تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا زتو مهر بگسلم
...
ما همواره عادت کردیم مشکلات را به مسئولین و نظام ربط دهیم، هیچ گاه به این نیاندیشیدیم که آیا ما نیز می توانیم در بهبود وضعیت زندگی خویش سهیم باشیم یا خیر؟ اگر هریک از ما این سوال را از خود بپرسد و درباره پاسخ آن کمی تامل کند، متوجه می شویم که آری ما نیز می توانیم شرایطی فراهم آوریم که از امکانات موجود بهترین بهره را ببریم و در جهت رسیدن به آنچه که خواستاریم تلاش کنیم. یکی از مسایلی که همواره مرا می آزارد، بی توجهی مردم خوبمان به نظافت فضای خارجی است! یعنی ممکن است فردی که به راحتی آشغال خود را داخل جوی آب، روی زمین و یا پای درخت می ریزد، به نظافت داخلی بسیار اهمیت بدهد! بدین نحو که منزل خود را بسیار پاکیزه نگه دارد اما پاکیزه نگه داشتن هر فضایی غیر از فضای منزل خود را فاقد اهمیت بشمارد! بارها و بارها شاهد این بودم که فردی بعد از خوردن خوراکی خود پوست آن را به راحتی روی زمین می اندازد! عده ای حتی زحمت این را به خود نمی دهند که اطراف خود را خوب ببینند که آیا سطل زباله وجود دارد یا نه؟ به راحتی زباله خود را روی زمین می اندازند، وقتی به پارک، کوه و یا مناطق گردشگری می رویم، متاسفانه بسیار با این منظره مواجه می شویم، بطریهای آب، نوشابه، پوست چیپس و پفک و ... خلاصه زمانی که وارد فضایی می شویم که قدری از هوای خوب و منظره طبیعت لذت ببریم، چشممان به زباله هایی می افتد که آه از دل ما بلند می کند. اگر هر یک از کسانی که آشغال خود را به زمین می اندازند، آن را با خود نگه دارند که داخل اولین سطلی که دیدند بیاندازند، آن وقت شاهد چنین مناظر زشتی نخواهیم بود، فقط کافی است هرکس قبل از هر گونه انتقاد کمی تامل کند و برای بهبود وضعیت از خود شروع کند. مسلما هریک از ما در نیل به این هدف تاثیرگذار هستیم، اگر اراده کنیم...
به چه سان خوانمت
کین دردی که به جان نهادی
وین آتشی که به دل نشاندی
دردم فزون کردی
آه از دل برون کردی
...
بقیه اش را نمی دانم...
امروز بیست و پنجم تیر ماه، در تقویم ما ایرانیان به نام روز مادر و روز زن ثبت شده است. گاهی ما به همین مناسبت ها نیاز داریم برای ابراز عشق، برای دوستت دارم گفتن ها، برای جبران زحمات و مهربانی های یکدیگر و.. . و امروز ما می توانیم به یکدیگر عشق بورزیم، دل هم را با شاخه ای گل به دست آوریم و این روز به ظاهر معمولی را یک روز خاطره انگیز بسازیم. خوب بود در تقویم دلمان از این بهانه ها زیاد بود! تا بی نیاز از هر مناسبت خاص به هم عشق بورزیم. این روز قشنگ را به همه بانوان و مادران عزیز تبریک می گویم. همیشه شاد باشید...
روزمرگی و باز هم روزمرگی! جبر، جبر باز هم جبر! هنوز به این مرحله نرسیدم که بدانم اختیاری هم هست! متاسفانه از این همه تعهد، خیلی احساس دلزدگی می کنم. عشق، دوستی، خواهری، برادری، همسری هر رابطه ای که اندکی انس و الفت در آن باشد تعهد آور است و من از این تعهدات بیزار. حتی به راحتی نمی توانم احساسم را بروز دهم باید احساس را خفه کرد، عشق را کشت، نیاز را سرکوب کرد و ... دلم آزادی می خواهد، فراغ بال، بی آنکه به کسی تعهد داشته باشم. مدتی است این بیت شعر خیلی در ذهنم تکرار می شود:
عمر گرانمایه بدین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
وقتی دلم لک زده برای اینکه نقاشی کنم اما وقت نمی کنم دلم می گیرد، امروز غذا چه درست کنم؟ امروز باید چنین کنم، امروز باید چنان کنم، این کار را انجام دهم تا او خوشش بیاید، این کار را انجام ندهم که آن بدش می آید! پس کی خودم باشم؟ کی برای خودم زندگی کنم؟ کی به خواست دل خودم گوش دهم؟ آیا دل من آزرده نمی شود! آری همین دل است که مرا بیچاره کرده! فکر، فکر، فکر، غم، غم، غم تا در نهایت به این نتیجه می رسم که تنها هستم! تنهاترین ! پریروز از سفر برگشتم، تمام طول راه در فکر بودم، شب بود و ستارگان در آسمان، ماه نیز همچون همیشه می درخشید، به جاده خیره بودم و گاه به دشت تیره که جز سیاهی دیده نمی شد و گاه به آسمان! با وجود اینکه تاریک بود و ترسناک اما با تمام وجود دوست داشتم به تنهایی در آن دشت بودم، به تنهایی بدوم، فریاد بکشم، تنها باشم، آزاد باشم، وقتی به آسمان خیره شده بودم با تمام وجود و با عشق دوست داشتم بمیرم! آری مرگ! چرا همه فکر می کنند به خاطر اندوه و غصه آدم آرزوی مرگ می کند؟ به خدا نه! من به خاطر عشق آرزوی مرگ می کنم، اما هیچ کس مرا نمی فهمد، به هرکه می گویم تعجب می کند! آنها می گویند مشکلت چیست؟ هیچ! به خدا هیچ! فقط حس می کنم روحم گنجایش اینجا را ندارد، "من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ!" آری تنها دلیل این اشتیاق مفرط عاشق بودن من است؟! نمی دانم شاید با مرگ هم به این عشق نرسم! اما حس خوبی داشتم، با خودم در دنیایی دگر بودم، آنجا تنها بودم، در دشت می دویدم، در آسمان پرواز می کردم، من بودم و من و باز هم من...!
