تبليغاتX
دختر آفتاب

آنچه که مدتهاست ذهنم را به خود مشغول کرده و تصمیم گرفتم راجع به آن بنویسم بحرانی است به نام بیماری جنسی! البته شاید این نظر شخصی من باشد. آنچه که من از آن به نام بیماری جنسی یاد می کنم مربوط به جامعه یا کشور ما نیست، این بیماری در سراسر دنیا فراگیر شده است، حداقل شواهد امر این طور نشان می دهد. حوادث  و جنایت های بسیاری که بر اثر عقده های جنسی اتفاق می افتند. فیلمها، شوها، کلیپ ها  و ... هر آنچه که امروزه شاهد آن هستیم گواهی است بر این مدعا. که متاسفانه ما تصور می کنیم عقده های جنسی تنها در کشور ما وجود دارد، در حالیکه چنین نیست، کافی است چند کانال خارجی را ببینید، سفری به خارج از کشور داشته باشید و یا در جریان اخبار و امور آن طرف آب هم باشید تا متوجه شوید این معضل فراگیر شده و روز به روز هم گسترش می یابد! اگر در ایران عمل جراحی پلاستیک بینی بسیار فراگیر است، خارج از کشور جراحی اندامهای بدن  زیاد است و نوعی افتخار محسوب می شود، حتی کالاهایی که در شبکه های خارجی تبلیغ می شود بازگو کننده این امر است!  در هر حال وقتی به این موضوع دقیق می شوم، حس می کنم شاید این بیماری مربوط به چند ده سال اخیر باشد! چون وقتی به کودکی و نوجوانی خود بر می گردم، چیزی از این بیماری به شکل امروزی به یاد نمی آورم! حس می کنم ارزشها خیلی عوض شده، نوع پوشش مردم چه داخل و چه خارج بسیار عوض شده، شکل ابراز عشق، بوسه و حتی سکس هم عوض شده، با عرض پوزش! به نظر من همه چیز خیلی جنسی شده! روابطی که امروز بسیار عادی تلقی می شود از دید پدران و مادران ما نوعی جنون است! پس حتما چیزهایی تغییر کرده و ارزش خیلی از چیزها نیز از بین رفته است و یا بهتر بگویم قبح خیلی از موارد دیگر وجود ندارد!! اما این قصه سر دراز دارد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 13:32 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

‌ما ایرانیها واقعا مردمان احساساتی هستیم، اگر از یکی خوشمان بیاید او را به عرش می بریم! و اگر خدای ناکرده از کسی بدمان بیاید از هیچ راهی برای منفور و مسخره کردن و طعنه زدن به او چشم نمی پوشیم، که البته نیازی به مثال زدن نیست چون همه ما مصداق های آن را به وفور می شناسیم.اما چه خوب بود ما که بدی های آدمها را اینقدر دقیق و موشکافانه می بینیم، خوبیهای آنها را نیز به همان دقت ببینیم. و از یاد نبریم که همه ما انسانیم و خطا جزیی از طبیعت بشری است! گاهی اوقات تعصبات بی جا چشم ما را به روی حقایق می بندد و ما برای نقد آن کس که در ذهنمان خطاکار است از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنیم. من نمی دانم چه کسی خطا کرده و چه کسی کار خوب کرده ، فقط یک چیز را می دانم که کرامت انسانها بسیار محترم است و ما حق نداریم  بنا به هر دلیلی به کسی توهین کنیم !  این روزها مردم مهربان ما، کم لطفی می کنند. بعد از شکست تیم ملی ایران مقابل مکزیک، انواع ناسزاهاست که نثار بازیکن ها و مربی تیم می شود. حالا این سوال مرتب در ذهنم است که اگر تیم ایران برنده بود یا به تساوی می رسید، آیا باز هم آقای برانکو یک مربی ترسو بود؟ آیا میرزاپور و علی دایی خطاکار بودند؟ اگر آن روز علی دایی مثل گذشته برای تیم ما گل می زد، اینقدر او را مسخره می کردیم؟ از همه بدتر این که ما همیشه یک طرفه به قاضی می رویم! و نمی دانیم حقیقت امر چیست! آنچه که این روزها خیلی فراگیر شده پیغام های کوتاهی است که مردم از طریق تلفن همراه برای یکدیگر می فرستند و نه تنها به بازیکن ها ناسزا می گویند بلکه به خانواده آنها نیز رحم نمی کنند! واقعا مسخره کردن دیگران اینقدر مسرت بخش است؟؟ از همه زشت تر مسخره کردن عیب های خدادای است. فراموش نکنیم هیچ کس دوست ندارد که عیبی داشته باشد و اگر هم داشته باشد، به خواست او نیست، پس این که ما عیب های دیگران را وسیله ای برای شاد کردن خود قرار بدهیم واقعا ناپسند است. یادمان باشد مردی که امروز خیلی از ایرانیان او را مسخره می کنند، و مورد افترا قرار می دهند، زمانی گلهای زیادی برای تیم ملی به ثمر رسانده، چه خوب است که اینها را از یاد نبریم، و خوبیهای افراد را همیشه در ذهن خود زنده نگه داریم!

