق مذهبی بسیار بالایی دارند و در کشور ما نیز همه توجیهات از طریق مذهب انجام می شود در نتیجه عمل مردم قابل پیش بینی است، وقتی اعلام می کنند شرکت نکردن در انتخابات حرام است، خوب به طبع انسانهای شریف و دینداری که در شهرستان هستند نمی خواهند مرتکب خطا شوند در نتیجه مشارکت می کنند، در واقع به نوعی ما را به تحمل کردن عادت داده اند، هر چه بیشتر سختی بکشیم، بهتر است، چون مورد آزمایش الهی قرار گرفته ایم باید سربلند بیرون بیاییم، وقتی به ما القا می شود که گریه کردن ثواب است و این اشکها آن دنیا شفاعت ما را می کند خوب نتیجه معلوم است. وقتی امام زاده های بسیار در تمام ایران پراکنده شده اند و اصلا معلوم نیست که چطور امامان ما که عرب بودند ، فرزندانشان از دور افتاده ترین روستا در ایران تا دیگر شهرها سر در آورده اند چه می توان گفت؟ وقتی به مردم ساده دل ما القا می شود که نماز خواندن در آرامگاه یک عارف صوفی صحیح نیست،، وقتی برای یک طلبه که گفته می شود انسان خوبی بوده آرامگاهی ساخته می شود که عوام تصور می کنند وی امام زاده بوده و ... بسیارند از این نمونه ها که نتیجه این باورها نیز معلوم است، قشر کم درآمد چه در تهران چه در شهرستان ها هر آنچه که از طریق صدا و سیما بشنود و ببیند می پذیرد، و قطعاً اخبار از طریق این رسانه ها بی هیچ سانسوری اعلام می شود، تازه از همه اینها هم که بگذریم اگر روزنامه ای هم بتواند مثلا چهار تا خبر تیتر کند فردا باید منتظر توقیف یا دادگاهی شدن آن روزنامه باشیم. حقیقت تلخ است اما جز این نیست! باید سوخت و ساخت، شاید به جرم ایرانی بودن و از همه مهمتر مسلمان بودن. بدرود آزادی! بدرود...
بالاخره این فرصت طلایی نصیب من و رضا شد که برویم سینما و فیلم به نام پدر را ببینیم، کارهای حاتمی کیا را دوست دارم. بعد از دیدن فیلم در حالیکه از سینما بیرون می رفتیم به یک عده فحش می دادم، عصبانی بودم، رضا پرسید نتیجه اخلاقی فیلم این بود؟ گفتم آره، دقیقا همین است چون همیشه مردم بی گناه بازیچه دست سیاسی ها می شوند، سیاست کثیف، سیاست کثیف! و بقیه نفرین ها و فحش ها را تو دلم گفتم. شاید بچه های دهه ۶۰ چیزی از جنگ به خاطر نداشته باشند، اما بچه های دهه ۵۰ خوب می دانند که جنگ چیست یا حداقل چیزهایی هرچند کم از آن دوره به یاد دارند. من هنوز صدای آژیر قرمز را به یاد دارم، زمانیکه مدرسه می رفتم، برای رزمندگان کمک جمع می کردند، خوب یادم است، که قلک هایی به ما می دادند سبز رنگ به شکل نارنجک، تا بچه ها پول های خود را داخل آن بریزند و بعد به مسوولین مدرسه بدهند. این قسمت را یادم نمی آید، اما مامان اینها تعریف می کنند، وقتی که آژیر قرمز می زدند، من گریه می کردم، می گفتم من نمی خوام بمریم، می خوام عروس بشم، بچه بزازم! ( این اشکال تایپی نیست، ادبیات آن دوره من است!) صحنه هایی هم از بمباران به یاد دارم، همه شیشه ها چسب های ضربدری خورده بود، شیشه های ترک خورده، روزهای بد، سالهای دلهره! ۸ سال ، کم نیست، ۸ سال ناقابل جوانهای پاک این مرز و بوم جنگیدند و کشته شدند، پدران، پسران، برادران و ... کشته شدند، بعد از ۸ سال، جنگ تازه فهمیدند که باید صلح کنند! می دانم که هیچ وقت جواب این سوالم را نخواهم گرفت، چرا بعد از ۸ سال؟ چرا همان ابتدا، یا بعد از یکی دو سال صلح نکردند، حتما باید این همه عزیز از دست می دادیم تا به این نتیجه برسند؟ چه کسی یا کسانی تصمیم می گرفتند؟ جنگ یا صلح، چه کسانی از بین می رفتند، قربانیان که بودند؟ قربانی این جنگ همه ما بودیم، هم آنهایی که عزیزشان را از دست دادند، هم آنهایی که غیر مستقیم در این جنگ سهیم شدند. مردم سردشت، مردم جنوب، مردم غرب! جانبازانی که امروز با بدترین وضع زندگی می کنند، شاید بگویم فقط نفس می کشند بهتر باشد! زنان شهید، فرزندان شهید، خانواده شهید، که اکثر آنها به جرات می گویم، دارای مشکلات روحی بسیار هستند، فقط باید پای صحبت یکی از آنها بنشینی تابدانی چه کشیدند و چه می کشند! و مفقودان! و اسیران! تبعات جنگ خیلی گسترده است. اما چه کسی می داند؟ ما عروسک های خیمه شب بازی هستیم، هر طور که میل داشتند ما را حرکت می دهند. البته می دانم همه جا همین طور است، تنها درجه خوب و بدش فرق می کند. مطلبی خواندم در مورد ناگفته های سید نصرالله، "اگر حزب الله می دانست اسارت دو سرباز اسرائیلی به این حجم از ویرانی لبنان خواهد انجامید، هرگز دست به این کار نمی زد. کادر رهبری حتی یک درصد هم احتمال نمی دادند که اسارت این دو سرباز این همه ویرانگری در پی داشته باشد." با خودم گفتم، باز هم خدا پدرش را بیامرزد که اقرار کرد، در کشور ما که همیشه با افتخار از جنگ یاد می کنند و هر سال در تقویم می نویسند، مقصر شناخته شدن عراق در جنگ با ایران از سوی سازمان ملل! آری دلتان را به همین چیزها خوش کنید. برای همین از همه سیاسی ها متنفرم. متنفر! همه مثل هم هستند و فقط به فکر منافع خود، نه به فکر من، نه به فکر تو، از من و تو هم برای پیشبرد اهدافشان استفاده می کنند، همین!
پ.ن : شاید بعدا از تجربه سفرم به مناطق جنگی نوشتم!
دیروز مطلبی در روزنامه شرق خواندم که خیلی حیرت انگیز بود! اگرچه از این خزعبلات این دوره زیاد می خوانیم و می شنویم، اما به راستی در حیرتم که کسانی که چنین ادعایی دارند یا نمی فهمند یا خود را به نفهمی زده اند، حالت دیگر هم این است که احتمال قریب به یقین ما مشرک هستیم، چون قاعدتا ایشان با امام زمان در ارتباط مستقیم هستند! قسمتهایی که خیلی برایم جالب بود عینا می نویسم: موضوع آن در خصوص پاسخ طلاب به نامه هاشمی رفسنجانی است. " در این نامه، در خصوص موضوع مشروعیت و مقبولیت که هاشمی به آن پرداخته بود، آمده است: در رنجنامه گلایه شده بود جنابعالی که یاران امام و انقلاب هستید چرا مشروعیت حکومت و نظام اسلامی را زمینی دانسته و منشا مشروعیت را مردم می دانید در حالی که این بر خلاف نص صریح کلام امام راحل است! جنابعالی در جوابیه ضمن تاکید بر همان ادعای قبلی نوشته اید " جای تاسف است که از این کلام امام بر آشفته شده اید که ایشان مشروعیت را به مردم می دادند." متاسفانه فرصتی نیافته اید که به نرم افزار صحیفه امام یا صحیفه نور مراجعه فرمایید تا دیدگاههای امام درباره مشروعیت و الهی بودن منشا ولایت فقیه را ملاحظه کنید. امام بر اساس همین مبنا که ولایت فقیه را امری آسمانی و منصوب از جانب خداوند می دانند ( متافیزیکی) در حکم نخست وزیری مهدی بازرگان می فرمایند: " من به واسطه ولایتی که از طرف خدا دارم شما را منصوب می کنم." ... امام صریحا می فرمودند: رئیس جمهور منتخب مردم اگر از طرف ولی فقیه نصب نشود طاغوت است. ... در جای دیگر آمده است: " آقای هاشمی! آیا این جمله شما که " نمی توان به فتوای یک نفر خواه هر فردی باشد عمل کرد" زیر سوال بردن رهبری حضرت امام که به اعتراف دوست و دشمن عالی ترین رهبری دنیا را داشته اند، نیست؟ آقای هاشمی ! آیا تاکنون اندیشیده اید که تاکید بر شورای رهبری در شرایط کنونی به نفع چه کسانی تمام می شود؟ آیا جز این است که دشمنان سیلی خورده از انقلاب اسلامی خود بر این نکته اعتراف کرده اند که ضربه ها را ما از ولایت فقیه خورده ایم و باید این جایگاه را بشکنیم؟ ... آیا طرح این گونه شعارها مخالفت با نظر صریح حضرت امام، قانون اساسی و رای ملتی نیست که جنابعالی آن را ملاک مشروعیت نظام می دانید؟ ... و سوالهای بسیار دیگر که بهتر است خود بقیه اش را اینجا بخوانید. نتیجه گیری هم با خود شما!