وبلاگ نویسی گونه ای روایت کردن زندگی و نوعی حضور حماسی در فضایی مجازی است. حماسی به این دلیل که حضور در فضای مجازی همچون قاره جدید به حماسه برای فتح قلمروهای ناشناخته حاجت دارد و همچون اقلیت ها یا ماجراجویان اروپایی که در موطن اولیه خود از موقعیت مناسب برخوردار نبودند و به همین دلیل مهاجرت به سرزمین ناشناخته (قاره آمریکا) را برگزیدند، وبلاگ نویسی نیز نوعی کوچ فرهنگی از موطنی است که جایگاه مناسبی برای حضور اقلیت های فرهنگی اجتماعی در آن وجود ندارد، کوچیدن از قلمرو واقعیت ها به عرصه مجاز! زنان و جوانان هر دو در یک سوی شکاف فرهنگی ایستاده اند و هر دو نوعی اقلیت فرهنگی در جامعه ایرانی محسوب می شوند. زنان در مقابل اقتدار مردانه جامعه و جوانان در برابر اقتدار جامعه بزرگسالان هر دو در موقعیتی فرودست قرار دارند. هر دو از امکانات و پتانسیل هایی برای خودبیانگری در متن جامعه دچار محدودیت هایی هستند. هر دو درگیر جدال های ناشی از نابرابری های جنسیتی و سنی هستند. اجازه دهید از اصطلاح پرسه زنی برای زنان و جوانانی که در فضای مجازی زندگی می کنند استفاده کنم. با این تفاوت که پرسه زنی در شهر واجد محدودیت هایی بیشتر است. پرسه زنی مجازی بدون ترک صندلی راحت خود و بدون ورود در شهر از طریق رسانه ها و اینترنت در سالن های بحث یا وبلاگ گردش می کند و تا آنجا که به بحث ما مربوط می شود از طریق وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی هویت های متعددی برای خود فراهم می کند. پرسه زن در فضای مجازی اگرچه می خواهد خود را بنمایاند و به دیگران بشناساند در عین حال در گمنامی جدید به سر می برد. وی همواره میل به ناشناخته ماندن و پنهان ساختن هویت خود دارد. میل به سرگردانی و گمنامی در عین حال به ناشناخته شدن از تضادهای عمیق در زندگی روزمره حکایت دارد. همان طور که دورتی اسمیت نیز گفته است، زنان در خط حائل بین دنیای مردانه و جهان زنانه در نوسانند و این تلون پذیری و زندگی در خط گسل کاملا با زندگی مجازی هماهنگ است، چرا که وبلاگ نویسی جز این نیست که تجربه در خط گسل بودن را عمیق تر می کند، زندگی ای با هویت سیال و موجودیتی غیر واقعی. موجود وبلاگی می تواند هویت خود را به هر شکلی که مایل است بسازد. او به مدد قدرت تخیلش می تواند جهان خود را فراخ تر سازد و قلمروهای خود را در جهان مجازی در برابر جهان واقعی شکل دهد. بنابراین گسترش وبلاگ نویسی می تواند به معنای مقاومت در برابر واقعیت های متصلب زندگی باشد. گسترش فضای مجازی خصوصا وبلاگ نویسی مرزهای عرصه عمومی و خصوصی را تیره و مبهم ساخته است. در اینجا تفکیک چندانی بین این دو عرصه وجود ندارد، این دو فضا در هم تنیده اند، ضمن آنکه باید اعتراف کرد یک فضا هم نیستند، شاید زنان و جوانان دریافته باشند این درهم تنیدگی فضای خصوصی و عمومی است که می تواند فرصت جدیدی برای خود هویت یابی در اختیارشان قرار دهد.
در پست قبلی دغدغه های ذهنی ام را راجع به چیزی که من از آن به عنوان بیماری جنسی یاد کردم نوشتم و در انتها اضافه کردم ادامه دارد، چون حرف برای گفتن زیاد داشتم! اما نظر خوانندگان هم برایم خیلی مهم بود! حالا می دانم که این دیدگاه شخصی من نسبت به این موضوع است و برای اکثر آدمها خیلی عادی است. درست است، دنیا رو به تغییر است و این قضیه هم جزیی از این تغییر! و ما مثل همیشه باید خود را با شرایط وفق دهیم، خواسته یا ناخواسته، این جریانی است در حال گذر. این نیز بگذرد...