+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 16:46 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

درست است که در مورد فوتبال می نویسم اما این حقیقت تلخ در مورد همه مسایل ما ایرانیها مصداق دارد. تکرار شدن تجربه های تلخ! این چیزی است که مرا می آزارد. عدم همبستگی، نداشتن عِرق ملی! عدم هماهنگی، چشم پوشی از منافع شخصی جهت رسیدن به  هدف مشترک… . در گزارش فوتبال   تیم ملی ایران با تیم ملی مکزیک چنین آمده است: "حقیقت این است که وجود اختلاف در یک جمع ایرانی به حدی قابل انتظار است که دیگر لزومی به تایید این و آن نیست. ظاهرا تحمل نکردن همدیگر در خون ماست." آقای دادکان با آقای علی آبادی دچار مشکلات شخصی هستند و ظاهرا هیچ کدام نیز حاضر نیستند به خاطر شرایط خاص از موضع خود کوتاه بیایند. اختلاف ایشان به حدی بود که طاقت دیدن همدیگر را در لابی هتل هیلتون در نورنبرگ نداشتند! آنها به تنها چیزی که فکر نکردند جام جهانی بود! که نتیجه جدال های این دو نفر در مسابقه اخیر و احیانا در مسابقات آتی به چشم می خورد. علی کریمی با علی دایی مشکل دارد! اما از تماشاچیان ایرانی  گزارشی به مراتب تلخ تر بدست ما رسیده است! قرار بر این بود که تعداد تماشاچیان دو تیم به یک اندازه باشد، اما چنین نبود، تماشاچیان تیم حریف بسیار بیشتر از تماشاچیان ایران بود. زیرا عده ای از هم وطنان فرصت طلب ما ترجیح دادند بلیط های بدون نام خود را با مبالغ گزاف به مکزیکی ها بفروشند و در این شرایط پولی به جیب بزنند! عده ای هم که در ورزشگاه حضور داشتند، بی هیچ هماهنگی تنها سر و صدا می کردند، در حالیکه تماشاچیان مکزیک با لباسهای یک دست، شعارهای هماهنگ سر می دادند و تیم خود را تشویق می کردند! هنگامی که تیم حریف برنده میدان شد، چهره ایرانیان دیدنی بود، نگاه آنها به مکزیکی ها که پس از بازی جشن گرفتند جداً آزار دهنده بود! " ظاهرا این چیزها و این اتفاقات فقط و فقط برای ماست. حتی وقتی در کشور مدرنی مثل آلمان جشنی برپا است، این حسرت هاست که به ما می رسد و فروریختن یک دنیا سوال که چرا چنین شد و چرا چنان نکردیم." اگر بخواهیم خوب به مساله دقیق شویم، متوجه می شویم که نظیر این اتفاقات در کشور ما کم نیست. و به طور قطع یکی از دلایلی که ما پیشرفت نمی کنیم این است که منافع شخصی برای ما از منافع ملی بسیار ارزشمندتر است. "ما قدر این فرصت ناب را ندانستیم. تاریخ چند بار برای ما تکرار شود کافی است؟! ما ایرانیان چه ملت فرصت سوزی هستیم... "