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادر بزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل یک گلدان خالی، زشت است و آدم را اذیت می کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، چه کسی را باید توی قلبم جا بدهم که از همه بهتر باشد؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم می خواهد تمامِ تمامِ این قلب کوچولوی کوچولو را، مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا ... نمی دانم ... کسی که خیلی خوب است؛ کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و خیلی تمیز من خانه داشته باشد.
خُب راست می گویم دیگر. نه؟
پدرم می گوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش، نمی دانم چیست؛ اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خیلی خوب است - برای همیشه...
...
این داستان قشنگ با همین عنوان اثر نادر ابراهیمی است، خواندن کل داستان خالی از لطف نیست!
راستی به وبلاگ دوستمان بی سر و صدا هم سر بزنید، مطمئنم پشیمان نمی شوید! این دوست ما دقیقا مثل اسم وبلاگش خیلی آرام و بی صدا است.
به نظر می آید خیلی از مواقع، متاسفانه خصلت های بد را از بیگانگان می گیریم! یا خصلت های خوب برایمان کمرنگ است. اگر بخواهم مطلب را باز کنم مثال و مورد بسیار است، اما اینجا فقط می خواهم در مورد راحتی و رُک بودن بگویم، بی هیچ رودربایستی! البته برای همه ما اتفاق می افتد که خود را به خاطر خوش آمد دیگری به دردسر می اندازیم، که از نظر انسان دوستی بد نیست، اما مواردی هم هست که خیلی مرتبط به این حس نوع دوستی نیست. مثلا هنگامی که می خواهیم در محیط مجازی جستجویی داشته باشیم، ضمنا از یاهو مسنجر هم می خواهیم استفاده کنیم. خوب به محض ورود، ممکن است دوست عزیزی هم به اصطلاح چراغش روشن باشد یا on باشد! ما هم نمی خواهیم در آن زمان با او گپ بزنیم یا chat کنیم! در نتیجه بلافاصله invisible می شویم. حالا یکبار، دوبار، دفعه بعد، که ما می آییم، این دوست ماست که به محض ورودمان invisible می شود! حالا حتما هزار جور فکر و خیال می کنیم که چه و چه...! اما اگر راحت باشیم هیچ فکر بدی نمی کنیم، چون قطعا هر یک از ما بنا به دلایلی از این محیط استفاده می کنیم، زمانی تمایل داریم با دوستانی که در لیست مسنجر هستند صحبت کنیم، و گاهی یا تمایل نداریم، یا فرصت نداریم و یا هر دلیل شخصی دیگر که قابل احترام است، پس چه دلیلی دارد که تصور کنیم هرگاه که on می شویم، حتما با هر عزیزی که on است، الزاما باید chat کنیم؟ و اگر نمی خواهیم از گزینه invisible استفاده کنیم؟ اصلا شاید با یکی می خواهیم حرف بزنیم با یکی نه! پس بهتر است با هم راحت باشیم، بی هیچ تعارفی. اگر کمی منطقی باشیم، ناراحت نمی شویم، و چیزی هم به خود نسبت نمی دهیم که به این دلیل و آن دلیل او با من حرف نزد! راحت باشیم، راحت!
روی سخنم با خودم است، یک وقت به دل نگیرید! هر وقت من on بودم، مجبور نیستید chat کنید. به کارتان برسید، شاد باشید...