+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 22:14 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

دیشب خبر عجیبی در روزنامه خواندم! جمله اول آن اینطور شروع شده بود: " در ایران اتفاق های عجیب و غریب زیاد می افتد اتفاق هایی که شاید دلیل و منطق اندکی داشته باشد." !!!! اما این اتفاق عجیب چه بود؟ هفته گذشته نقش برجسته های مسعود عربشاهی هنرمند معاصر دزدیده شد! این نقش برجسته دیواری بر دیوار پشت پارک طالقانی واقع در بزرگراه حقانی که به بزرگراه مدرس متصل می شود نصب شده بود. و دارای ابعاد بسیار بزرگی بود! یک تابلو کوچک نبود، یا یک اثر ۱ متر و ۲ متری نبود که به راحتی دزدیده شود! حالا چه اتفاقی افتاده من واقعا متحیرم! در خبر ذکر شده که تاکنون ۵ متر مربع از این طرح از دیوار جدا و مفقود شده!؟ آخر چطور چنین چیزی ممکن است؟ عربشاهی به شدت ناراحت است و نمی داند چه کسی و به چه دلیل این اثر را تخریب کرده؟ سازمان زیباسازی از این جریان اظهار بی اطلاعی می کند، شهرداری اظهار بی اطلاعی می کند! پس چه کسی اطلاع دارد؟ و چه کسی مسوول است؟ به راستی آیا این اثر عظیم، به سرقت رفته، یا اینکه دستهای دیگری در کار است؟ راستش من اصلا برایم قابل قبول نیست، باز اگر می گفتند که تابلو نقاشی کمال الملک مفقود شده، قابل قبول بود. به راستی یک نقش برجسته در ابعاد بسیار بزرگ آن هم به شیوه مدرن برای چه کسی یا کسانی اهمیت دارد که اقدام به دزدیدن آن کنند؟؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 15:45 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

امروز شعر بسیار قشنگی خواندم که مرا به گذشته ها برد! روزهای قشنگی که با دوستان و همکاران خوبم در یک محیط کاملا فرهنگی کار می کردیم! جالب است که چند وقت قبل به یاد یکی از همکارانم بودم، اسم کوچکش را فراموش کرده بودم، بعد دو روز قبل که داشتم کامنت های پست قبلی را می خواندم، با نهایت تعجب دیدم همان همکارم برایم کامنت گذاشته! واقعا چه حسن تصادفی! ... گاهی در محل کار از اهل ادب و هنر دعوت به عمل می آمد و مراسمی برای بزرگداشت آن هنرمند برگزار می شد. فریدون مشیری یکی از آن مدعوین بود، روحش شاد.

 و اما آن شعر این است:

...

من، روز خویش را

با آفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

                 ـ که دستم به دست توست! ـ

من، به جای راه رفتن،

                     پرواز می کنم!

 

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم؛ در ازدحام شهر

غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم.

 

گویند این و آن به هم ـ آهسته ـ :

                              ـ هان و هان!

دیوانه را ببینید!

بی خود، چو کودکان،

لبخند می زند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟! ـ آه،

من، دور ازین ملامت بیگاه،

                                  همچنان،

سرمست،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم.

آخر، چگونه بانگ برآرم که : ـ عاقلان!

دیوانه نیستم،

               به خدا سخت عاشقم!

+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 14:52 توسط منیره موضوع: شعر |

گاه احساس می کنم، آفتاب شهر ما جور دیگری طلوع می کند، و آسمانش رنگ دیگر دارد! هر روز در تکاپو و تلاش برای هدفی نامعلوم، و یا شاید فقط برای گذران عمر. زندگی در پایتخت، پر حادثه است. حوادثی که گاه به فراموشی سپرده می شوند. آری، تهران خاموشی ندارد، اما همه اینها به چه قیمتی است؟ هر روز بر تعداد ماشینها افزوده می شود، گاه ناوگان حمل و نقل عمومی افزایش می یابد، تعداد ماشینهایی هم که خود به جابجایی مسافر می پردازند، از شمارش خارج است. با این همه، یک یک افراد در حال دویدن هستند، از این سو به آن سو! مبادا وقت از دست برود، از وسیله ای جا بمانیم. کافی است یک روز صبح به صف طولانی وسایل نقلیه دقیق شویم! عده ای در صف ماشین های خطی یا به قول خودشان ( راهی )، ـ که هر دو آن یکی است و ما از ایشان تحت عنوان مسافرکش یاد می کنیم! ـ عده ای دیگر در صف مینی بوس، کمی آنطرف تر، صف مسافران اتوبوس، تاکسی ها هم اکثرا دربست مسافر می گیرند! می ماند آن دسته که با وسیله شخصی در رفت و آمد هستند، و اما از شلوغی مترو هر چه گویم کم است. زمانی که در ماشین نشسته ام، به اطرافم دقیق می شوم، خیلی ها مرتب خمیازه می کشند، خیلی ها سرشان را به پشتی ماشین تکیه داده و در حالیکه دهانشان باز مانده، ادامه خواب شب را تکمیل می کنند! اگر صبح زود از منزل خارج شویم با مشکل ترافیک چندان برخورد نمی کنیم!  اما تنها به فاصله ۵ دقیقه اختلاف، با ترافیک بزرگی مواجه خواهیم بود، که همان مسیر ده دقیقه ای را ظرف مدت یک ساعت طی می کنیم! به مقصد که می رسم، از پشت پنجره به مردم خیره می شوم، ترافیک همچنان ادامه دارد، مردم به حال دو از این طرف به آن طرف خیابان در گذرند، صدای گوشخراش بوق های مداوم ماشینها که به اعتراض طولانی بودن چراغ قرمز فضا را پر کرده، لحظه ای آرامم نمی گذارد! اگر هوس خرید از بازار بزرگ به سرم بزند، باید هرگونه طعنه ای را پذیرا باشم! اینکه چطور خود را به مترو می رسانم و همه یکدیگر را برای رسیدن خود هل می دهند، نیز قابل تامل است. خلاصه به هر زحمت که هست من نیز در این جریان حرکت می کنم و جزیی از آن می شوم. عده ای از مردم نیز خارج از تهران مسکن دارند، و مسیر اتوبان تهران - کرج همیشه شلوغ است. و رانندگی مردم، بسیار وحشتناک است، باید خیلی مراقب بود تا، کسی با ماشینت برخورد نکند، بهتر است خط سبقت را فراموش کرد، چون مرتب از پشت برایت چراغ یا بوق می زنند! البته این همه هیاهو فقط به صبح ها اختصاص ندارد. این جریان در طول شبانه روز ادامه دارد. و همه ما با سرعتی بالا در حرکتیم. قطعا من نیز از این امر مستثنی نیستم! اگر ماشینی که جلویم قرار دارد آهسته حرکت کند، برایش چراغ می زنم، بوق می زنم، اگر راه داد سبقت می گیرم، وگرنه به طریق دیگر از سمت راست از او جلو می زنم! با سرعت حرکت می کنم تا به چراغ قرمز می رسم، و آن گاه هر دو پشت چراغ قرمز منتظر می مانیم! گاه از آخرین لحظات چراغ زرد نیز استفاده می کنم! به راستی چرا؟ دلیل این همه عجله، این همه سرعت چیست؟ ممکن است گاهی هیچ کار خاصی نیز نداشته باشم، اما تحمل اینکه پشت یک ماشین که دل ای دل کنان مسیر را می پیماید برایم پذیرفتنی نیست! گاهی هم که عجله دارم و واقعا از نظر زمانی دچار مشکل شدم و باید خود را به جایی یا کسی برسانم، از شیوه مسافرکشان محترم استفاده می کنم، که بسیار موثر واقع می شود! آنها حقوق هیچ کس را در نظر نمی گیرند و هر جا که خالی باشد، به هر طریقی سر ماشین را خم کرده خود را جای می دهند، گویی از همه جا بی خبرند، تنها چیزی که می بینند، مسافر کنار خیابان است، اگر زمانی قصد عبور از خیابان را داشتید، این را به خاطر بسپارید که هرگز نمی توانید از یک مسافرکش راه بگیرید و از خیابان عبور کنید، چون آنها شما را نمی بینند، آنها فقط مسافران را چون طعمه هایی لذیذ می بینند، ـ این اتفاق دو بار برایم رخ داده و هر دو بار با فاصله بسیار کمی با ماشین برخورد کردم ـ ، پس شما مراقب باشید! آری همه اینها را گفتم برای اینکه در نهایت بگویم، ما ساکنان پایتخت آرامش نداریم، و گاه بی هیچ دلیل مشخصی فقط پای خود را روی پدال گاز فشار می دهیم و در این اندیشه که زودتر به مقصد برسیم! البته این حالت در مورد همه صادق نیست،  اما اکثریت مردم، از آرامش کمی برخوردارند، به کوچکترین اتفاق شما را به باد ناسزا می گیرند، هر کس در پی آن است که خود زودتر به مقصد یا به کارش برسد، همه در حال سبقت از دیگری هستند، و خیلی از ما دچار عصبیت ها، افسردگی ها و استرس هایی هستیم که همه ناشی از زندگی در شهری شلوغ و پر هیاهو چون تهران است. تهران شهری که خاموشی ندارد!...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 19:17 توسط منیره موضوع: اجتماعی |