نمی دانم این چیزی که می خواهم در موردش بگویم را چه بنامم، فرهنگ یا شعور اجتماعی یا هر واژه دیگر، اکنون چیزی که برایم خیلی اهمیت دارد این است که چگونه می توان به این فرهنگ دست پیدا کرد؟ اگر بخواهیم بگوییم که اکتسابی است، کمی قابل تامل است. چون بسیاری را می شناسم که با تحصیلات بالا فاقد شعور لازم در بسیاری از موارد هستند. و به هیج وجه نمی توان ادعا کرد که تنها افراد بی سواد یا کم سواد مرتکب خطاهای فاحش می شوند. همچنین موردی که از آن یاد می کنم مربوط به یک موضوع خاص نیست، و در خیلی از موارد ممکن است هر یک ما با آن مواجه شویم! به عنوان نمونه، هنگامی که برای بازدید از یک مجموعه تاریخی می رویم، بسته به نوع آن اثر ممکن است تذکراتی داده شود، مثلا عکاسی ممنوع، این تذکر را هر یک از ما می بینیم، اما اینکه چند نفر به آن مقید هستند مهم است، بعضی با هزار ترفند و حیله، سعی می کنند درست همان کاری را بکنند که نباید بکنند! در حالیکه اگر فقط یک لحظه فکر کنند متوجه خواهند شد که علت اینکه گفته شده عکاسی ممنوع چیست! اینکه آنها به یک اثر چند صد ساله دست بکشند، کنار یک اثر بایستند و هیکل خود را در کنار آن ثبت کنند، یا اینکه از پشت هر حصار و زنجیری بگذرند و روی تنها فرش فلانی که از سه قرن پیش باقی مانده با کفش بروند تا عکسی به یادگار بگیرند برایشان از حفظ آثار ملی مهم تر است! اما صدمه زدن به اموال عمومی نیز یکی دیگر از این معضلات است، عده ای تصور می کنند که با صدمه زدن به اموال عمومی، به نوعی مخالفت خود را با نظام یا دولت نشان می دهند، مثلا کیوسکهای تلفن، تابلوهای راهنما، پلهای عابر پیاده و ... . اما پل عابر! که خود داستانی دیگر است، عده ای در اتوبان از زیر پل عابر رد می شوند اما به خود زحمت نمی دهند که از پل گذر کنند، یا اینکه نه برای جان خود و نه حقوق رانندگان ارزش قایلند، حتی مکانهایی که پلهای عابر مجهز به پله برقی هستند نیز، دیده می شود که مردم از آن استفاده نمی کنند. اما استفاده درست از منابع، مثلا بسیاری هنگام سرما همه وسایل گرمازای خود را روشن می کنند، بعد با زیرپوش یا هر لباس سبک دیگر در منزل می گردند، گاهاً پنجره را نیز باز می کنند! شاید اگر سوخت در کشورمان ارزان نبود، شاهد چنین صحنه هایی نبودیم، یا اینکه چه میزان بنزین در جایگاه های سوخت هدر می رود! دیگر اینکه اگر احیانا ساختمانی به انواع لامپهای رنگی مجهز است، بی هیچ ضرورتی انواع لامپهای آبی، سبز، سفید و ... را روشن کنند که نمی دانم برای چه، یعنی مردم ما هنوز نمی دانند که ۹۰ درصد برق تولیدی کشور از طریق سوخت نفت تولید می شود؟! و یا هنگامی که بعضی با آب حیاط را جارو می کنند! و موارد بسیاری از این قبیل که روزانه هر یک از ما شاهد آن هستیم. حتما برای شما هم پیش آمده که هنگامی که به سالن سینما، تئاتر و یا کنسرت موسیقی می روید، عده ای تازه به خاطر می آورند که باید چیزی نوش جان کنند! در آن سکوت، ناگهان صدای انفجاری باز شدن قوطی نوشیدنی رانی و یا هر چیز دیگر از آن دست، و یا صدای خش خش باز کردن بسته یک چیپس یا پفک که بعد هم با خوردن آن این خش خش تداوم می یابد! و یا صدای زنگ موبایل و شخصی که بی اعتنا به اطراف خود با صدای بلند با آن حرف می زند. قصه صف های طولانی نیز برای هر یک از ما پیش آمده، که عده ای با تصور اینکه خیلی زرنگ هستند به هر طریقی خود را از گوشه و کنار در صف جا می دهند. و هزاران هزار مورد دیگر که اگر بخواهم نام ببرم این قصه سر دراز دارد. اما سوال من این است که این وضعیت از چه زمانی شروع شد؟ ریشه این بی فرهنگی، بی مبالاتی یا ... از کجاست؟ آیا ما ایرانیان از ابتدا چنین بودیم یا اینکه ریشه فرهنگ در مملکت ما خشکانده شده است؟ از چه طریق می توان به فرهنگ خوب دست پیدا کرد؟ من نمی دانم! اگر شما می دانید، بگویید!