روزها از پی هم گذشت و گذشت... و شهریورگان در این اندیشه که از چه رو این گونه شده است! او به اطرافش نگاه می کرد، دیگران می خندیدند، می گریستند، اما همه امیدوار به آینده بودند و زندگی می کردند،... ! او را چه شد که دیگر رویایی نداشت؟ انگیزه ای برای ادامه راه نداشت؟ او که همیشه به آرزوهایش دست یافته بود؟ همه با او خوب بودند، همه مهربان بودند، پس او را چه می شد؟ او که همسر مهربانی داشت! همسرش همواره همراه او بود و از همه مهمتر شهریورگان را دوست داشت! شهریورگان دوستان زیادی نداشت، اما همان هایی هم که داشت، خیلی خوب بودند! همه خوب بودند، اما شهریورگان، تنها به یک چیز فکر می کرد! او خسته بود، او در اندیشه سفری بود که پایانی نداشت! همسرش از هیچ کاری برای خوشبخت شدن او فروگذار نکرد، اما شهریورگان ساکن شده بود! همه آنهایی که او را دوست داشتند سعی کردند او را از سکون خارج کنند، اما چه حاصل که او خود نمی خواست! او همیشه در اندیشه مرگ بود، او حتی اندیشه فرزندی را هم در دل نپروراند، چون مطمئن نبود که زنده باشد! اما همیشه به یک وضع هم نبود، گاه تلاش کرد، کاری، فعالیتی، مشغولیتی! او موزیک شاد گوش می کرد، او هر روز ورزش می کرد، او تمریناتی برای رسیدن به آرامش و نشاط انجام می داد، اما طولی نکشید که باز آن میل غریب به سراغش آمد! او باید می رفت، تنها راه رسیدن به آرامش همانا رفتن بود. او همه را از خود مایوس کرد! این گونه حداقل خیالش راحت است که مانع همسرش نخواهد بود، و خیالش آسوده است که هرچه کمتر در این دنیا باشد، گناهش کمتر، و آزارش برای دیگران کمتر خواهد بود! و او امیدوار به بخشایش خداوند و بندگانش است! شاید با رفتن او، همه آنهایی که از او دلگیر هستند، او را ببخشند! او اکنون تنها به یک چیز فکر می کند، خداوند او را بیامرزد و به آرامش ابدی برساند، پس برای او دعا می کنیم، خداوند هرچه زودتر از گناهانش در گذرد و به او آرامش ابدی عطا فرماید ...    آمین

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 23:58 توسط منیره موضوع: شخصی |

 

ای خدا این وصل را هجران مکن

                                   سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سر سبز دار

                                  قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

                                  خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ تست

                                  شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

                                 دشمنان را کور کن شادان مکن

گرچه دزدان خصم روز روشنند

                                 آنچه می خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه ست و بس

                                 کعبه اومید را ویران مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ تر

                                 هر چه می خواهی کن ولیکن آن مکن 

 

                                                                               (مولوی)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 2:9 توسط منیره موضوع: شعر |

 

می خواهم بنویسم! کاملا شخصی! نه در هیچ قالب خاصی، نه به روش خاصی! برای خودم، اما اینجا می نویسم، شاید بقیه نیز، تجربه مشترک داشته باشند! همیشه به ما گفته شده چه چیز خوب است، چه چیز بد است! چی زیباست، چی زشت است! اما به راستی زشتی یعنی چه؟ زیبایی چیست؟ آیا آنچه که من زیبا می بینم، او نیز خواهد دید؟ در فرهنگ واژگان من، سرخ چه مفهومی دارد؟ در فرهنگ او چطور؟ آیا این رنگی که من آبی می بینم، او نیز آبی خواهد دید؟ آیا آبی من با آبی او یکی است؟ یا اینکه اینها همه قراردادهایی بین ما انسان هاست؟ من چگونه می توانم شیرینی را برایت معنی کنم؟ پس دنیای من، متفاوت از هر دنیای دیگر است، منیره و دنیای او فقط یکی است. پس من می خواهم خودم باشم، یک عمر به ما نهیب زدند، این کار خوب است، آن کار بد است. اما امروز خودم می خواهم آن را تجربه کنم، می خواهم هر آنچه که از قبل آموزش دیدم به دور ریزم، نگاهم را رو به دنیایی فراتر از آنچه که تاکنون شناختم، باز کنم. آری من ۲۷ سال سن دارم، کارشناس ارشد نقاشی هستم، متاهل هستم، اما من قبل از اینکه دارای هر وصله ای به نام اسم، جنسیت، سن و ... باشم، یک انسانم. مهم نیست دیگران چطور فکر می کنند، رفتار من از دید آنها خوب است یا بد! مهم این است که می خواهم خوب و بد زندگی ام را خودم تعیین کنم. دیگر از این همه باید، نباید خسته شدم. می خواهم آزاد باشم، و آزادانه عمل کنم. سعی می کنم، به کسی کاری نداشته باشم، ای کاش بقیه هم به من کاری نداشتند. هر چه که می گذرد، بیشتر مطمئن می شوم که من تنهای تنها هستم! نه من، بلکه همه انسانها تنها هستند، فقط باید آن را تجربه کرد تا به این نتیجه رسید! اما این تنهایی ترس ندارد، ممکن است ابتدا آزار دهنده باشد، اما وقتی آن را پذیرا باشی، دیگر تحملش، سخت نخواهد بود. تنها متولد شدیم، بدون آنکه کوچکترین اختیاری در این تولد از خود داشته باشیم، و تنها خواهیم مرد، باز هم بدون آنکه کوچکترین دخالتی در این امر داشته باشیم. هیچ کس را، یارای آن نیست که ما را درک کند! و اگر کسی چنین ادعایی داشته باشد، دروغگویی بیش نیست، چون دنیای شخصی هر انسان فقط خاص اوست، ممکن است که ما تجربیات و خاطرات مشابهی داشته باشیم، اما هیچ یک با هم تشابه نداریم. همچون اثر انگشت هر انسان، که هیچ یک شبیه دیگری نیست، پس ما تنها هستیم. اما من، یک چیز را خوب می دانم، همه ما انسانها خودخواه هستیم! اگر کسی را دوست بداریم، می خواهیم او هم ما را دوست بدارد! می خواهیم همه مطیع ما باشند، و همه موافق ما. من نیز از این امر مستثنی نیستم! آدمها را دوست دارم، و می خواهم آنها نیز مرا دوست بدارند، اما وقتی عکس العملی غیر از آنچه که می خواهم می بینم، سخت آزرده می شوم! چون خودخواهم. دنیای هر کس مختص خود اوست، خوب و بد عملش را خودش تعریف می کند! پس من نمی توانم، برای کسی تعیین تکلیف کنم. می دانم هنوز در ابتدای راهم، و علی رغم همه این آگاهی باز از اطرافیانم رنجیده می شوم، اما کم کم سعی می کنم، هرکس را آن طور که هست دوست بدارم، دیگران را برای آنچه که هستند دوست بدارم، نه آن طور که من می خواهم باشند! ... 

+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 10:52 توسط منیره موضوع: شخصی |

 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!    ‌

                                                                              (شاملو)

+ نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 10:59 توسط منیره موضوع: شعر |

شاید عشق، واژه آشنایی برای همه باشد! اما برای هر کس مفهوم خاصی دارد! عشق، در فرهنگ دل و عقل هر یک از افراد معنی دیگر دارد! نمی دانم در قلب تو، او و ... چه می گذرد؟ عشق یعنی چه؟ نمی دانم! فقط این را می دانم که همیشه، از آن هنگام که خود را شناختم، یکی را دوست می داشتم! نگاه گرم، حرفی، شعری، کلامی دلم را می لرزاند! چرا؟ خود نیز نمی دانم! شاید، چون از تبار تابستان هستم، شاید چون از تبار، نور و گرما هستم. خدا، عشق را آفرید، اما می گویند، عشق ورزیدن گناه است! خیام می گوید:

 گویند مرا که دوزخی باشد مست

                                             قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند

                                             فردا بینی بهشت همچون کف دست

و در جای دگر گوید:  چون عهده نمی شود کسی فردا را

                                                    حالی خوش کن تو این دل شیدا را

من نیز همچون پیشینیانم، امروز که هستم عشق می ورزم. نمی دانم خوب یا بد، زشت یا زیبا! من دوست داشتن را دوست دارم! شاید بتوانم احساسم را پنهان کنم، اما در دل عاشقم، و این دل از آن من است، کسی یارای آن ندارد، که از درون آن آگاه شود! پس من دوست خواهم داشت. من، حتی در خواب نیز عاشق می شوم! عاشق شدم، حیران شدم، تمامی لحظه های هشیاری ام به آن فکر کردم، و او رفت، معشوق من که در خوابم آمد و مرا بوسید، و من خود را به گرمی تنش بخشیدم، رفت! همان گونه که در خوابم آمد، همان گونه نیز رفت!... آنها می آیند و می روند، اما یادشان باقی است، بوی آنها باقی است! بوی بهار برایم نوستالژی دارد، بوی پاییز، برایم نوستالژی دارد، آواز شجریان، ابی، کوه یخ، جنوب، دزفول، گل سرخ، حیاط دانشگاه، خیابان فردوسی، دارآباد، جمشیدیه، گیشا برایم نوستالژی دارد. .... شاید در نگاه بعضی این سبکسری باشد! اما این من هستم، و قادر نیستم از احساسم فرار کنم، می دانم که انعطاف پذیری من برایم گران خواهد بود، اما نتوانستم با آن مبارزه کنم، اگر گریستی، دلم گرفت، اگر خندیدی، خوشنود شدم، اگر کمک خواستی همراهت بودم، اگر رفتی، به یادت بودم و خواهم بود، من فرشته نجات هیچ کس نیستم، اما خوشنود می شوم اگر بتوانم کاری هرچند کوچک برایش انجام بدهم. امروز زنده ایم و نفس می کشیم، امروز حیات داریم و عشق می ورزیم، فردا که نبودم، خدای من خواهد بود، و او می داند که من چه خواستم، چه کردم! خوب یا بد، زشت یا زیبا، همه زاده افکار ماست. پس من عشق می ورزم و دوست داشتن را دوست خواهم داشت!...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:43 توسط منیره موضوع: شخصی |

اغلب اوقات و یا اکثر اوقات میلی به خوردن صبحانه نداریم! اما علت چیست؟ شاید یک دلیل بی میلی به صبحانه، تکراری بودن آن است! نان و پنیر یا نان و کره به همراه چای. اگر فکر می کنید، مشکل شما تکراری بودن صبحانه است، این مطلب را بخوانید. برای تنوع بخشیدن به این وعده غذایی که از اهمیت خاصی برخوردار است، راههای متفاوتی وجود دارد! یک راه بسیار ساده که احتمالا برای اکثر افراد میسر است، اضافه کردن بعضی مواد غذایی در کنار خوراک اصلی است، مثلا اگر تصمیم دارید، از نان و پنیر استفاده کنید می توانید در کنار پنیر از گردو، کنجد بو داده، گوجه فرنگی، خیار و سبزی تازه استفاده کنید و اگر از نان و کره استفاده می کنید، در کنار آن از انواع مربا و از عسل می توان بهره جست. برای روز دیگر می توانید تخم مرغ آب پز را که سفت شده به همراه مقدار کمی کره استفاده کنید، که بسیار لذیذ است. روز بعد، از خامه به همراه عسل یا شکر استفاده کنید. شیر برنج و فرنی هم برای صبحانه بسیار مناسب است، عدس پخته یا همان عدسی نیز برای عده ای، صبحانه ای لذیذ است که می توان به آن مقدار کمی آبلیمو و در صورت تمایل، کمی گلپر اضافه کرد. برای روز بعد می توانید، شیر را به میزان یک لیوان یا یک لیوان و نصف، گرم کنید سپس به آن کورن فلکس اضافه کنید که خوشبختانه امروزه در انواع و طعمهای مختلف موجود است. لازم به یادآوری است که کورن فلکس همان برگه های ذرت است، اما نوع دیگر آن که با آرد گندم تهیه می شود، در طمعها و شکلهای گوناگون وجود دارد، نظیر موزی، نارگیلی، شکلاتی و ... که توصیه می شود در کنار کورن فلکس از انواع طعم دار آن نیز استفاده کنید، چون کورن فلکس به تنهایی طعم خاصی ندارد، البته اگر از نوع ساده باشد. و اما نان تست فرانسوی! که طرز تهیه آن بسیار ساده است. بدین ترتیب: برای ۲ عدد نان تست، یک عدد تخم مرغ، حدود نصف فنجان شیر، مقدار بسیار کمی نمک و در صورت تمایل کمی دارچین لازم است. ابتدا تخم مرغ را درون ظرفی، با چنگال خوب بهم می زنید به حدی که کف کرده و شل شود، سپس نمک و دارچین را به آن اضافه کنید، (در این فاصله داخل ماهیتابه مقداری روغن بریزید و روی شعله قرار دهید تا روغن گرم شود) بعد از اینکه مخلوط شیر و تخم مرغ را آماده کردید، نان تست را به آن اضافه کنید و پشت و روی آن را کاملا به مواد آغشته کنید، فقط مراقب باشید نان خیلی داخل مواد نماند، چون از هم باز می شود! بعد از اینکه دو طرف نان کاملا به مواد آغشته شد، آن را داخل روغن داغ قرار دهید تا سرخ شود، دو طرف نان را به حدی که طلایی شود سرخ کنید، اکنون نان تست فرانسوی آماده است! یک صبحانه کامل و مغذی. حال، خواهید دید که بیشتر از روزهای هفته شما می توانید صبحانه ای متنوع فراهم کنید! در ضمن، فراموش نکنید که انواع نان ها خود، در ایجاد تنوع، عامل موثری است! از صبحانه متفاوت خود لذت ببرید، و آن را از وعده غذایی خود حذف نکنید! ایام به کام

+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 17:39 توسط منیره موضوع: آشپزی |